نظارت پلیسی بر قصهٔ پریان: اپوزیسیون ایرانی در حوزهٔ عمومی آلمان غربی ۱۹۵۵-۱۹۶۵
کوئین اِسلوبودیان
ایران در دههٔ ۱۹۵۰ [۱۳۳۰ شمسی] برای مردم آلمان غربی سرزمین قصههای پریان بود. رابطهٔ محمدرضا شاه پهلوی و همسر نیمهآلمانیاش ثریا، در کانون توجه رسانههای خبری آلمان بود و پس از طلاقشان در ۱۹۵۸[اسفند ۱۳۳۶]، معطوف به همسر سومش فرح دیبا شد. روزنامهنگاران کلیشههای شرقشناسانه را در زرورق گزارش خبری میپیچیدند و ایران را شخصمحور کرده و به آن بار جنسی میدادند؛ حتی نشریات خبری وزین هم عکس زوج سلطنتی را با مایو منتشر میکردند و همراهش اشاراتی رندانه به حرم و روابط جنسی درباری میآوردند. پوشش خبری ایران از قالبی پیروی میکرد که والتر ناتسِ جامعهشناس در مطالعهاش در ۱۹۶۹ «جراید ثریا» مینامید: قالبی که زوج سلطنتی را به صورت ساکنان جهانی آرمانی (heile Welt) تصویر میکرد و هر بار قسمتهایی از داستانهای نمایشی بین آنان روایت میکرد که مدام باید در قسمتهای بعدی بیشتر جلو میرفت. ناتس دریافت که با دیدن یک کشور از چشم دربارش، گروهی خودی خلق شده که خوانندگان مطبوعات آلمان غربی، برخلاف گروههای غیرخودی (انقلابیون و منتقدین) که قصد بر هم زدن نظم مستقر را داشتند، در نقش اعضای افتخاری به آن راه مییافتند.[1]
این مقاله در صدد نشان دادن انرژی فوقالعادهایست که خرج «نظارت پلیسی بر قصهٔ پریان» شد. مقامات آلمان غربی در سراسر دهههای ۱۹۵۰ و اوایل ۱۹۶۰ [دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰]، منتقدان دولت ایران را زیر ضرب نظارت پلیسی گذاشتند، عکسها و مطالبی که تصویر بیعیبونقص شاه را مخدوش میکرد توقیف کردند و حتی لایحهای قانونی پیشنهاد دادند تا مقرراتی برای اقدامات روزنامهنگارانی تصویب کنند که از زندگی شاه گزارش میدادند و همهٔ اینها برای حفظ گفتمانی دربارهٔ ایران بود که این کشور را سرزمینی آرام تحت حاکمیتی پادشاهی خیرخواه نشان میداد. روایت قصهٔ پریان بهرغم همهٔ این تلاشها، از ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۵ با تردیدهایی جدی روبهرو شد. نخستین منتقدان تاثیرگذار روایت پریان در آلمان غربی، نه ایرانیها بودند و نه فعالان دانشجویی، بلکه روزنامهنگارانی بودند که موضوع ثریا و شاه را میدان جنگی نیابتی برای ابراز حس تازهای از خودمختاری شغلی و میل به نقد دولت خود در اواخر دههٔ ۱۹۵۰ کردند. اپوزیسیون ایرانی در طلیعهٔ دههٔ ۱۹۶۰ پا را پیشتر گذاشت و چهرهٔ محمد مصدق، رهبر معزول سوسیال دموکرات را به جای تصویر شاه و همسرانش مطرح کرد و بدیلی سیاسی به مردم آلمان غربی داد. با تمام اینها، کامیابی واقعی اپوزیسیون وقتی از راه رسید که آنها هم قسمت به قسمت، روایت قانعکنندهٔ خود را خلق کردند و با گفتن داستانهایی از اعضای اپوزیسیون ایرانی محکوم به اعدام، به آنان فردیت دادند. این ایرانیها در زمان محاکمهٔ مخالفان و تاریخ احتمالی اعدامشان اعتراضاتی در آلمان غربی سازمان میدادند و به آلمانیها حسی از مشارکت در رخدادهایی فراملی و احساس اتصال به روشنفکرانی میدادند که در مسافتی بسیار دور، به دلیل آرمانی شرافتمندانه رنج میکشیدند.
خط داستانی «بیگناهان تحت ستم» که در نوع خود قصهٔ پریانی بود، همدلی روزنامهنگاران و دانشجویانی را برانگیخت که آن را معکوس داستان «جراید ثریا» دانستند. در حالی که نشریات زرد جهانی آرمانی در محافل سلطنتی پرشیا تصویر میکردند، منتقدان و مخالفانْ ایران را شکنجهگاهی بزرگ نشان دادند. ائتلافهایی جدی تا ۱۹۶۵ برقرار شد تا این ضدروایت را ترویج کند. حملهٔ موفق به این قصهٔ پریان بود که شرایط را برای تظاهرات سرنوشتساز علیه سفر شاه به برلین غربی در دوم ژوئن ۱۹۶۷ [۱۲ خرداد ۱۳۴۶] مهیا کرد، تظاهراتی که سرآغاز «رخدادهای ۶۸» در آلمان غربی را رقم زد و قالبی برای کنشگری حقوق بشری و بسیج انترناسیونال دانشجویی فراهم کرد که متعاقب آن تظاهرات آمد.
سفر ۱۹۵۵: پادشاهِ تجددخواه
مقالهای در هفتهنامهٔ لیبرال «تسایت» در ۱۹۵۶ [۱۳۳۵] اعلام کرد «خاورمیانه دیگر شرق حساب نمیشود» و گفت که کشورهای جهان عرب، همراه با ایران و ترکیه از اشکال عیان و نهان استعمار گریختهاند و «فاعل و صاحب سرنوشت خویش گردیدهاند». نویسنده هشدار داد که نفس کاربرد واژهٔ «شرق» و «شرقی»[2] خاطرات «دوران آشنای افولِ پیشین» را به جای واقعیت کنونی «انقلابی اجتماعی در گستردهترین معنایش» به ذهن متبادر میکند.[3] باز هم با تمام اینها و در کمال شگفتی، تصاویر متداول «حاکم شرقی» در کنار تصویر رهبر توسعهگرا و مدرن خیلی خوب مینشست، خصوصاً از وقتی «انقلابهای» کشورهای متحد غرب در منطقه نتوانستند به هدف نهایی سرنگونی پادشاهانشان برسند. متحدین اصلی آلمان غربی و بلوک تحت رهبری آمریکا در خاورمیانه در دههٔ ۱۹۵۰ همین پادشاهان به اصطلاح «مدرنکننده»[4] بودند، منجمله ملک فیصل اردن، ظاهرشاه افغانستان و رهبران «ستون دوگانهٔ» سیاست خارجی ایالات متحده در منطقه، یعنی پهلوی و ملک سعود عربستان سعودی.
پادشاهان تجددخواه مثل پهلوی، از منظر مطبوعات غربی داشتند در عین منتفع شدن از غرابت[5] کشورهایشان، خود را با سبک زندگی اروپایی همگون میکردند و میتوانستند «معقول» عمل کنند، یعنی برخلاف دشمنان ظاهراً متعصبشان. برخی مثل پهلوی به مدارس شبانهروزی در اروپا رفته بودند و زبان و آداب اجتماعی طبقات بالای غربی را آموخته بودند. برای تعطیلات در دههٔ ۱۹۵۰ به چشمههای آبگرم شهر بادنبادن در آلمان غربی میآمدند و عکسهایشان در حال اسکی در آلپ عکس گرفته میشد. این «پادشاهان شرقی» به دلیل پذیرفته شدن در باشگاه اشرافیت و تجارت بینالمللی، برای مردم آلمان «غربیشده» بودند، در حالی که کماکان جنبههای غریب «جهان پریانشان» را حفظ میکردند. مقالهای در ۱۹۵۲[۱۳۳۱] در روزنامهٔ «فرانکفورتر آلگِماینه تسایتونگ» امکان همپوشانی این دو گفتمان را با این اظهارات به خوبی ثبت کرده که «خاورمیانه حتی در قرن بیستم هم زایاییاش را در مقام سرزمین مادری قصههای خیالانگیز پریان و زادبوم قصهپردازان شگفتانگیز حفظ کرده است. اما حالا قصههای پریان با سیمها و کابلها در جهان سفر میکنند و ... دیگر دربارهٔ باغهای معلق نیستند و دربارهٔ نفتند؛ دیگر دربارهٔ رمزورازهای بازارها و حرمها نیستند و دربارهٔ قدرتند».[6] روزنامهنگاران آلمان غربی در گزارشهایشان از ایران، بین جزئیاتی دربارهٔ توافقات تجاری تازه و توصیفات کاخهای مرمرین و «ملکه در لباس شب ضخیم کرمرنگ با شالی توری بر شانههای برهنهاش»[7] در رفتوآمد بودند. ایران زندگی روزمرهٔ آلمانیها را ورای صفحات مجلات مصور میآراست. واردات قالیهای ایرانی در دههٔ ۱۹۵۰ رونق گرفت و سروکلهٔ نامهایی مثل «محمد» و «احمدعلی» با لامپهای نئونی بالای سر در صدها مغازهٔ تازهتاسیس در کل کشور پیدا شد و به زندگی روزمرهٔ آلمانیها پا گذاشت.[8]
چنان که تیموتی میچل نشان داده، ایالات متحده در کشورهای صادرکنندهٔ نفت مایل به رهبری اقتدارگرا بود تا مطالبات بازتوزیعی بالقوه تورمزا را در این کشورها سرکوب کند، مطالباتی که اگر مدل دولت رفاه سوسیال دموکرات سبک اروپایی به منطقه منتقل میشد، میتوانستند شکل بگیرند.[9] همانطور که افراد زیادی در همان وقت و بعداً اشاره کردند، ملی شدن نفت در ۱۹۵۱ [۲۹ اسفند ۱۳۲۹] به دست مجلس ایران و به رهبری مصدق، بهشدت یادآور سیاستهای مشابه دولت حزب کارگر بریتانیا بود که صنایع فولاد را در همان سال ملی کرد. با این همه، توانایی تنظیم عرضهٔ جهانی نفت مستلزم متمرکز ماندن قدرت رهبری ایران در شکل دولتی بود که بیشتر سلطنتی باشد تا مشروطه.
منابع خبری آلمان غربی عقلانیت و ثبات پادشاهان تجددخواه را مرتب در تضاد با عدمعقلانیت و «ملیگرایی متعصبانهٔ» رهبران چپگراتر، مثل جمال عبدالناصر مصر قرار میدادند. اشپیگل در ۱۹۵۲ شاه را از مصدق متمایز کرد و نوشت مصدق در حالت «شیدایی» حکمرانی میکند: «سائقی عرفانی که ریشهای عمیق در سنتهای مذهبی اسلام شیعی دارد» و اینگونه پیوند گفتمانی میان اسلام و کمونیسم فراگیر در آن روزگار را بازتاب داد.[10] جمهوری فدرال آلمان برای ازسرگیری روابط دیپلماتیک با ایران تا زمان سرنگونی مصدق صبر کرد و با این کار نشان داد که بیشتر پایبند سیاستهای محافظهکارانهٔ حکومت محافظهکارانهٔ موروثی است تا سوسیال دموکراسی رهبری منتخب. همانطور که ماتیاس کونتسِل نشان داده، آلمان غربی هم از همدلیهای باقیمانده و هم از شبکههای انضمامی سیاسی و کاری به جامانده از دورهٔ ملیگرایی سوسیالیستی منتفع میشد تا جمهوری فدرال آلمان را به جایگاهی سوق دهد که شریک تجاری اصلی ایران از ۱۹۵۲ به بعد باشد و اینگونه انگیزهای روشن برای حفظ صلح دیپلماتیک میان دو دولت ایجاد کرد.[11] در حالی که آلمان غربی محصولات صنعتی، الکترونیکی و خودرویی به ایران میفرستاد، صنایع دستی و مواد خام و البته، از همه مهمتر نفت در ازایش میگرفت. آلمان غربی که تا ۱۹۶۱ دیگر اقتصادی رو به ترقی بود، یکسوم نفت لازم برای نیازهای بهشدت فزایندهاش را از ایران وارد میکرد.[12]
وقتی زوج سلطنتی در ۱۹۵۵ [اسفند ۱۳۳۳] برای دیدار از آلمان غربی از راه رسیدند، سفرشان در متن همان گفتمان قصهٔ پریان بود. پس از ضیافتی با ۷۰۰ مهمان حاضر در بادنبادن، راهی مونیخ شدند که آنجا جمعیت عظمی زیر بالکن هتلشان جمع شده بود. جمعیت یکصدا فریاد میزد: «ثریا! لطفاً پایین را نگاه کن! همهٔ مونیخ جلوی خانهٔ شماست!» و وقتی زوج مذکور چهار بار در طول روز به بالکن آمدند و برای ستایشگرانشان دست تکان دادند، جمعیت غرق در شور و شعف شد.[13] همکاری سختکوشانهٔ مقامات ایرانی و آلمان غربی کمک کرد تا این روایت قصهٔ پریان در طول سفرشان بیعیبونقص باقی بماند. تا آن موقع بیش از ۸۰۰ دانشجوی ایرانی در دانشگاههای آلمان غربی درس میخواندند و بزرگترین گروه جمعیتی دانشجویان خارجی از یک کشور به شمار میرفتند و بسیاری از آنان نیز منتقد شاه بودند.[14] برخی حامی مصدق و ائتلاف جبههٔ ملی بودند و برخی سمپاتهای حزب کمونیست توده و هر دوی آنها هدف فشارهای مقامات آلمان غربی و ایران محسوب میشدند.
وزارت خارجهٔ آلمان غربی پیش از سفر ۱۹۵۵ به «منافع اقتصادی قابلتوجه» و در معرض خطر اشاره کرده و توصیه کرده بود «تا حدی که ابزارهای قانونی اجازه میدهد، برجستهترین تهییجکنندگان باید از کشور اخراج و به ایران بازگردانده شوند و میتوان به توافقی رسید تا هزینههای مازادی برای جمهوری فدرال تراشیده نشود».[15]کنسولگری ایران فهرست اسامی نوزده تن از ایرانیان را به مقامات آلمان داد تا تحت نظر قرار بگیرند و از آن فهرست بیستوپنج رونوشت تهیه و به همهٔ وزارتخانهها ارسال شد. به آژانس اطلاعات داخلی (Bundesamtfür Verfassungsschutz; BfV ) هم رونوشتی داده شد، اما آنها از قبل نسخهٔ خودشان را داشتند که شامل تمامی آن ۱۹ اسم و چند نفری بیشتر میشد. برنامههایی ویژه برای اخراج سه دانشجو مشخصاً به سرعت ریخته شد، هرچند که در نهایت فرار کردند و بازداشت نشدند.[16] حتی اگر کسی هم میتوانست از بازداشت پیشگیرانه و اخراج بگریزد، مرزهای مجاز برای به چالش کشیدن روایت مسلط شاه ایران بسیار تنگ بود. یک دانشجوی ایرانی که آنقدر بیپروا بود که دفاعی عمومی از سیاستهای سوسیال دموکرات مصدق بکند، به بازداشت پلیس درآمد و بازجویی شد.[17] شعارهای ستایشگران ثریا تنها شعارهای مجاز در سفر شاه به جمهوری فدرال آلمان در ۱۹۵۵ بود و روایت قصهٔ پریان هیچ هماوردی نداشت.
چنین وضعیتی بهرغم این واقعیت برقرار بود که دقیقاً در همان وقت سفر شاه، وزارتخانههای آلمان غربی شروع کردند به دریافت گزارشاتی مبنی بر اینکه مقر جدید حزب توده در برلین شرقی و به ریاست بزرگ علوی آغاز به کار کرده، کسی که یکی از بنیانگذاران حزب بود و در دههٔ ۱۹۲۰ در آلمان زندگی کرده بود.[18] علوی توانسته بود پشتیبانی فعالانهٔ دولت آلمان شرقی را به دست بیاورد، نشر دولتی دیتس داشت کتابش «ایران مبارز» (Kämpfendes Iran) را منتشر میکرد و خبرنامهای با عنوان «مردم» از شرق منتشر و پخش میکرد.[19] برنامههایی رادیویی نیز به زبان فارسی از آلمان شرقی پخش میشد [از آذر ۱۳۳۶]، البته تا [20]۱۹۵۹ که فرستندههایش به بلغارستان منتقل شدند.[21] استقرار حزب کمونیستی تبعیدی ایرانی در آلمان شرقیِ همسایه، درگیریهای سیاسی ایران را به واقعیت آلمان غربی نزدیکتر کرد. اما باز هم اولین مخالفتها از دل منابعی موردِ انتظار، یعنی حزب توده یا طرفداران مصدق برنخاست، بلکه صدای اول از آنِ روزنامهنگاران لیبرال آلمان غربی بود که میخواستند از قلمروی آزادی حرفهایشان پاسداری کنند.
۱۹۵۷: قانون ثریا
سفر نخستوزیر آلمان غربی، کنراد آدناوئر به ایران [فروردین ۱۳۳۶]، نخستین و تنها سفر رسمیاش به جهان خارج از اروپا و آمریکای شمالی بود. مطبوعات و تلویزیون سفرهایش را پوششی گسترده دادند و از عنوانی بهره بردند که زندگینامهنویس آدناوئر «کشور قصهٔ پریان» نامید.[22] باز هم حتی وقتی روزنامهنگاران داشتند وظیفهشناسانه دربارهٔ جنس لباس ثریا و معماری کاخ گزارش میدادند، هشدارهایی از تاجران آلمان غربیِ فعال در ایران دریافت میکردند که «بینزاکتی» گزارشهایشان در گذشته منجر به بروز مشکلاتی با مقامات ایرانی شده است.[23] دولت ایران تاکید بسیاری بر کنترل تصاویر داشت که بیتردید تا حدی راهی برای سنجش و نمایش نفوذش بر متحدانش به شمار میرفت، اما آشکارا ناشی از باور به قدرت مناسک و حفظ ظاهر در بقای مشروعیت دولت نیز بود. سرسختی مقامات ایرانی دراینباره وضعیتهایی خلق کرد که به مضحکه تنه میزد و قطعاً شرمآور بود، مثلاً وقتی مدیر تلویزیون اطریش در ۱۹۵۹ [۱۲ آذر ۱۳۳۸] به دلیل برنامهای تلویزیونی در انتقاد از شاه، ناچار به عذرخواهی علنی شد و قول داد دستاندرکاران برنامه تنبیه خواهند شد.[24] کونتسِل نشان داده ست که دولت فدرال به فشار مقامات ایرانی از همان در اوایل دههٔ ۱۹۵۰ پاسخ داده و دستورالعملهایی سفتوسخت برای روزنامهٔ «تسایت» و مجلهٔ مصور «اِشترن» صادر کرده تا داستانهای انتقادی دربارهٔ ایران را بدل به داستانهایی مثبت کنند.[25]
اگرچه سردبیران این نشریات در آغاز دههٔ ۱۹۵۰ بی هیچ شکایتی از این دستورالعملها پیروی کردند، اما احساس فاصلهٔ انتقادی برخی روزنامهنگاران آلمان غربی از دولت فدرال تا پایان دهه افزایش یافت. وضعیت در ۱۹۵۷ به اوج خود رسید، وقتی نشریهٔ زنان «بریگیته» به دلیل چاپ عکسی از ثریا همراه با شرحی متلکطور دربارهٔ لباس دکولتهاش، متهم به هتک آبرو شد. وقتی سردبیر مجله شخصاً از سفیر ایران عذرخواهی کرد، پرونده مختومه شد؛ اما شدت خشم رسمی ایرانیها باعث طرح لایحهای در پارلمان آلمان غربی شد که امکان طرح اتهام علیه روزنامهنگاران به جرم افترا به سران دول خارجی را تشدید میکرد.[26] منتقدان اسمش را «قانون ثریا»[27] گذاشتند و آن را به عنوان محدودیتی بر آزادی مطبوعات به باد انتقاد گرفتند. نشریهٔ اشترن در واکنش به انتقاد ایرانیها از گزارششان دربارهٔ طلاق شاه، مطلبی دربارهٔ واقعیات روزنامهنگاری در ایران سال ۱۹۵۸ [خرداد ۱۳۳۷] نوشت: «نمایندهٔ آژانس فرانسوی ناچار شد باروبندیلش را ببندد، چون میخواست دربارهٔ شورشی (واقعی) گزارش تهیه کند. گزارشگر بریتانیایی مجبور به ترک کشور شد، فقط چون نوشت: در زیر آرامش ظاهری کشور، آتشی خطرناک زبانه میکشد».[28] گفته میشود روزنامهنگاری از آلمان غربی که دربارهٔ فساد دولتی نوشته بود، به دست پلیس ایران بازداشت شد و سفیر آلمان غربی نیز هیچ حمایتی از او نکرد. روزنامهنگاران آلمانی دولت ایران را بابت عدم تحمل مخالف و دولت آلمان غربی را بابت ناتوانی در محافظت از نیروهای خبریاش نکوهش میکردند. روزنامهای در آلمان غربی کاریکاتوری از دیپلماتهای کشورش منتشر کرد که در حال تعظیم و بوسیدن پای رهبر ایران بودند و او هم در همین حال خواستار گردن زدن سردبیر اشترن بود.[29]
حقوقدانان هم از قانون ثریا انتقاد کردند و موجب شدند لایحه به پارلمان نرسد.[30] شمارهای از اشپیگل که در رابطه با نقد این قانون بود، در ایران توقیف و توزیعش ممنوع شد.[31] ایران در آستانهٔ دههٔ ۱۹۶۰ بدل به میدان نبرد نیابتی برای جنگ بر سر مرزهای آزادی مطبوعات آلمان غربی شد و باب مجموعهای از بحثها را گشود که در اواخر دههٔ ۱۹۶۰ به اوج رسیدند.[32] میتوان گفت ماجرای قانون ثریا گرایش و همدلی با اپوزیسیون شاه را در دل روزنامهنگاران لیبرال آلمانی ایجاد کرد، چرا که آنان نیز میدیدند که فضای خودمختاریشان مستقیماً با عدم مدارا محدود شده است و در حالی که اپوزیسیون ایرانی در دههٔ جدید بسیج میشدند، آنها هم با احتیاط شروع به صحبت از طرف منتقدان کردند. فیالواقع برخلاف حرف کونتسل، انتقاد علنی از شاه در دههٔ متعاقب سال ۱۹۵۷ از میان نرفت.[33] لازمهٔ درک تحول چشمگیر گفتمان انتقادی از لحظهٔ قانون ثریا تا دوم ژوئن ۱۹۶۷، ترسیم شبکههای بههمپیوستهٔ مخالفانی است که در فاصلهٔ این دو لحظه پدیدار شدند.

سفر ۱۹۶۲ امینی: سیمای مصدق
نخستوزیر ایران، علی امینی، در پایان فوریهٔ ۱۹۶۲ [اسفند ۱۳۴۰] به آلمانی سفر کرد بسیار متفاوت از آلمان غربی تور سراسری شاه در ۱۹۵۵. اگر در سفر شاه حضور تنها یک معترض برای گزارش رسانهای کافی بود، اینبار بیش از صد ایرانی در برابر یکهزار افسر پلیس صف کشیده بودند تا بیرون از هتل امینی در بُن تظاهرات کنند.[34] ایرانیها از تاکتیکی استفاده کردند که در تظاهراتهای مونیخ و فرانکفورت در ماه پیش ابداع کرده بودند: تصاویر ۳۴ در ۲۴ سانتیمتری از چهرهٔ محمد مصدق، رهبر معزولشان را که در جیب کتشان پنهان کرده بودند، بالا گرفتند.[35] چهرهٔ مصدق در منطق دوتایی قانون ثریا جا نمیگرفت که افق تخیل سیاسی را در قالب ستایش یا افترا به شاه محدود میکرد و نمایشگر پیروی معترضین از سیاستهای جبههٔ ملی بود، سیاستهایی که هم سوسیال دموکرات بود و هم ضدکمونیستی. دولت ایران بهخصوص به استفاده از چهرهٔ مصدق حساسیت داشت. پلیس آلمان غربی در واکنش به این نگرانیها ۵۷ تصویر مصدق را توقیف کرد و ۷ ایرانی را در تظاهرات روبهروی هتل دستگیر کرد. ۱۸ تصویر دیگر دو روز بعد توقیف شد، در تظاهراتی که پس از خروج امینی از کنفرانس خبری ترتیب داده شده بود.[36]
در حالی که مقامات ایرانی میخواستند جبههٔ ملی را به شدت «تحتتاثیر چپها» جلوه بدهند، گونتر نولا، رئیس آژانس اطلاعات داخلی آلمان غربی و مولف پژوهشی دربارهٔ کمونیسم در خاورمیانه با قاطعیت نوشته است که «جبههٔ ملی سازمانی کمونیستی نیست» و تاکید کرده که «اکثریت دانشجویان ایرانی در آلمان غربی هم همکاری با کمونیستها را رد میکنند».[37]وزارت داخلهٔ ایالت راین-وستفالیای شمالی در بولتنی داخلی اذعان کرد که هیچگونه شواهدی مبنی بر «رهبری اصلی یا نفوذ سیاسی عناصر کمونیست» در اعتراضات علیه سفر امینی وجود ندارد.[38] فدراسیون دانشجویان ایرانی در اعلامیههایی که پیش از سفر امینی در صندوقهای پستی توزیع کرد، پیشاپیش از خود در برابر اتهام کمونیست بودن دفاع کرد[39] و اتهامات خود را به تفصیل برشمرد و دولت امینی را متهم به حکومت برخلاف موازین مشروطه و نقض حقوق بشر از طریق سرکوب وحشیانهٔ مخالفان داخلی، از روزنامهنگاران گرفته تا دانشجویان کرد.[40] اپوزیسیون ایرانی با در دست گرفتن چهرهٔ مصدق میخواست فضایی در چشمانداز بصری آلمان غربی برای بدیلی ایرانی بگشاید. تصویر مصدق به صورت استعارهای از مطالبات لیبرال دانشجویان برای حقوق بشر و دموکراسی اجرایی کار میکرد.
آلمانیها هم دوشادوش ایرانیها در اعتراضات به سفر امینی شرکت داشتند؛ پلیس در دوسلدورف ۲ آلمانی و ۱۱ ایرانی را دستگیر کرد.[41] نحوهٔ بسیج آلمانیها به دست اپوزیسیون ایرانی برای همراهی با آرمانشان، به خوبی در خاطرات نویسندهٔ آلمانی، بِرْنْتْ یودس از تظاهرات علیه امینی در برلین غربی بازتاب یافته است؛ او که آن موقع دانشجوی ۲۲ سالهٔ دکترای روزنامهنگاری در دانشگاه آزاد برلین بود، میگوید که اصلاً به خاطر همدلی با نگرش کاملاً دموکراتیک دوستان ایرانی دانشجویش بود که بدواً به تظاهرات رفت. وقتی یودس به یکی از افسران پلیس اعتراض کرد که چرا دانشجویان معترض ایرانی دستگیر میشوند، در حالی که شاهی که نمیتوان گفت «الگوی دموکراسی» است، «کنار دیوار اشک تمساح میریزد»، خودش نیز به عنوان تنها غیرایرانی در گروهی شانزدهنفره دستگیر شد. او نوشته که «این رفتار تحقیرآمیز به او جسارت داد تا فعالانه در اولین اعتراضات زندگیاش شرکت کند» و عصر همان روز در اپرای آلمان، پلاکاردی به دست گرفت که موضع ضدکمونیستی و منتقد شاه او را همزمان مشخص میکرد: «دنیا بدون اولبریخت[42] و دکتر امینی هم ادامه مییابد/ علیه هر نوع ترور!».[43]
پیدا شدن سروکلهٔ دانشجویان ایرانی در خیابانها کمکم دولت آلمان را به سمت مواضعی ناراحتکننده و حتی متناقض سوق داد. دو نمایندهٔ سازمانهای دانشجویی ایرانی پیش از سفر امینی به دفتر وزارت امور خارجه رفتند و مدعی شدند که بیشتر دانشجویان مخالف رژیم فعلی ایران هستند، اما شماری هر روز کمتر و معدود کمونیست هستند. آنها پرسیدند چرا پلیس تظاهرات را پس از صدور مجوز اولیه ممنوع کرده است؟ مقامات وزارت امور خارجه پاسخی مختصر دادند و یادآوری کردند که «قانون مهماننوازی (Gastrecht) دانشجویان خارجی را از آوردن دستهبندیهای سیاسی داخلی وطنشان به حوزهٔ عمومی منع کرده، هرچند این مساله به معنای نقض آزادی بیان خصوصی آنها نیست».[44] چه برداشتی میشد از این صورتبندی کرد که میگفت خارجیها حق ابراز عقیدهٔ آزادانه دارند، اما نه علنی؟ برای چنین معضلی دو راهحل وجود داشت که ایرانیها از هر دو استفاده کردند. اولی آنکه با حرف زدن علنی بههرحال اعتنایی به آن نکنند و دومی آنکه آلمانها را وادارند تا با آنها و برای آنها حرف بزنند.
مطبوعات آلمان در جریان سفر سال ۱۹۶۲ کمکم در خدمت بلند کردن صدای آرمان ایرانیها درآمدند و نمایی از ضدروایتی در سیاست و وضعیت اجتماعی ایران رسم کردند. نشریهٔ محافظهکار «وِلت» انتقادات سازمان دانشجویان ایرانی را بازنشر و بدین ترتیب مخاطبان گستردهای را به آنها تقدیم کرد.[45] بیانیهای که منتقدان ایرانی به وزارت امور خارجه ارسال کردند، سانسور، تقلب در انتخابات و اشغال دانشگاه تهران به دست نیروهای ارتش را در ایران محکوم کرد. «زندانها لبریزند و آژانسهای خبری ساکت. تمامی اینها به نام دموکراسی رخ میدهد». دانشجویان خواستار آن شدند که «مردم آلمان توجه بیشتری به مشکلات ما داشته باشد» و این هدف را از طریق ترکیب کنش مستقیم و انتشار هدفمند اطلاعات دنبال کردند.[46]
میشد در مطالب منتشرهٔ اپوزیسیون ایران تغییری بلاغی دید که علیه روایت قصهٔ پریان به کار میبردند: از شکوه و عظمت «پرشیا»، جهان «سحرآمیز» دربار و تعطیلات پرزرقوبرق شاه در جهان دور میشدند و از «ایرانی» سخن میگفتند که هم تودهای بیسواد و فقیر داشت و هم مهمتر از آن، طبقهٔ تحصیلکردهای در سراسر جهان که برای مطالبات دموکراتیکش با سرکوب مواجه بود. بهمن نیرومند، روشنفکر ساکن آلمان غربی، در ۱۹۶۷ [۱۳۴۶] نوشت که هدف اپوزیسیون ایرانی در برابر شاه در دههٔ ۱۹۶۰ «نشان دادن پشت پردهٔ» نمایش ایران بود که شاه «در برابر چشمان جهانِ مشتاق و تحسینکننده» اجرا میکرد.[47] در خدمت همین جدل بود که منتقدان ایرانی از جدی گرفتن اتفاقی که برخی در آن زمان دیدند و دیگر محققان بعدها متوجه آن شدند، امتناع کردند: یعنی تلاشهای واقعی شاه برای اصلاحات، خصوصاً در زمینهٔ آموزش، اصلاحات ارضی و حقوق زنان.[48] در عوض هر تلاشی برای به رسمیت شناختن دستاوردهای مدرنیزاسیون در ایران را معادل «ایدئولوژی بزرگراههای هیتلر»[49] دانستند و تصویری از رهبر ایران در کسوت مستبدی تکبعُدی پروراندند.[50]
دولت آلمان غربی به وجوه بصری تضاد میان این دو روایت آگاه بود. آنها در مه ۱۹۶۳ [اردیبهشت ۱۳۴۲] از دولت ایران عذرخواهی کردند که نتوانسته بودند تظاهراتی ضدشاه را منع کنند، اما اطمینان دادند که پلیس ایالت بایرن تضمین میکند که تظاهرات از تلویزیون پخش نخواهد شد.[51] در زمانهای که به گفتهٔ مطالعات معاصر، بیشتر مردم اطلاعاتشان دربارهٔ جهان غیرغربی را از مجلات مصور، تلویزیون و کتابهای کودکان میگرفتند، توجه به رسانههای تصویری برای کسانی که دغدغهٔ افکار عمومی داشتند واجب بود.[52] مقامات از تلویزیون بهره می بردند تا چهرهای مثبتتر از شاه را ترویج کنند. شبکهٔ دولتی ZDF در ۱۹۶۴ [آبان ۱۳۴۳] به ادارهٔ فدرال مطبوعات اطلاع داد که آنها «بهتازگی برنامهای پخش کردهاند و تصویری از شاه دادهاند که در میان ایرانیها به گرمی مورد استقبال قرار گرفته است».[53] هم حامیان شاه و هم منتقدانش مشتاق بودند تا از تمامی ابزارهای بصریِ ارتباطاتی در دسترسشان استفاده کنند تا نسخهٔ خود از حقیقت در خاورمیانه را تبلیغ کنند.
گروهی از دانشجویان ایرانی پیش از سفر امینی، از اوضاع مملکت شکایت کردند که «مطبوعات، کتابها و حتی عقاید مدام در معرض سانسور هستند و این کار با مستمسک خندهدار مبارزه با کمونیسم» صورت میگیرد.[54] این شکایت در پایان دههای در آلمان غربی مطرح میشد که حزب کمونیست غیرقانونی اعلام شده بود و نشرهای متعددی به دلیل داعیهٔ ماهیت کمونیستیشان توقیف و سانسور میشدند و از این رو، قاعدتاً باید با آلمانیهای چپگرا ارتباط برقرار میکرد. میتوان گفت دفاع از آرمان ایران راهی شد تا گواهی عینی بر آزادی واقعی حوزهٔ عمومی آلمان غربی باشد. اشاعهٔ صدای اپوزیسیون ایرانی آزمونی برای روحیهای تازه در حوزهٔ انتقادی شد که کریستینا فون هودِنبرگ با نسل چهلوپنجیها معرفی میکند، نسل کسانی که در آستانهٔ دههٔ ۱۹۶۰ مناصب کلیدی مطبوعات آلمان را در دست گرفتند.[55]
اعتراض ۱۹۶۵: سیمای دانشجویان محکوم
سهسال و نیم پس از سفر امینی و در نوامبر ۱۹۶۵[آذر ۱۳۴۴]، گروهی از دانشجویان ایرانی و آلمانی از محوطهٔ دانشگاه مونیخ به سوی کنسولگری ایران راهپیمایی کردند. اینبار تصاویر چهرهٔ مصدق در دستانشان نبود، بلکه تصاویر دانشجویان جوان ایرانی را حمل میکردند که دست داشتن در ترور شاه در اوایل همان سال، به اعدام محکوم شده بودند.[56] معترضین به فارسی و آلمانی شعار میدادند: «مرگ بر رژیم شاه!» و «پیروزی از آن مردم باد!» و «ننگ بر شاه!».[57] یکی از مقامات آلمان غربی پیش از این تظاهرات نوشت که متاسفانه نمیتوان تظاهرات را ممنوع کرد، چون شهروندان آلمانی آن را قانوناً ثبت و سازماندهی کردهاند. یکی از آدمهای وزارت امور خارجه زیر کلمهٔ «آلمانی» دوبار خط کشیده و علامت تعجبی پس از آن قرار داده و اینگونه هم شگفتیاش را نشان داده که اعتراض از محافل ایرانی فراتر رفته و هم احتمالاً استیصالش را از اینکه این مساله امکانات معمول پلیس برای مقابله با تظاهرات را سلب میکند.[58] نظارت مستقیم پلیس آلمان و مقامات ایرانی بر ایرانیها تا ۱۹۶۴ گسترش زیادی یافته بود و شمار دانشجویان مظنون نسبت به سال ۱۹۵۴ هفده برابر شده بود. سفارت ایران در ژوئن آن سال فهرستی به وزارت کشور آلمان غربی داد که شامل اسامی و محل تحصیل ۳۴۶ دانشجوی ایرانی بود که به زعمشان «از نظر سیاسی غیرقابلاعتماد» بودند.[59]
بیانیهای که معترضین در تظاهرات سال ۱۹۶۵ به کنسولگری تحویل دادند، حاکی از تغییر در تاکتیکها و شبکههای حمایتی گستردهٔ اپوزیسیون ایرانی در میانهٔ دهه بود. این بیانیه با عنوان «اعدام برای آزادی بیان» اشاره میکرد که محاکمهٔ دانشجویان در دادگاه نظامی و با تعداد محدودی ناظر رخ داده است. نویسندگان نوشته بودند: «روشن است که رژیم شاه از آزادی عقیده میهراسد». فهرست حامیانشان برای مطالبهٔ لغو حکم اعدام شامل فیلسوفانی مثل ژانپل سارتر و برتراند راسل بود تا تشکلهای دانشجویی «اتحادیهٔ دانشجویان سوسیالیست آلمان» (SDS) و تشکلهای دانشجویی آفریقایی، عراقی و عرب.[60] نویسندگان بیانیه همچنین به نشریهٔ «تسایت»، هفتهنامهٔ لیبرال آلمان غربی استناد کرده بودند که یک ماه پیشتر گزارشی دربارهٔ محاکمه کار کرده بود.
مقالهٔ تسایت به این واقعیت اشاره کرده بود که یکی از معدود حاضران خارجی در دادگاه، وکیلی از آلمان غربی به نام هایو واندشنایدِر بود که در سِمَت عضو بخش ملی عفو بینالملل در محاکمه حضور داشت، نهادی که همین چهار سال پیشتر در بریتانیا تاسیس شده بود.[61] کارولا اِشتِرنِ روزنامهنگار و از بنیانگذاران بخش آلمان غربی عفو بینالملل، در مقالهای در کنار این گزارش، مدل سیاست این سازمان غیرانتفاعی را به خوانندگان معرفی کرده بود و توضیح داده بود که بیست گروهِ «سهنفره» در جمهوری فدرال به نمایندگی از زندانیان سیاسی در سراسر جهان مشغول به نامهنگاریاند. اینطور نبود که عفو بینالملل متحدین آلمان غربی را معاف کند. اشترن گفته بود که خصوصاً اسپانیا و پرتغال «کمترین احترام را برای اعلامیهٔ حقوق بشر، مطالبات آزادی فکری و مذهبی و البته آزادی بیان قائلند».[62]
مدل سیاست عفو بینالملل در صدد بود خارج از دوگانهٔ جنگ سرد کار کند و مطالباتش را اساساً با زبان آزادیهای سیاسی و حقوق بشر بیان میکرد. چنین شیوهای با تاکتیک دانشجویان ایرانی جفتوجور میشد و در نیمهٔ نخست دههٔ ۱۹۶۰ از آن بهره بردند. دانشجویان ایرانی در ۱۹۶۳ [آبان ۱۳۴۲] در شهرهای متعددی در آلمان غربی اعتصاب غذا ترتیب دادند و این کار را آگاهانه با سفر هاینریش لوبکه، رئیسجمهور آلمان غربی به ایران همزمان کردند.[63] یکی از زنان مشارکتکننده در اعتصاب غذا در بُن پلاکاردی در دست داشت و میخواست تا سازمان ملل هیأتی با ماموریت «تحقیق دربارهٔ وجود حقوق بشر» به ایران اعزام کند.[64] اعضای «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، اتحادیهٔ ملی» (CISNU) در اکتبر ۱۹۶۵ [آبان ۱۳۴۴] اعتصاب غذاهای مشابهی در سراسر آلمان غربی، اروپای غربی و ایالات متحده در اعتراض به اعلام احکام صادره علیه دانشجویان محکوم در ایران ترتیب دادند. اعتصابهای سال ۱۹۶۵ در کارلسروهه آغاز شد: «ماوای نمادین قانون» در آلمان غربی، چرا که مقر دادگاه قانون اساسی کشور بود و شهردار سوسیال دموکراتش، گونتر کلوتس قول داد که از جانب معترضین به مقامات سازمان ملل و ایران تلگراف بزند و از پول شخصیاش خرج کرد تا برای گرم کردن معترضین ذغال خریداری شود.[65] اعتصابکنندگان که بالغ بر صد نفر بودند، کنفرانسهای خبری با عکس دانشجویان محکوم در بالای سرشان برگذار کردند.[66] عکس اعتصابکنندگان و دانشجویان در بسیاری روزنامهها منتشر شد و صدای دانشجویان ایرانی و خواستههایشان برای حقوق بشر را رساتر کرد.
چند روزی پس از تظاهرات نوامبر و چند هفتهای پس از اعتصاب غذاها، شاه سفیر آلمان غربی در ایران، والتر گِلدهوف را در کنسرت باخ در تهران کنار کشید تا دربارهٔ اعتراضات حرف بزنند. شاه گفت که مطمئن است «فقط چند نفری بودهاند که آشوب راه انداختهاند» و «مستقیم از ستادهای کمونیستی دستور میگیرند».[67] شاه وجود اپوزیسیون میانهرو را قاطعانه انکار میکرد. با این همه، اگرچه او اعتبار مدعیات مخالفانش در خارج از کشور را نمیپذیرفت، از سوی شبکههای بینالمللی که مستمسک معترضین بود، تحت فشار قرار میگرفت. دبیر کل سازمال ملل، او تانت، در پاسخ به مطالبات دانشجویان ایرانی، در ماه نوامبر مستقیماً با مقامات ایرانی مکاتبه کرد. دانشجویان مخالف ایرانی در کنگرهشان در اشتوتگارت در ماه دسامبر خبردار شدند که احکام اعدام به حبس ابد تخفیف یافته است.[68] بدین ترتیب، کارزارهای رسانهای و تبلیغاتیشان که دانشجویان همفکر، شخصیتهای بینالمللی و سازمان نسبتاً ناشناختهٔ عفو بین الملل را به هم متصل کرد، موفقیتآمیز از آب درآمد. اطلاعاتی که اپوزیسیون ایرانی منتشر کردند، لگامی از واقعیتهای سیاسی با نتایجی ملموس به گردن امپراطور قصهٔ پریان انداخت.

نتیجهگیری
در آستانهٔ ورود شاه در دوم ژوئن ۱۹۶۷ [۱۲ خرداد ۱۳۴۶] به برلین غربی، اولریکه ماینهوف[69]، روزنامهنگار آلمانی، نامهای سرگشاده به همسر شاه، فرح دیبا نوشت. این نامه مبتنی بر تضادها نگاشته شده بود. ماینهوف میپرسید آیا «بیشتر ایرانیها آنطور که فرح در مصاحبهای ادعا کرده، تعطیلات تابستان را در سواحل ایران میگذرانند؟ آیا بیشتر مردم از شیرینی محرومند یا اساساً بابت هر نوع غذا در مضیقهاند؟ و پرسید چرا شاه اینقدر به استلزام قانون اساسی برای داشتن وارث پسر مصر است، وقتی دیگر مفاد قانون اساسی را به راحتی نادیده میگیرد؟»[70] او گزارش هولناک یکی از زندانیان سیاسی در سال ۱۹۶۳ را نقل میکند که از مجازاتهایش در دستان زندانبانان گفته بود و به خوانندگان میگوید به کتاب تازه منتشر شدهٔ دوستش، بهمن نیرومند رجوع کنند که در پشت جلد، عکسهایی از زندانیان شکنجهشده دارد.[71] پس از موفقیت آخرین کارزار سال ۱۹۶۵، اپوزیسیون ایرانی الگویی برای اعتراض سیاسی جا انداخت که از روابط بینالمللی و زبان حقوق بشر استفاده میکرد تا به جای تصویر ایرانِ قصهٔ پریان و تحت حکومت پادشاه تجددخواه را به تصویر دیکتاتوری بدهد، دیکتاتوریای متکی بر شکنجه برای حفظ نظم. نامهٔ ماینهوف و عمدهٔ گفتمان کنشگران حول اعتراض سرنوشتساز دوم ژوئن در همین قالب بود. مایکه فوگِل به تفصیل نحوهٔ روایت رسانهای سفر شاه را بیان کرده که چطور مواضع متضاد مذکور در این مقاله را بازتاب میدهند. پس از تظاهرات برلین غربی و شلیک مرگبار به دانشجوی آلمانی، بِنو اونهزورگ، خط داستانی «شاهِ دیکتاتور» و «دولت پلیسی» همدستش، یعنی آلمان غربی در برابر روایت عمدتاً غیرسیاسی از سفر شاه قرار گرفت که به صورت «تاجگذاری» قصههای پریان روایت میشد.[72]
نزاعی در حوزهٔ عمومی آلمان غربی از میانهٔ دههٔ ۱۹۵۰ تا میانهٔ دههٔ ۱۹۶۰میان کلیت این دو روایت از خاورمیانه و بهخصوص ایران برپا بود. یکی روایت «شرق» بود که از واقعیات و هنجارهای اجتماعی غربی فاصله داشت، جغرافیایی جدا که دلالت بر زمانمندی متفاوتی نیز داشت. این «شرق» برای مردم آلمان غربی از صافی افسانههای اغلب شیفتهوار به خاندان سلطنتی و تکآهنگهای عامهپسند با مضامینی «شرقی» مثل حرم و صحرا میگذشت که از ۱۹۶۰ در صدر فهرست آهنگهای پرشنونده قرار میگرفتند.[73] گفتمان دیگر دربارهٔ «خاورمیانه» یا «خاورنزدیک» بود، جایی که تصمیمهایی سیاسی با تاثیری مستقیم بر زندگی روزمرهٔ آلمانیها گرفته میشد، مثلاً در مورد دسترسی به نفت یا ناپدید شدن مردانی جوان برای پیوستن به «لژیون خارجی فرانسه»[74] برای اعزام به شمال آفریقا و جنگیدن در الجزایر، پیدا شدن سروکلهٔ هزاران عرب الجزایری در شهرهای آلمان غربی که پس از آزار و ایذاهای سال ۱۹۵۸[75] از این کشور گریخته بودند و حضور ناگهانی و غیرمترقبهٔ مخالفان ایرانیِ شاه در خیابانهای آلمان. اپوزیسیون ایرانی بین این دو گفتمان مانور میداد و هم از رسانههای جریان اصلی حامیانی جلب میکرد و هم از محافل دانشجویی. دانشجویان ایرانی توانستند در جریان این کار از زیر فشار تلاشهای سرسختانهٔ مقامات ایرانی و آلمان غربی برای ساکت کردنشان بگریزند و حمایت از آرمان سیاسی ایرانیها را بدل به آزمون و آزمایشگاهی برای اشکال نوین کنشگریها در آلمان غربی کنند، اشکال نوینی که میخواست از مرزهای ملی فراتر برود و بر شکافهای جنگ سرد پل بزند و در همین حال، بذر کنشگری حقوق بشری چپهای میانهرو و انترناسیونالیسم سوسیالیستی چپ رادیکال را در سالهای آتی کاشت. تعارض میان این دو تصویر غلوآمیز از ایران، یکی پادشاه قصهٔ پریان و دیگری مستبد خونآشام، شالودهای شد که نخستین موج کنشگری آلمان غربی بر آن بنا شد.
[1] Walter Nutz, “Tendenzen zu autoritären Verhaltensmodellen in der Regenbogenpresse”, Kölner Zeitschrift für Soziologie 21, no. 3 (1969), 661-663; در مورد چهرهٔ ثریا در رسانههای آلمان غربی نک به Simone Derix, “Soraya. Die ›geliehene Kaiserin‹ der Deutschen”, In: Das Jahrhundert der Bilder, ed. Gerhard Paul, Göttingen 2008, 186-193.
[2] Orient and oriental
[3] Reinhard Hüber, “Nahost ist nicht mehr Orient”, Die Zeit, 24 May 1956; گفتمان تبلیغیِ شورانگیز هوبر تداومهای روشنی با رایش سوم نشان میداد؛ او در دوران گوبلز به عنوان مبلّغ سخنگوی فعال خاورمیانه بود. Matthias Küntzel, Die Deutschen und der Iran. Geschichte und Gegenwart einer verhängnisvollen Freundschaft, Berlin 2009, 78.
[4] Modernizing Monarch
[5] Exoticism
[6] “Orientalische Geheimnisse”, Frankfurter Allgemeine Zeitung, 12 Jan 1952.
[7] Walter Henkel, “Tagebuch der Persienreise”, Frankfurter Allgemeine Zeitung, 4 Apr 1957.
[8] “Grab der Perser”, Der Spiegel, 27 Sep 1961, 39.
[9] Timothy Mitchell, “McJihad: Islam in the U.S. Global Order”, Social Text, no. 73 (Winter 2002), 7.
[10] “Halb soviel Macht”, Der Spiegel, 20 Aug 1952, 20.
[11] Küntzel, Die Deutschen und der Iran, 81-82.
[12] Statistisches Bundesamt, Statistisches Jahrbuch für die Bundesrepublik Deutschland (1962), 318
[13] “Das Kaiserpaar in München”, Frankfurter Allgemeine Zeitung, 8 Mar 1955.
[14] “6882 ausländische Studenten”, Die Welt, 25 Sep 1956.
[15] Von Oidtmann, Division 502, Auswärtiges Amt (hereafter AA) to Director General Dr. Berger, AA. Record. 2 Dec 1954. Politisches Archiv des Auswärtigen Amts (hereafter PA-AA)/B82/168.
[16] در مورد این پارگراف نک به مدارک PA-AA/B82/168.
[17] “Der Schah auf der Lokomotive”, Frankfurter Allgemeine Zeitung, 5 Mar 1955.
[18] “Die iranische Tudeh-Party hat ihr Hauptquartier in Ost-Berlin”, Al Ahram (Cairo), 10 Jan 1955. PA-AA/B82/168.
[19] Bitterkühn to BMI. 25 Mar 1955. PA-AA/B82/168.
[20] به نظر رادیو فرستندهٔ رادیو پیک ایران در سال ۱۳۴۰ از لایپزیک به بلغارستان منتقل شد و در این صورت سال ۱۹۵۹ صحیح نیست و باید ۱۹۶۱ باشد. [م.]
[21] Hossein Yazdi, “Als Iraner in Bautzen II”, in Wege nach Bautzen II: Biographische und autobiographische Porträts, ed. Silke Klewin and Kirsten Wenzel, Dresden 2003, 65.
[22] Hans-Peter Schwarz, Konrad Adenauer: a German politician and statesman in a period of war, revolution, and reconstruction, Providence, RI 1995, 250.
[23] Walter Henkel, “Mit dem Kanzler im Palast des Schahs”, Frankfurter Allgemeine Zeitung, 30 Mar 1957.
[24] “Fernsehen entschuldigt sich beim Schah”, FAZ, 4 Dec 1959.
[25] Küntzel, Die Deutschen und der Iran, 85-86.
[26] Dr. Kanter to Federal Chancellery. 31 Jan 1958. BArch/B141/17424.
[27] Lex Soraya
[28] “Tauseundeine Macht. Sternleser, Fachleute und Politiker über Lex Soraya” Stern, 14 Jun 1958, 60.
[29] Reprinted in “Lex Soraya: Wahrheit nicht zugelassen”, Der Spiegel, 4 Jun 1958, 14.
[30] Philipp Rock, Macht, Märkte und Moral: Zur Rolle der Menschenrechte in der Aussenpolitik der Bundesrepublik Deutschland in den sechziger und siebziger Jahren, Frankfurt a.M. 2010, 186.
[31] “Der SPIEGEL berichtete …” Der Spiegel, 18 Jun 1958, 62.
[32] See Quinn Slobodian, Foreign Front: Third World Politics in Sixties West Germany, Durham, NC 2012, 129-132.
[33] Küntzel, Die Deutschen und der Iran, 85.
[34] “Tausend Polizisten schützen Amini”, Die Welt, 22 Feb 1962.
[35] Scheel, AA, to BMI. 31 Jan 1962. PA-AA/B82/528.
[36] NRW Interior Ministry to BMI. 20 Mar 1962. BArch/B106/47380.
[37] Dr. Nollau, BfV, to BMI. Attachment. 15 Nov 1963. BArch/B106/31348; برای تمایزگذاری او میان سیاستهای جبههٔ ملی و حزب توده نک به Günther Nollau and Hans-Jürgen Wiehe, Rote Spuren im Orient. Türkei Persien Afghanistan, Cologne 1965, 91-93.
[38] NRW Interior Ministry to BMI.
[39] در این دوره تفکر جبههٔ ملی در کنفدراسیون غالب بود. [م.]
[40] Föderation Iranischer Studenten. Open letter. 2 Feb 1962. BArch/B106/31348.
[41] NRW Interior Ministry to BMI.
[42] Walter Ulbricht رئیسجمهور جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) از ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۳، سیاستمدار کمونیست و از موسسان حزب کمونیست آلمان در دوران وایمار و نخستین دبیر حزب اتحاد سوسیالیستی از ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۱. او به دلیل نقشش در ساخت دیوار برلین شهرت دارد. [م.]
[43] Bernd Juds to Horst Mahler. 24 Jul 1967. Archive of the Hamburger Institut für Sozialforschung/Bestand “Sozialistische Anwaltskollektiv Berlin” 230,10, “2. Juni, Demonstration, Diverses” folder.
[44] Hermann Voigt, AA. Record. 19 Feb 1962. PA-AA/B 82/528.
[45] “Tausend Polizisten schützen Amini”, Die Welt, 22 Feb 1962.
[46] “Bund der iranischen Sozialisten in der Bundesrepublik Deutschland.” 17 Feb 1961. BArch/B212/24006
[47] Bahman Nirumand, Persien, Modell eines Entwicklungslandes oder Die Diktatur der freien Welt, Reinbek bei Hamburg 1967, 160.
[48] در مورد انقلاب سفید نک به Ervand Abrahamian, A History of Modern Iran, New York 2008, 131-134.
[49] Hitler-Autobahn ideology یا جادههای پیشوا، ایدهای که پیش از هیتلر هم برای گسترش حملونقل و توسعهٔ راههای کشور وجود داشت، اما در آلمان نازی ایدهٔ شخص پیشوا جا زده میشد. [م.]
[50] “Trüber Spiegel. Offener Brief des Iranischen Studentenvereins Berlin”, Diskus, Jan-Feb 1968, 5.
[51] Hermann Holzheimer. Memo. 13 May 1963. PA-AA/B 82/528.
[52] Dieter Danckwortt, Zur Psychologie der deutschen Entwicklungshilfe. Eine Analyse von Meinungen, Motiven und Gefühlen um die deutschen Entwicklungshilfe, ed. Carl-Duisberg Gesellschaft, Baden-Baden 1962, 58.
[53] Gerhard Dambmann, ZDF, to Dr. Krause, BPA. 29 Oct 1964. BArch/B145/3139.
[54] “Bund der iranischen Sozialisten in der Bundesrepublik Deutschland.” 17 Feb 1961. BArch/B212/24006.
[55] See Christina von Hodenberg, “Mass Media and the Generation of Conflict: West Germany’s Long Sixties and the Formation of a Critical Public Sphere”, Contemporary European History 15, no. 3 (2006), 367-395.
[56] گروه پرویز نیکخواه از اعضای کنفدراسیون متهم به تحریک رضا شمسآبادی برای ترور شاه در ۲۱ فروردین ۱۳۴۴ در کاخ مرمر بودند. دادگاه نظامی در آبان همین سال دو نفر از اعضای گروه را به اعدام محکوم کرد. در دادگاه تجدیدنظر در آذرماه هم حکم اعدام دو نفر (احمد منصوری و احمد کامرانی) تایید شد و نیکخواه به ده سال حبس محکوم شد. [م.]
[57] Dr. Riedl, Bavarian State Ministry of the Interior to BMI. 25 Nov 1965. PA-AA/B 82/528.
[58] Unit V3. Memo. 27 Oct 1965. PA-AA/B 82/528.
[59] Kurt Breull, BMI to BfV. 29 Jun 1964. BArch/B106/31348.
[60] “Todesurteil für Freie Meinung.” Call to demonstration. PA-AA/B 82/528.
[61] H.K. “Anwälte auf der Anklagebank”, Die Zeit, 22 Oct 1965.
[62] Carola Stern, “Verteidiger in Ost und West. Die ›Amnesty International‹ tritt für politische Gefangene ein”, Die Zeit, 22 Oct 1965.
[63] f.w.h., “Hungern im Hofgarten”, Colloquium, 17, no.12, (1963), 5-6.
[64] Slobodian, Foreign Front: Third World Politics in Sixties West Germany, 26.
[65] “Hungerstreik iranischer Studenten”, Stuttgarter Zeitung, 26 Oct 1965.
[66] “Iranische Studenten traten in Hungerstreik”, Badische Neueste Nachrichten, 26 Oct 1965.
[67] Walter Gehlhoff, West German Embassy in Tehran, to AA. 29 Nov 1965. PAAA/B 82/528.
[68] Matin-Asgari, Iranian Student Opposition to the Shah, 88-89.
[69] Ulrike Meinhof ماینهوف در سازماندهی تظاهرات دوم ژوئن نقش داشت و بعداً همراه با آندریاس بادر، از بنیانگذاران گروه چریکی «فراکسیون ارتش سرخ» (RAF) معروف به بادر-ماینهوف شد که ریشه در همین جنبشهای دانشجویی ۱۹۶۸ داشتند. او در ۱۹۷۲ دستگیر شد و در نهایت در ۱۹۷۶ در سلولش یافته شد، در حالی که به دار آویخته شده بود. [م.]
[70] “Offener Brief an Farah Diba”, konkret 6, 1967, 21-22.
[71] Nirumand, Persien, back cover.
[72] Meike Vogel, Unruhe im Fernsehen. Protestbewegung und öffentlich-rechtliche Berichterstattung in den 1960er Jahren, Göttingen 2010, 143-168.
[73] “O Mustapha”, Der Spiegel, 10 Aug 1960, 60-61.
[74] لژیون خارجی فرانسه نیروی نظامی حرفهای فرانسه متشکل از اتباع خارجی است که در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ نقش مهمی در جنگهای استعماری، بهویژه جنگ الجزایر (۱۹۵۴–۱۹۶۲)، ایفا کرد. پیوستن جوانان اروپایی، از جمله از آلمان غربی به این نیرو اغلب با فقر، حاشیهنشینی اجتماعی و میراثِ حلنشدهٔ جنگ جهانی دوم پیوند داشت. [م.]
[75] تشدید خشونت دولتی فرانسه علیه الجزایریها در جریان جنگ استقلال الجزایر که پس از بازگشت دوگل به قدرت شدت گرفت. [م.]