فاشیسم در سالهای اخیر بار دیگر به یکی از مفاهیم مناقشهبرانگیز در زبان سیاسی ما تبدیل شده است. از یک سو، این اصطلاح چنان فراگیر به کار میرود که گاه به برچسبی برای هر شکل از اقتدارگرایی و سرکوب فروکاسته میشود؛ از سوی دیگر، اصرار بر اینکه فاشیسم صرفاً پدیدهای متعلق به اروپای میان دو جنگ جهانی بوده است، بسیاری از اشکال نوین خشونت سیاسی را از میدان دید ما خارج میکند. در چنین وضعیتی، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا میتوان دولت یا جنبشی معاصر را دقیقاً با آلمان