آیا اولین بار است که برخی از اهل فکر در ایران به مداخلهٔ خارجی یا دیکتاتوری خیرخواهانه دل بستهاند؟ آیا برای رهایی از بحران میتوان به قدرتی مقتدر دل بست و محدودشدن آزادیهای سیاسی را بهای ناگزیر نوسازی یا نجات کشور دانست؟ روشنفکرانی که چنین راهحلی را تجویز میکنند، تا کجا میتوانند خود را از پیامدهای سیاسی انتخابشان مبرا بدانند؟ شاید چنین توهمی بیش از آنکه صرفاً خطایی اخلاقی باشد، با نوعی تاریخنگاری پیوند داشته باشد که استبداد را سرنوشت اجتنابناپذیر ایران میداند و بدینترتیب نقش انتخابهای فکری