ضدانقلاب چیست؟
جیمی آلینسون
«هدایت هر رمه بر راعیان است»:[1] فرازی از موعظهٔ «کورعلی»، موذن مسجد استانبول در ۶ اکتبر ۱۹۰۸ چنین بود، وقتی داشت جمعیتی غضبناک را به سوی کاخ ییلدیز، مقر حکومت عثمانی هدایت میکرد. آن «راعی» که کورعلی خطابش به او بود، سلطان عبدالحمید دوم و آن هدایتی که او برای رمهاش آرزو داشت، راهی جدا از انقلاب «ترکان جوان» در تابستان سال قبلش بود. این انقلاب به رهبری «کمیتهٔ اتحاد و ترقی» (CUP) برای علی و پیروانش تهدیدی برای شریعت بود و برای برتری مسلمین که شریعت تضمینش میکرد: این انقلاب به جای دفعِ سلطهٔ مسیحیان، داشت سلطهٔ آنان را به درون حکومت وارد میکرد. کمیته با این چالش به سرعت مقابله کرد، علی اعدام شد و پیروانش و تجمعاتشان پراکنده شدند. با اینحال رژیم جدید ابداً خاطرجمع نبود. در آوریل همان سال، شورش لشگر تفنگداران به تحریک یکی از اعضای درجهدار «جمعیت محمدی» رخ داد و جماعتی از علمای پایینرتبه و طلاب مذهبی به آنها پیوستند و پارلمان تازهتأسیس را با فریادهای «شریعت در خطر است، ما شریعت میخواهیم» احاطه کردند.[2] عبدالحمید شورشیان را عفو کرد و بدینترتیب، یاغیگری را بدل به ضدانقلاب ساخت. کودتا یا به واقع ضدکودتا، منجر به دو هفته هرجومرج در استانبول و نقاطی دوردستتر در امپراطوری عثمانی شد و قتلعامهایی فرقهگرایانه در شهرهایی مثل آدنا، حلب و جاهای دیگر برانگیخت. فقط در اواخر آوریل بود که کمیته توانست جای پای خود را محکم بداند، یعنی وقتی هنگهای معتمدشان از بالکان به استانبول بازگشتند و عبدالحمید به نفع برادر سربهراهترش برکنار شد.
«واقعهٔ ۳۱ مارس»[3] جز در میان ردهٔ متخصصان مطالعات عثمانی چندان شناختهشده نیست، اما همراه با رخدادهایی مشابه که یک سال پیشتر از آن در ایران رخ داد، نمایندهٔ نخستین تلاشها برای ضدانقلاب در خاورمیانه به شمار میرود. این غائلهها بخشی از موج جهانی انقلابهای مشروطهخواهانه را در طلیعهٔ سدهٔ بیستم شکل دادند، انقلابهایی منجمله انقلاب پرتغال، انقلاب مشروطهٔ ایران، انقلابهای چین و مکزیک و انقلاب ۱۹۰۵ روسیه. غالب این انقلابها، معلق میان روشنفکران لیبرال رهبرشان و مبارزات اجتماعی که عنانشان را گشودند، به نحوی از انحاء در برابر ضدانقلاب به زانو درآمدند.[4] در حالی که ضدانقلابهایی از این دست در قرن بیستم اغلب صرفاً به عنوان مقدمهای از غلیانات بزرگتر ۱۹۱۷ (در روسیه) و ۱۹۴۹ (در چین) تلقی شدهاند، اما در واقع نمونههای آموزنده از این پدیده و از پیوند درونی و حدود و ثغورش با خصمش، یعنی انقلاب به شمار میروند و نیز آموزههایی در باب دگرگونی این هر دو در قرنی دارند که در فاصلهٔ میان ترکان جوان و بهار عربی گذشت.
واقعهٔ ۳۱ مارس در نظر اول به ظاهر از همان نوع کودتاهای معمول ضدانقلابی سدهٔ نوزدهم علیه نظمهای نوپای مشروطهٔ لیبرالی در اروپا به نظر میرسد: اتحادی میان تاجوتخت، شمشیر و محراب (یا در اینجا منبر) برای واژگون کردن برنامهٔ شایستهسالاری اصلاحطلبانه. کمیتهٔ اتحاد و ترقی افسران ردهپایین را که فاقد تربیت فنی اروپایی بودند، از نیروهای مسلح عثمانی تصفیه کرده بود و میخواست تا سربازی را برای طلاب دینی هم اجباری کند که تا آن زمان معاف از خدمت بودند. همین افراد با همدستی علمای ردهپایین، هستهٔ اصلی شورش ۱۹۰۹ را شکل دادند.[5] به تعبیری دیگر، ضدانقلاب علیه قدرت انقلابی موجود ساخته شد، نه قدرتی انقلابی که در تلاش برای زاده شدن باشد، اگرچه قدرت موجود ریشه در بخشی از دولت داشت و کنترل نیروهای مسلح در دستان کمیته بود. چنان که خواهیم دید، همین برداشت از انقلاب به مثابهٔ آنچه با نتایجش تعریف میشود و برداشت از ضدانقلاب به مثابهٔ واکنش عبث مرتجعین پیشامدرن به انقلاب است که درک ضدانقلابهای عربی پس از ۲۰۱۱ را مختل نموده است.
ضدانقلاب حمیدی به شیوهٔ دیگری نیز آموزنده است، یعنی در ترسیم لزوم اتحاد ضدانقلابیون یا به تعبیر آرنو مِیِر اتحاد «طبقات» و «تودهها».[6] ضدانقلاب که هم عوامپسند بود و هم عوامگرا[7]، حمایت اقشار گستردهای در استانبول و برخی ولایات به دست آورد. طرفداران جمعیت محمدی «صنعتگران، تجار، مالکان قهوهخانهها، متصدیان حمامهای عمومی، ماهیگیران»، دهقانان و عشایر را زیر پرچم خود گرد آوردند.[8] بهار ضدانقلابی ۱۹۰۹ دو برداشت از مدرنیته را جا انداخت که در سراسر خاورمیانه در سدهٔ پیش رویش مکرراً پدیدار شد. از سویی ملی گرایان نظامی سکولار و غیردموکراتیک و از سوی دیگر محافظهکاران فرهنگی اسلامی با پایگاه مردمی. این دو نیرو تا سال ۲۰۱۱ و پس از آن بارها به همدیگر رسیدند، با هم همکاری کردند و سپس کارشان به برخورد و دگرگونیشان در منطقه میکشید. ضدانقلابیون ۱۹۰۹ و ۲۰۱۱ و همتایانشان در دیگر وضعیتهای انقلابی اما به رغم این تاریخ با معضلی واحد مواجه بودند: چطور حمایت کافی را از بالا وپایین و از درون و بیرون دولت کسب کنند تا نظم کهن ترکخورده و متزلزل را دوباره تنظیم کنند؟
پاسخهای ممکن به این پرسش از پیش مقدر نیستند و استراتژیهایی که از دل این پاسخها میآیند، پیامدهای گوناگونی برای انقلاب به بار میآورند، خواه تاسیس نظمی تازه باشد، خواه بازآرایی نظم کهن یا سقوط چارهناپذیر هر دو. با اینهمه واقعهٔ ۳۱ مارس دو شباهت دیگر نیز با ضدانقلابهای عربی پس از ۲۰۱۱ نشان میدهد. اول اینکه خود ضدانقلابیون که مخالف بینظمی ایجادشده به دست کمیته و متحدانش بودند و میخواستند برنامهٔ اصلاحطلبانهٔ آنان را واژگون کنند، برای اعمال برنامهٔ خود، به بینظمی خشونتباری متوسل شدند. در قلب برنامهٔ آنان عملی مادی و در عینحال نمادین قرار داشت، عمل تمایزگذاری مذهبی میان مسلمانان، مسیحیان و یهودیان. چنین اشکالی از هویت ابزاری به دست میداد تا ائتلافهای لازم برای غلبه برای جنبشهای انقلابی ساخته شود، جنبشهایی که از نظر اجتماعی ناهمگن و از نظر سیاسی بیثبات بودند. این ائتلافهای ضدانقلابی، خواه در ۱۹۰۹، خواه پس از ۲۰۱۱ محدود به مرزهای یک دولتِ گرفتار در وضعیت خیزش انقلابی نیستند. هم انقلاب و هم ضدانقلاب از اول بینالمللی بودند یا به تعبیر جورج لاوسون «بینااجتماعی».[9] مهمترین هدف هم برای کمیته و هم دشمنانش نجات امپراطوری از سقوط و تجزیه بود: سرنوشتی که در انتظار دیگر انقلابهای مشروطهخواهانهٔ اوایل سدهٔ بیستم بود، آنگاه که در میان کارگران و دهقانان بهپاخاسته از سویی و زمینداران، صاحبان صنایع و دیگر متحدانشان در میان «قدرتهای بزرگِ» رقیب از سوی دیگر، در هم شکستند.[10]
در این فصل بر آنم تا نشان دهم چرا برای ضدانقلابیون عربی پس از ۲۰۱۱ حیاتی بود تا برخلاف پیشینیان حمیدیشان، مشکلی را حل کنند که تمامی ضدانقلابیون با آن مواجهند: چطور باید «پادانقلاب از پایین»[11] را با «ضد انقلاب از بالا»[12] متحد کرد و سپس چطور باید انقلابی با پایگاه اجتماعی پشتیبانش را سرکوب کرد. من نشان میدهم که ضدانقلاب را تنها میتوان از طریق برداشتی از انقلاب درک کرد که موفقیت انقلابی را تنها معیار قلمداد نکند. در پرتو این برداشت و چنان که در فصول آتی کتاب نشان خواهم داد، خیزشهای عربی یکی از گستردهترین و عمیقترین امواج انقلابی در تاریخ را شکل دادند -و در نتیجه یکی از بزرگمقیاسترین ضدانقلابها برای سرکوبشان لازم بود. در متن پیشرو استدلال میکنم که فهم ضدانقلاب در گرو تمایزگذاری میان انقلابهای سیاسی و اجتماعی است. جدایی انقلاب سیاسی (در اینجا دموکراسیخواهانه) و انقلاب اجتماعی (دگرگونکننده) در نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم که از دل منظومهٔ تاریخی مشخصی از نیروهای اجتماعی پدیدار شد، شالودهٔ ضدانقلابهای عربی را ریخت. اما پیش از ترسیم این طرح برای فهم پدیدهٔ ضدانقلاب، باید به پرسشی سادهتر بپردازیم: ضدانقلاب چیست؟
انقلاب و ضدانقلاب: انقلاب بر حسب نتیجه و وضعیت انقلابی
طرح پرسش «ضدانقلاب چیست؟» مستلزم طرح پرسشی آشناتر است: انقلاب چیست؟ ضدانقلابها نمیتوانند بدون انقلابها واقع شوند و حدودوثغور انقلاب را مشخص میکنند و تا حدی شکست یا پیروزی آن را رقم میزنند. این دو صرفاً پیوندی متقابل ندارند، بلکه با هم منطبقند. عالمان اجتماعی به مشاهدهٔ وجود انتظام در نقشها و قواعد خو گرفتهاند و عادت دارند آدمها طبق هنجارهایی مادی یا فرهنگی رفتار کنند و سلسلهمراتبِ مستقر را رعایت کنند. اما خود خصلت انقلاب این است که این سلسلهمراتبها، قواعد و نقشها در معرض ناپایداری قرار بگیرند. نظمهای اجتماعی آینده، حال و گذشته در یک مکان و یک زمان واقع میشوند تا هنگامی که وضعیت انقلابی حلوفصل شود و مسیر گذار از گذشته به زمان حال، با نگاهی گذشتهنگر صلب و محکم شود.[13]
دیدگاه غالب به انقلاب دقیقاً مبتنی بر همین روندِ تصلب تاریخی است. به نظر منطقی میآید بگوییم انقلاب به معنای تغییری ماندگار و ژرف در جامعه و دولتی مشخص است. انقلابها در طول عمر شرکتکنندگان و ناظرانشان، وقفهای میان امر کهنه و امر نو میاندازند. پری اندرسون مینویسد: «انقلاب برههٔ دگرگونی سیاسی متشنجی است فشرده در زمان و متمرکز در هدف. انقلاب آغازی معین دارد؛ آنگاه که آپاراتوس دولتی قدیم کماکان بر سر کار است و پایانی متناهی، آنگاه که آن آپاراتوس قطعاً در هم شکسته و آپاراتوسی جدید بر جایش نشسته است».[14] این تعریفِ قدرتمند و روشن آغازی به ما میدهد -دولت قدیم بر سر کار است-، میانهای دارد -برههٔ متشنج- و پایانی -جای پای آپاراتوس دولتی جدید محکم شده است. اما اندرسون حرفی دربارهٔ خصلت آن آپاراتوس یا ماهیت تشنجِ بنیادگذارِ آن نمیزند و آن ویژگی خاص انقلاب را نادیده میگیرد که چنین هواخواهانش را برمیانگیزد و دشمنانش را وحشتزده میکند؛ یعنی ترکیب قیام مردمی با براندازی دائمی وضعیت فراگیر اجتماعی و سیاسی در جامعهای مشخص. این ترکیب که در تاریخ پیش از اوایل دوران مدرن ناشناخته بود، به کمک تعریف تدا اسکاچپول از انقلاب به درک علم اجتماعی وارد شد، تعریفی امروزه مرجع: «دگرگونیهای سریع و بنیادی ساختارهای دولتی و طبقاتی جامعه... که با شورشهای طبقهمحور از پایین همراه است و تا حدی از آن طریق به انجام میرسد».[15]
این فهم از انقلاب که هم انقلاب شکستخورده و هم ضدانقلاب موفق را ناممکن میگیرد، منجر به کمبود نسبی پژوهش در باب ضدانقلاب موفق در بدنهٔ پربار آثار علم اجتماعی در مورد انقلاب شده است. این غفلت تا حدی ناشی از تعریف جنگ سردی از انقلاب است که آن را صرفاً شکلی از خشونت سیاسی خارج از نهادها میدانست، حال محتوی، مرتکبین و اهداف این خشونت هرچه که میخواست باشد؛ به قول پیتر کلوِرت «ضدانقلاب خود انقلاب است».[16] آثار سنجیدهتر دربارهٔ انقلاب اغلب به چهار «نسل» تقسیم میشوند و آنها نیز اعتنای کمابیش چندانی به ضدانقلاب نشان ندادهاند.[17] آثار بدیع و برجستهٔ نسل سوم و چهارم، یعنی به ترتیب کتابهای تدا اسکاچپول و جک گلدستون معمولاً با ضدانقلاب به مثابهٔ امری مهم از حیث تجربی، اما غایب در تحلیل مواجه میشوند.[18]جامعترین مجموعه متون دربارهٔ انقلاب به مثابهٔ مفهومی انتقادی در علوم سیاسی در چهار مجلد، حتی یک قطعه دربارهٔ موضوع ضدانقلاب ندارد.[19] متن مختص این موضوع در دایرةالمعارف انقلابهای سیاسی دو صفحه بیشتر نیست، فقط چند بندی بیشتر از مدخل پیشین دربارهٔ کاستاریکا.[20] با وجود معدودی استثنای جالب و سودمند که در ادامه بحث خواهد شد، چنین غفلتی از ضدانقلاب در مطالعهٔ انقلاب تداوم یافته است و بازتابدهندهٔ تاثیر ماندگار تعریف اسکاچپول از این پدیده است.
بنابراین محدود کردن معنای واژهٔ «انقلاب» به نمونههای موفق دگرگونی اجتماعی و سیاسی نوعی امساک است. بالاخره اگر نتوان از رخ دادن یک انقلاب مطمئن شد، چطور میتوان خاستگاههایش را تبیین کرد یا پیامدهای آن را شناسایی نمود؟ همانطور که در فصل قبل اشاره شد، دقیقاً به دلیل همین محکِ «دگرگونی موفق» است که انقلابهای عربی ناکام تلقی میشوند و ضدانقلابهای عربی از همین رو در دیدگاه تحلیلی گنگ ماندهاند. بازیابی آنها برای چنین تحلیلی مستلزم تعریفی منعطفتر از انقلابهاست که صرفاً بر نتیجهٔ موفق تکیه نداشته باشد.
محل نزاع فقط تعریف ضدانقلاب نیست، بلکه جایگاه زمانی انقلاب نیز است. مفهومی کارآمد از ضدانقلاب نیازمند فهمی دقیقتر از رابطهٔ میان دورهٔ برههٔ انقلابی[21] با زمان (نسبتاً) باثباتتر پیش و پس از آن است.[22] دورهٔ برههٔ انقلابی همانطور که دوناتِلا دِلا پورتا در مطالعهاش دربارهٔ «دموکراتیکسازی رخدادی»[23] نشان داده، دورهای سرشار از امکان و تنشی خاص برای مشارکتکنندگانش است. با اینهمه نه دورهٔ پیشاانقلابی و نه دورهٔ پسا(ضد)انقلابی را نباید تنها از دریچهٔ تضادی دید که والتر بنیامین میان «زمان تهی همگن» و زمان انقلاب «آکنده از حضور اکنون» برقرار میکرد.[24] ماسیمیلیانو تومبا مینویسد «رخدادها باید همزمان به نحوی تاریخی و غیرتاریخی اندیشیده شوند؛ تاریخی چرا که متعلق به گذشتهاند و غیرتاریخی چرا که به مثابهٔ آیندهای ممکن از دل گذشته بیرون میآیند».[25] تعیین حدودوثغور ضدانقلابها دشوار است، چون آنها هم متعلق به گذشتهٔ پیش از انقلابند و هم آیندهٔ پس از آن را میسازند یا اگر با زبانی کمتکلفتر بیان کنیم، پرسش این است که ضدانقلاب چه زمانی آغاز میشود و دقیقاً ضد چه چیزی است؟ آیا ضدانقلاب صرفاً گذشته را احیاء میکند یا زمان حال خود را میسازد؟ ضدانقلاب چه چیزی را حفظ میکند؟
این پرسشها برای هر کندوکاوی دربارهٔ ضدانقلابهای عربی ضروریاند، چون موضوع بررسی را تحدید میکنند. مثلاً چرا تنها بر شش کشور مورد بحث در این کتاب تمرکز شده و چرا کشورهایی مثل مراکش و اردن لحاظ نشدهاند که جنبشهای اعتراضی بنیادینی داشتند و برای مواجهه با آنها ترکیب مشابهی از سرکوب و همکاری را به کار گرفتند؟ چه چیزی یک رژیم مشخص را «ضدانقلابی» میسازد، حتی وقتی که کارگزاران و توجیه ایدئولوژیک عملکردش (مثلاً در نمونهٔ حادی مثل داعش) عمیقاً با دوران پیش از ۲۰۱۱ متفاوت است؟
مفهوم کلیدی که در این کتاب به کار میرود تا مرز میان برهههای انقلابی را با دورههای حاکمیت پیش و از آن مشخص کند، مفهوم «وضعیت انقلابی»[26] است. این مفهوم به ما اجازه میدهد تا ضدانقلاب را از سیاستهای کلی سرکوب حکومتی متمایز کنیم، حتی وقتی این سیاستها در زمانهٔ طغیان انقلابی به کار گرفته میشوند. برای آنکه به تضادی بازگردیم که پیشتر از آن سخن گفتیم باید گفت تونس، مصر، سوریه، بحرین، لیبی و یمن همگی طغیان انقلابی را در ۲۰۱۱ تجربه کردند. مراکش و اردن اگرچه با جنبش اعتراضی رویارو شدند، اما این وضعیت را تجربه نکردند. فرق بین این کشورها را میتوان در تعریف معروف لنین از وضعیت انقلابی خلاصه کرد: وقتی «"طبقات پایینتر دیگر نخواهند" به شیوهٔ قدیم زندگی کنند و "طبقات بالاتر دیگر نتوانند" به شیوهٔ قدیم زندگی کنند».[27] چنین وضعیتی به قول انقلابی روس دیگری «حاکمیت دوگانه» ایجاد میکند که رفع آن «در هر گامِ تازه، وظیفهٔ انقلاب -یا ضدانقلاب- میشود».[28] وضعیتهای انقلابی، چنان که پیش از لنین و تروتسکی، مارکس استدلال کرده است حاکمیتهایی رقیب برقرار میکنند و هم انقلابیون و هم ضدانقلابیون این وضعیت را به رسمیت میشناسند و از اینرو تضاد و تعارضی اجتنابناپذیر شکل میگیرد و «تنها قدرت میتواند میان دو قدرت تصمیم بگیرد».[29] نتیجهٔ چنین منازعهای از پیش معین نیست.
این مفهوم وضعیت انقلابی که از مارکسیسم کلاسیک سرچشمه میگیرد، بعداً در ادبیات علم اجتماعی دربارهٔ انقلاب به کار رفت. موجزترین تعریف از وضعیت انقلابی از آن چارلز تیلی است: ظهور «دستکم دو بلوک متمایز منازع که مدعیاتی مصالحهناپذیر بر سر کنترل دولت دارند و بخشی قابلتوجه از جمعیتی که در قلمروی صلاحیت آن دولتند، به مدعیات هر بلوک تن میدهند».[30] وضعیتهای انقلابی دورههای متمایز و نسبتاً کوتاه زمانی هستند که این مدعیات رقیب بر سر کنترل حاکمیت طی آن حلنشده میماند. برههٔ «متشنج» اندرسون همین زمان است. نه فقط اشکال سیاسی حاکمیت، بلکه نظم اجتماعی که آن اشکال محافظتش میکنند در وضعیتهای انقلابی مورد تردید قرار میگیرد، خصوصاً وقتی یکی از مدعیات رقیب نه فقط متکی به آن تسلیم منفعلانهٔ تودهٔ جمعیت باشد که تیلی از آن سخن میگفت، بلکه بسیج تودهای را پشت سر خود داشته باشد. مونا الغبّاشی وضعیت انقلابی را چنین تعریف می کند: «درکی متفاوت از انقلاب که آن را پروژهای هدفمند به دست طبقهٔ انقلابی نمیبیند، بلکه مقطعی از کشاکش حاد سیاسی بر سر قدرتهای دولتی قلمداد میکند». او این تعریف را در مورد مصر طی سالهای ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۳ به کار میگیرد.[31] من در ادامهٔ این کتاب چنین تحلیلی را به دیگر موارد انقلابهای عربی بسط میدهم و نشان خواهم داد چطور هر یک از این انقلابهای وضعیتی انقلابی را شکل دادند که بعداً توسط نوعی خاص از ضدانقلاب به بنبست رسید.
درک وضعیتهای انقلابی بدین نحو اجازه میدهد تا مسالهٔ انقلاب و ضدانقلاب را به تمایز میان انقلابهای اجتماعی و سیاسی پیوند بزنیم. تمایز میان این انقلابها (که بیش از تمایز اولی پذیرفته است) به تفاوت در تعابیر اسکاچپول ارجاع دارد که انقلاب اجتماعی را «دگرگونیهای بنیادین سریع ساختارهای طبقاتی و دولتی جامعه» میداند که مشخصهاش «همزمانی تغییر ساختاری اجتماعی با طغیان طبقاتی» است و انقلابهای سیاسی را «دگرگونیهای سیاسی که با دگرگونی مناسبات طبقاتی همراه نیست».[32] نیل دیویدسون تضادی آشکارتر ارائه میدهد: «انقلابهای سیاسی درون ساختار اجتماعیاقتصادی رخ میدهند و انقلابهای اجتماعی مستلزم گذار از یک ساختار اجتماعیاقتصادی به ساختار دیگرند».[33] تمایز قائل شدن میان انقلاب اجتماعی و سیاسی کمک میکند پاسخی برای این پرسش بیابیم که «ضدانقلاب ضدِ چیست؟» نظم اجتماعی جدید، ساختار سیاسی جدید یا هر دو؟
هرچند اگرچه این تمایز میان انقلاب سیاسی و اجتماعی در ادبیات انقلاب به گستردگی به کار رفته است، اما نه پذیرشی فراگیر دارد و نه محتوایی یکسان به آن داده میشود. مثلاً استیون پینکاس استدلال میکند که فقط «دگرگونی خودآگاه و مردمیِ جهتگیری اجتماعیاقتصادی و ساختارهای سیاسی» یک جامعهٔ مشخص را میتوان انقلابی تلقی کرد.[34] در این خوانش چیزی به عنوان انقلاب سیاسی نداریم و تنها همان گروه نادر انقلاب اجتماعی است که شایستهٔ اطلاق نام انقلاب به شمار میآید. این ایراد اگرچه از حیث موشکافی تحلیلی ستودنی است، اما گرفتار همان مشکلی میشود که گریبانگیر تعاریف انقلابی است که به جای فرآیندها، فقط به نتایج تکیه دارند. اگر بخشی مهم از عامه دست به تلاشی خودآگاهانه بزند، اما در تغییر «جهتگیری اجتماعیاقتصادی» جامعهٔ زندگیاش ناکام بماند و تنها بتواند «ساختارهای سیاسی» را تغییر دهد، چطور باید این وضع را درک کرد؟ اگر دلایل شکست چنین دگرگونیای را کنار بگذاریم، آنگاه دلایل موارد موفق -انقلابهای واقعی مد نظر پینکاس- نیز نمیتوانند به نحوی بسنده مطرح شوند، چرا که امکان مقایسه با موارد ناموفق کنار رفته است.
مضاف آن که تمایز میان انقلابهای سیاسی و اجتماعی در کنشها و ایدههای خود انقلابیون نیز هویداست. دِلا پورتا نشان داده که حتی در اروپای شرقی سال ۱۹۸۹، رهبران و شرکتکنندگان جنبشها در پی شکلی کاملاً متفاوت از آن شکل جامعه بودند که دست آخر از دل فروپاشی بلوک استالینیستی سر برآورد. چنین اشکالی از «دموکراتسازی رخدادی» به کمک فورانهای شدید اعتراض تودهای به بار نشست که بینشی ورای دگرگونی صرف سیاسی به آن جان میداد و همچنین معمولاً ساختارهای سیاسی پویاتر و دموکراتیکتری ایجاد کرد، حتی اگر آن بینشها شکست خوردند.[35] شرکتکنندگان انقلابهای عربی هم به خوبی نسبت به وابستگی متقابل انقلاب اجتماعی و سیاسی واقف بودند؛ نظر یکی از اعضای سابق اخوانالمسلمین مؤید همین موضوع است: «کنترل موفق نمیتواند پیش از برقراری واقعی عدالت اجتماعی اتفاق بیافتد، چون در غیر این صورت کشور به نفع ثروتمندان اداره خواهد شد».[36] فهم عملی دقیقی از تمایز میان انقلابهای اجتماعی و سیاسی را میتوان در موج دوم خیزشهای جهان عرب در ۲۰۱۹ یافت که در لبنان، عراق، الجزایر و سودان متمرکز بود. تمامی این شورشها با یادگیری از پیشینیانشان هم بر لزوم تغییر کامل ساختارهای سیاسی تاکید داشتند و هم نابرابریهای نهانی که آن ساختارها بازتاب میدادند و حفظ میکردند.[37]
نگاه داشتن این تمایز میان انقلابهای اجتماعی و سیاسی به معنای نسبت دادن محتوایی یکسان به این دو اصطلاح نیست. لاوسون انقلابها را چنین تعریف میکند: «تلاش هایی برای سرنگونی سریع و قهرآمیز رژیم موجود» در سه بُعدِ نمادین، سیاسی و اقتصادی. انقلابهای سیاسی در این خوانش مستلزم «سرنگونی رژیم قدیم» و «بازسازی نظامهای حکمرانی» است؛ انقلاب نمادین «استعارهها و الگوهای پیشاانقلابی را نابود میکند» و «اشکال تازهٔ نظم نمادین» میآفریند؛ انقلاب اقتصادی نیز «قالبی تازه به روابط تولید، ارزش و مبادله» میدهد.[38] تعریف لاوسون پزواکی از فهم گلدستون از انقلاب است: «تلاشی برای دگرگونی نهادهای سیاسی و توجیهاتی برای اقتدار سیاسی در یک جامعه».[39] پیدایش جمهوری اسلامی در ایران پس از انقلاب ۱۹۷۹ نمونهای از دگرگونی کامل نظم نمادین به دست میدهد. همانطور که جیهان توآل[40] ذکر میکند، انقلابی که «پیام تکاندهندهاش منطقه را به لرزه انداخت... و بدل به تهدیدی شد که نخبگان منطقه باید تا حدی هماهنگ به آن واکنش نشان میدادند».[41] جمهوری اسلامی بیتردید ساختارهای سیاسی، مبانی توجیه برای اقتدار و تجربهٔ زندگی روزمره را به ویژه در تحمیل قواعد جنسیتی سرکوبگرانهتر در قیاس با رژیم کهن شاه دگرگون کرد.
انقلاب اسلامی به این معنا انقلابی واقعی و بنیادین بود. انقلاب اسلامی همچنین گروه اجتماعی متفاوتی از طبقهٔ حاکم پهلوی را بر سر قدرت آورد، یعنی روحانیون فعالی که پشت سر خمینی گرد آمدند و متحدانشان در میان تجار سنتی بازار شهری. تمامی جریانات اسلامگرا که در پی سرنگونی قهری رژیمهای موجود و جایگزینی آنها با شکلی از دولت اسلامیاند (اگر نگوییم دولت اسلامی موعود)، حتی به رغم شیعهستیزی خصمانهٔ برخی از این گروهها، به نحوی تحتتاثیر این تجربه بودهاند. وقتی داعش مناطق نفتخیز شرق سوریه را در ۲۰۱۴ تصرف کرد، تحولی مشابه روی داد: مردانی «بیسواد و شاغل در بخش کشاورزی و اغلب زیر بار بدهی» ناگهان در مقام فرماندهان جبهةالنصره و داعش به «میلیونها پوند سوری» دست یافتند.[42]
چنین تغییرات شدیدی در اشکال حاکمیت و توجیهات ایدئولوژیک همراهشان بیگمان نمایندهٔ تمامعیار انقلابهای سیاسی هستند. با اینحال، چنین انقلابهایی شاید بتوانند کارگزاران طبقهٔ حاکم و ایدهها و کردارهای روزمرهای را که آنان پشتیبانی میکنند بالکل تغییر دهند، اما چیزی را تغییر نخواهند داد که رابرت بِرِنِر «قواعد بازتولید» جامعهای مینامد که این تغییرات در آن رخ داده است.[43] ضدانقلاب اجتماعی آن قواعد بازتولید را حفظ یا دوباره برقرار میکند. پس ضدانقلاب اجتماعی میتواند با انقلاب سیاسی ملازم شود. مثلاً «تاثیر نهایی» همان انقلاب اسلامی اساساً دگرگونساز در ایران پس از ده سال، پیروزی «سرمایهداری غالباً سوداگرانه در مقیاس خرد» به جای «سرنگونی خود سرمایهداری» بود.[44] انقلابیون سیاسی برای حفظ قدرت تازه به دستآمده که بحران اقتصادی و بیثباتی تهدیدش می کند، کماکان لازم دارند که کارگران سر کار بروند، مستاجران اجارهشان را به صاحبخانهها بپردازند و نفت از بازارهای جهانی مجاز و غیرمجاز به دستشان برسد و مگر آنکه بخواهند پیه رویارویی بینالمللی را به تن بمالند، باید وامدهندگان کشورشان را مطمئن نگاه دارند.
بیش از همهٔ اینها، صرفنظر از هر شکل از مشروعیت در راس دولت، نهادهای پساانقلابی نه تنها مایلند کارگزاران پیشین را نگاه دارند که به واسطهٔ روابط آشنایی یا خاستگاه مشترک اجتماعی با رژیم قدیم پیوند دارند، بلکه عادات دستوردهی و فرمانبری سابق را نیز حفظ میکنند.[45] در طی دوران وضعیتهای انقلابی، شرکتکنندگان اغلب حسی از هویت بسطیافته و جمعی از خویشتن[46] را تجربه میکنند که افقهای جدیدی از سازماندهی سیاسی و اجتماعی و نیز نمونههایی از سازمانیابیهای موجود را بر آنان میگشاید.[47] پدیدههایی همچون «تطهیر» در مصر (کنشهای کارگری با هدف «تصفیهٔ» بنگاهها و موسسات از مدیران دورهٔ مبارک) یا «انقلاب موازی» در یمن نمایندهٔ تلاشهایی برای واژگون کردن همین ساختارهایند. بنابراین انقلابهای اجتماعی نه فقط کارگزارانی که این مناسبات را اشغال کردهاند، بلکه خود مناسبات را نیز دگرگون میکنند. رکودها و بحرانهای اقتصادی که اغلب ملازم انقلابهاست و بهخصوص در مصر و تونس مشهود بود، از دل تناقض میان این الزامات و تداوم بسیج تودهای برمیخیزد. نادیده گرفتن چنین الزاماتی به معنای ایستادن در کنار بسیج تودهای، سازماندهی و تکیه بر آن به نحوی است که گرایش به انقلاب اجتماعی دارد؛ در مقابل پذیرش این الزامات به معنای سرکوب بسیج و در نتیجه، تبدیل یک انقلاب سیاسی به ضدانقلابی اجتماعی خواهد بود.
باید اینجا ذکر کرد که انقلابهای سیاسی فقط به گذار از اقتدارگرایی به دموکراسی پارلمانی یا ریاستجمهوری اشاره ندارند. همانطور که در فصل پیشین بحث شد، همین شکل از انقلاب سیاسی یا «گذار» بود که مشتاقانه در جهان عرب پس از ۲۰۱۱ توقع میرفت. اما اگرچه گذار به دموکراسی میتواند شکلی از انقلاب سیاسی باشد، تنها شکل آن نیست. جنبشهای شورشی میتوانند دولتهای موجود را به شیوهای خشونتبار از اشکال دموکراتیک به سوی اشکال اقتدارگرا بازسازماندهی کنند. فاشیستهای ایتالیایی و نازیهای آلمانی از این حیث حق داشتند هدفشان را «انقلاب ملی» توصیف کنند که هدفش ضدانقلابی تماموکمال علیه خطر انقلاب سوسیالیستی بود، ضدانقلابی که اشکال دموکراتیک حاکمیت از تامین آن ناتوان بودند.[48] همانطور که در بخش بعدی همین فصل نشان خواهم داد، غلبهٔ گذار به دموکراسی به عنوان شکل مسلط انقلاب سیاسی در میانهٔ دههٔ ۱۹۷۰ تا اوایل دههٔ ۲۰۱۰ بازتاب همآیندی[49] جهانی مشخصی از نیروهای اجتماعی است: از سویی جنبشهای رو به گسترش، اما غیرانقلابی و از سوی دیگر زمینداران رو به افول که البته دیگر ضددموکراسی نبودند. افق تمایز میان انقلاب سیاسی و اجتماعی بار دیگر با انقلابهای عربی تغییر کرد؛ چرا که ضدانقلابهای علیه آنها -به استثنای تونس-، هم علیه انقلاب سیاسی و هم انقلابِ (بالقوهٔ) اجتماعی بالا گرفت.
البته که «امر اجتماعی» در انقلاب اجتماعی تنها متشکل از روابط اقتصادی نیست. وقتی وضعیتهای انقلابی سلسلهمراتبهای مألوف ثروت و قدرت سیاسی را جابهجا می کنند، این کار را در مورد سلسلهمراتب هویتیابیهای جنسیتی، سنی، نژادی، ملی و مذهبی نیز انجام میدهند. ضمن آنکه این روابط سلسلهمراتبی و سرکوبگر صرفاً بازنمایی نظم نمادینی نیستند که به زیرساختهای بنیادین اقتصادی الحاق شده باشد؛ نمونهٔ آشکارش نقش جنسیت در بازتولید اجتماعی است.[50] بسیج انقلابی که زنان دستکم از اولین انقلابهای مدرن سدهٔ هفدهم نقشی کلیدی در آن داشتند، ساختارهای پایدار فرودستی زنان در خانواده و اشکال جنسیتی مرتبط با آن را به هم زدند.[51] انقلابهای عربی تا حد زیادی مطابق همین الگو بودند.[52]
از همینرو دفاع از خانواده، عرف و پدرسالاری -و نیز عمل و فانتزی خشونت زنستیزانهٔ افراطی علیه زنان انقلابی که تصور میشد این سلسلهمراتبها را برهم زدهاند- جنبهای معمول، اگر نگوییم جهانی از ضدانقلاب را شکل داد.[53] هرچند نمیتوان میان جنبش انقلابی و الغای سلسلهمراتب جنسیتی رابطهٔ همارزی سادهای برقرار کرد، خصوصاً که خود جنسیت فینفسه مقولهای ناپایدار و متزلزل است. والنتین مقدم انقلابهایی مثل آنها که در ۱۹۸۹ به استالینیسم در اروپای شرقی پایان دادند یا انقلاب اسلامی ایران یک دهه پیشتر از آنها را «مدرل پدرسالارانهٔ انقلاب» توصیف میکند که استانداردهای پیشین برابری جنسیتی در رژیمهای قدیمی خود را به عقب بازگرداندند.[54] همانطور که بعداً بحث خواهم کرد، چنین چشماندازی پیوندی نزدیک با تاریخ رژیمهای ملیگرای در پی مدرنیزاسیون در خاورمیانه دارد که اشکال محدودی از برابری جنسیتی را به مثابهٔ بخشی از انقلاب از بالا اتخاذ کردند: میراثی متناقض که «بدن زنان را ابژهٔ کنترل به دست کنشگرانی مختلف کرد»، کنشگرانی انقلابی و ضدانقلابی که پس از ۲۰۱۱ از این میراث استفاده کردند تا «گذشته و زمان حال را در فرآیندهای تغییر سیاسی و اجتماعی از هم متمایز سازند».[55]
بنابراین انقلابهای اجتماعی «قواعد بازتولید [اجتماعی]» را واژگون می کنند که مناسبات جنسیتی بخشی جداییناپذیر و نه صرفاً نمادین از آن هستند و ضدانقلابهای اجتماعی مدافع این قواعد هستند یا دوباره برقرارشان میکنند. در مقابل، انقلابهای سیاسی اگرچه ساختار، کارگزاران و ایدئولوژی مشروعیتبخش دولت را دگرگون میکنند، لزوماً مروج انقلاب اجتماعی نیستند و شاید حتی مانعش هم باشند.
این طیف دگرگونی بالقوه دوباره ما را به تمایز زمانی[56] میان وضعیت انقلابی و نتیجهٔ انقلابی بازمیگرداند. جفری وبر «عصر انقلابی»[57] را دورهای میداند که «دگرگونی انقلابی در آن ممکن است، اما از پیش تعیینشده نیست» و مشخصهاش «عدمقطعیت و با اینحال گشودگی محدود به نتایج بدیل» است. انقلاب اجتماعی اما در مقابل «بیشتر درگیر توضیح و سنجش عمق و پیامدهای تغییر ساختاری ماندگاری است که با موفقیت به دست آمده است».[58] وضعیتهای انقلابی که قدرت دولتی در آن فرومیپاشد و مورد معارضه واقع میشود، در تاریخ وضعیتی شایع است؛ اما انقلابهای اجتماعی که ساختارهای اجتماعی ماندگار را تغییر میدهند، کمابیش نادرند. این عدمتوازن نشان میدهد چیزی در میانهٔ وضعیت انقلابی و نتیجهٔ غایی آن واقع میشود که در ستیز با تغییر ساختاری ماندگار است. استدلالم این است که دستکم در برخی موارد، آن چیز ضدانقلاب است.
پس ضدانقلابها فقط نمایندهٔ سیاستهای طولانیمدت یا سرکوب کوتاهمدت نیستند، بلکه عناصر و تلاشهاییاند برای مسدود کردن وضعیتی انقلابی با شرایطی که به نفع رژیم قدیم باشد -اما با آن اینهمان نیست. انقلاب همواره ادامه ندارد و بنابراین ضدانقلاب هم چنین است. مبارزهٔ طبقاتی یا سیاستورزیِ داعیهداران انقلاب یا ضدانقلاب شاید ادامه بیابد، اما آن برههٔ متشنج وضعیت انقلابی فرق دارد. هرچند مقید کردن زمانی ضدانقلاب متضمن این معنا نیست که انقلابها و ضدانقلابها بیارتباط با گذشتهٔ متقدم یا آیندهٔ پیش رویشان غلیان میکنند. وضعیتهای انقلابی به قول جورج لاوسون فرآیندهایی هستند، «توالیهایی مشخص از رخدادها» که همواره «بنا بر زمینهشان شکل میگیرند».[59] این برههها همچنین نمایندهٔ لحظات بحرانی در فرآیندهای طولانیتر رخدادهایند؛ به قول اندرو آبوت «نقاط عطف» که سیر آتی وقایع را میتوان با استفاده از مزیت گذشتهنگری تاریخی در آنها دنبال کرد.[60] رابطهٔ میان فرآیند و رخداد تنها با گذشتهنگری قابل داوری است. انقلابها به خودیخود انقلاب نیستند تا وقتی که از خلال فرآیند وضعیت انقلابی تحقق بیابند، وضعیتی که خود ضدانقلابها را هم به عنوان متضاد انقلاب قوام میدهد. ضدانقلابها معمولاً به وسیلهٔ بسیجزدایی و سرکوب (اغلب شدید)، لحظهٔ تاریخی گشودهٔ وضعیت انقلابی را میبندند، از همین روست که آنچه در آلمان ۱۸۴۸ یا ۱۹۱۹ رخ داد، اغلب به عنوان نقاط عطف تاریخی بازنمایی میشوند که «از تغییر تاریخ بازماندند».[61]
این مشخصه دلالت بر این ایده دارد که مسیری روشن پیش روی نقطهٔ عطف است؛ مسیری که اغلب معطوف به دموکراسی پارلمانی همراه با سرمایهداری بازار آزاد است و سایر مسیرها از آن منشعب میشوند. مفهوم «زوندِروِک»[62] یا «مسیر ویژه» به مدرنیتهٔ غیردموکراتیک از زمینهٔ آلمانی خود تعمیم یافت تا روایت فقدان لیبرال دموکراسی در جهان عرب را توضیح دهد، روایتی که گویا پیامد شورشهای ۲۰۱۱ بر آن صحه گذاشتند. با اینهمه بعداً نشان خواهم داد که «مسیر ویژه» ابداً ویژه نیست، بلکه مسیری بسیار رایج در گذار به مدرنیتهٔ سرمایهداری -اگرچه غیردموکراتیک- محسوب میشود. ضدانقلاب فقط نقطهٔ عطفی از دسترفته نیست، بلکه مسیری است که به خودی خود پیموده میشود. حال که زمینهٔ وقوع ضدانقلاب را بیان کردیم، میتوانیم به تعریفی بنیادینتر بازگردیم که ضدانقلاب چه هست و چه نیست؟
ضدانقلاب و خویشانش: ترمیدور، ضدشورش و انقلاب منفعل
آن محتوای حداقلی چیست که بتواند پدیدهای را ذیل تعریف مشترک ضدانقلاب گردآورد؟ دَن اسلَتِر و نیکلاس راش اسمیت نقطهٔ آغاز خوبی دارند: «اهتمام جمعی و واکنشی برای دفاع از وضع موجود»، در حالی که «نخبگان حاکم» رویاروی «خطری معتبر برای سرنگونی از پایین» قرار میگیرند، هرچند تا وقتی این تعریف خوب است که اذعان شود «نخبگان حاکم» شاید فراتر از کسانی باشد که صاحب قدرتند و «وضع موجود» ارجاع به نظم گستردهتر اجتماعی و همچنین سیاسی دارد.[63] مواجههٔ فرد هالیدی با ضدانقلاب هم ایجاز دارد و هم گستردگی زمانی، اما پدیده را به «سیاستگذاری» محدود میکند: «سیاستی است در تلاش برای واژگونی انقلاب» و اما در عینحال نکتهٔ مهم دیگر، برای جلوگیری از «قدرت گرفتن جنبشهای انقلابی که پیشتر شتابی یافتهاند».[64] درک نیک بیزلی نامتعینتر است: «اهتمام برای سرنگونی دولتی انقلابی» و اهتمام برای ممانعت از ظهور چنین دولتی.[65] ضدانقلاب در چنین تعاریفی میان واژهٔ عام «اهتمام» و واژهٔ خاص «سیاست» معلق است.
همینجاست که بازگشت به مفهوم وضعیت انقلابی از همیشه سودمندتر است. ضدانقلاب به عنوانی که در این کتاب مراد میشود، به معنای اقدام به انسداد وضعیت انقلابی -خواه نافرجام و خواه موفق- با مبنایی به نفع نظم قدیم است، حال چه به معنای محدود نظم سیاسی یا معنای گستردهتر اجتماعیاش. پس ضدانقلاب بسته به وجود وضعیت انقلابی پیشینی است، اما صرفاً محدود به احیای حاکمیت پیش از این وضعیت نیست؛ در واقع رژیمهای برآمده از دل ضدانقلاب خود معمولاً نسخههایی انقلابیشده و تحولیافته از اسلاف پیشاانقلابی خود هستند. حتی ضدانقلابهایی که از میان خود صفوف انقلابیون پدیدار میشوند، پس از کسب قدرت در صدد بازتولید باثبات خود بر مبنای بقایای نظم قدیمی محیط (اغلب محیط بینالمللی) برمیآیند، همان نظمی که در اصل خود برانداختهاند. بنابراین ضدانقلاب پروژهای است که هم مستلزم سیاستی است تا انقلاب را واژگون کند یا وضعیت انقلابی را به انسداد برساند و هم جنبشی ملازم آن.
جنبش ضدانقلاب از پایین ملازم این سیاست است و با بسیج مردمی علیه تغییر ساختاری بنیادین قوام مییابد و اغلب خصومتی مبهم با انقلابیون یا گروههایی از آنان دارد. ضدانقلاب صرفاً توطئهٔ فراکسیونهای بالای جامعه نیست و دستش به پایینترین گروهها میرسد تا حمایت تودهای را انعکاس و سازمان دهد. هرقدر ضدانقلاب منابع مادی و نمادین بیشتری برای این کار در اختیار داشته باشد، احتمال موفقیتش نیز بیشتر است. هر قدر جاذبهٔ ضدانقلاب از پایین کمتر باشد (مثلاً وقتی بر مزایای فرقهگرایانه مبتنی است)، لزوم تکیهٔ ضدانقلابیون به متحدین بیرونیشان بیشتر میشود تا ابزار نظامی مستقیم برای سرکوب وضعیت انقلابی را تقویت کنند.
وضعیتهای انقلابی مشتمل بر ظهور قدرت دوگانهٔ برآمده از قیام تودهای هستند و فقط به ندرت منجر به نتایج انقلابی میشوند. نتایجی که از وضعیت انقلابی صادر میشود، دامنهای گسترده را در بر میگیرد: از تغییر صرف کارگزاران یا آپاراتوس حکمرانی گرفته تا اساسیترین تغییرات در زندگی روزمزه و مناسبات اجتماعی. ضدانقلابیون خواه با توفیق و خواه نافرجام در تمامی این شئون مداخله میکنند. ضدانقلاب میخواهد نقطهٔ پایانی بر وضعیت انقلابی بگذارد و قدرت واحده را به جای قدرت دوگانه اعاده کند. ضدانقلاب شاید هم علیه انقلابی برخیزد که در تثبیت حاکمیتش به موفقیت دست یافته است؛ فرآیندی به کمک جنگ داخلی و براندازی که اغلب پشتیبانی قدرتهای خارجی را پشت سر دارد. دفاع از انقلاب محدود سیاسی هم میتواند شیوهٔ ضدانقلاب برای ممانعت از انقلاب اجتماعی باشد. حتی اگر دگرگونی اجتماعی هم تا حدی محقق شود، نسخهای از نظم قدیم باید تحت لوای نظم جدید اعاده شود.
طرح ضدانقلاب بدین نحو، تمرکز را بر پایان وضعیت انقلابی قرار میدهد، خصوصاً آنگاه که به دست نیروهای مرتبط با نظم قدیم صورت بگیرد. اما شکل دیگری از ضدانقلاب نیز وجود دارد که از نظر تاریخی به اندازهٔ قبلی شایع بوده، اما با افول پیشفرضش (انقلاب اجتماعی)، حال با بسامد کمتری رخ میدهد. این شکل از ضدانقلاب که میتوان به یاد نمونهٔ اصلی فرانسویاش با عنوان «ترمیدور» نامید، به واژگونی نظم اجتماعی جدید پس از استقرار و بازگشت به کردارها و رویههای نظم قدیم ارجاع دارد، حتی اگر طرفداران این واژگونی از میان صفوف خود انقلابیون برخاسته باشند.[66] انقلاب در این معنا عبارت است از گذار به شکلی جدید از اقتصاد و جامعه و ضدانقلاب خنثی کردن این گذار است، یعنی همان مدل انقلاب فرانسه که نقد مارکسیستی اتحاد شوروی نیز اغلب برآمدن استالینیسم را به کمک آن توضیح میدهد.[67] انقلاب اجتماعی است که ضدانقلاب اجتماعی را فرامیخواند. شکل آپاراتوس سیاسی و مبانی ظاهری توجیه ایدئولوژیکش (جمهوریخواهی در نمونهٔ انقلاب فرانسه و حاکمیت شورا و سوسیالیسم در نمونهٔ روسیه) دستنخورده باقی میمانند، حتی اگر محتوایشان دگرگون شده باشد.
این نوع ضدانقلابها که با آن دسته که توأمان سیاسی و اجتماعیاند توفیر دارند، نمایندهٔ شکل کلاسیک واکنش به انقلاب در مقام جنبشی تودهای و دگرگونکننده به شمار میروند؛ بنابراین میتوانیم آنها را به افتخار اولین و پیشگامترین طرفدارشان ضدانقلابهای «بِرکی»[68] بنامیم.[69] اگر جنبشی تودهای و پایدار در وضعیتی انقلابی وجود دارد که دگرگونی بنیادین نهادهای اساسی دولت و جامعه را آغاز میکند یا آنها را در معرض چنین خطری قرار میدهد، آنگاه ضدانقلابهای برکی عبارت از آن سیاستها و جنبشهایی هستند که در برابر این دگرگونیها میایستند و لذا، در پی سرکوب و شکست آن جنبش تودهای هستند. نتیجهٔ منازعه بین دو دسته را نمیتوان پیشاپیش تعیین کرد. شاید انقلاب بالکل شکست بخورد و بازگشت «رژیم کهن» رقم بخورد (اگرچه همواره نسخهای تغییریافته از آن) یا شاید انقلاب خود را تحکیم کند و نظم سیاسی (و شاید اجتماعی) تازهای را با اشکال نوین مشروعیت شکل دهد یا شاید مصالحهای در مذاکره صورت پذیرد و دگرگونی سیاسی، بدون دگرگونی اجتماعی ایجاد شود یا نتیجه فرسایش متقابل و سقوط هر دو باشد. اگر انقلابیون به قدرت دست یابند و شالودهٔ نظم جدید بنا شود، آنگاه این نوع ضدانقلاب متضمن حمله به آن نظم از درون و بیرون است. چنین نوع تلاشهایی در مستندات تاریخی بسیار رایجند، اما نمونههای موفق آن چندان زیاد نیست: بیرون کردن دولت انقلابی پس از استقرارش کاری بسیار دشوار است و احتمال موفقیت مداخلهٔ بیرونی ضدانقلاب در دوران وضعیت انقلابی بیشتر است تا علیه نتیجهٔ مستقر آن.
ضدانقلابهای عربی عمدتاً از این نوع ضدانقلابند. اما بههرحال آنها هم بههیچوجه همگن نبودند. نوع ترمیدوری ضدانقلاب، یعنی ضدانقلاب «در ساحت انقلاب» به تعبیر ژیل دووِی، در جهان عرب با هیچ دگرگونی مستقری در روابط اجتماعی رودررو نبودند تا واژگونش کنند.[70] با این وجود، مشابهتهایی شاید بتوان در بخشهایی از اپوزیسیون «رژیم کهن» (منجمله شاخههایی در اخوانالمسلمین و حامیانشان در ترکیه و قطر) یافت که میخواستند از انقلابهای سیاسی سود ببرند، آنهم به بهای مطالبات اجتماعی خیزشهای تودهای که این انقلابها را به بار آورده بود. تا وقتی میان انقلابهای سیاسی و اجتماعی تمایز برجای باشد، یعنی تمایزی نه فقط در تأمل نظری بلکه چنان که پیشتر نشان داده شد، در عمل و آگاهی خود شرکتکنندگان انقلاب، همواره این احتمال بالقوه وجود دارد که انقلابیون سیاسی در همان حین به صورت ضدانقلابیون اجتماعی دست به کنش بزنند.
ایدهٔ ترمیدوری ضدانقلاب همچنین متعلق به آن «رژیم تاریخمندی»[71] است که سنتهای انقلابی فرانسه و روسیه در ۱۷۸۹ و ۱۹۱۷ خلق کردند. این «رژیم تاریخمندی» امکان داد تا بتوان فردی را «انقلابی» (یا ضدانقلابی) در نسبت با آن رخداد و جانشینان ادعاییاش درک کرد.[72] فرد میتواند بیرون از مهلکهٔ انقلابی، انقلابی یا ضدانقلابی باشد، بسته به اینکه کنشهایش به طور کلی در راستای ترویج یا ممانعت از انقلاب بوده باشد. انقلاب در این تلقی روند یا جنبشی مداوم است یا دستکم در آن عصری که با انقلابهای موفق ۱۷۸۹ و ۱۹۱۷ تعریف میشد، چنین بوده است و البته ضدانقلابهای این دوره عبارتند از سیاستهایی مثل سرکوب تظاهراتها، همکاری رهبران ضدانقلابی و امثالهم که در صدد معکوس کردن این روند بودند. این ایده را کارل کُرشِ مارکسیست چپگرا به موجزترین نحو بیان کرده، کسی هم که هم با رژیم استالینیستی و هم رژیم فاشیستی دههٔ ۱۹۳۰ مخالف بود: ضد انقلاب به معنای «کنش متقابل[73]طبقهٔ متحد سرمایهدار علیه تمامی آنچه امروز از ثمرات نخستین قیام بزرگ نیروهای پرولتاریا در اروپای جنگزده باقی مانده است، تمامی آنچه در اکتبر ۱۹۱۷ روسیه به اوج رسید... [و] در همینحال... مجموعهای از اقدامات «بازدارنده» اقلیت حاکم علیه... مخاطرات جدید انقلابی».[74] ضدانقلاب در این برداشت به کل دورهای تاریخ بسط مییابد و سیاستی است که ضدانقلابیون دنبال میکنند، درست همانطور که «انقلاب» سیاستی است که فارغ از حضور یا غیاب وضعیت انقلابی پی گرفته میشود.
نسخهای همسو با این برداشت از ضد انقلاب، نسخهای است که ضدانقلاب را با تاکتیکهایی یکی میانگارد که اغلب برای تحققش به کار میروند، بهخصوص تاکتیکهای ضدشورش. از همینرو، برنارد هارکورت با بازخوانی استدلالی از میشل فوکو، دگرگونی نظام پلیسی ایالات متحده به شکلی از ضدشورش -چنان که در عراق و افغانستان اجرا شد- را خصلت «ضدانقلاب» توصیف میکند.[75] تکنیکهای ضدشورش در هیأت نظارت پلیسی، بازداشت، شکنجه و پروپاگاندا بیتردید نشان دادند که در میان کشورها به شدت مسری هستند و لاله خلیلی و پاتریشیا اووِنز نشان دادهاند که در نظم سیاسی لیبرال نقشی محوری ایفاء میکنند.[76] اما در هرحال یکیانگاری ضدانقلاب و ضدشورش مغلطهٔ یکیانگاری تاکتیک و استراتژی است.
ضدانقلابیون اغلب از ضدشورش بهره میبرند. چیرگی انقلابهای ضداستعماری به شیوههای چریکی در نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم به جای اشکال قبلی قیام مردمی، موجب تقویت مغلطهٔ یکیانگاری ضدانقلاب با تاکتیکها و تکنیکهای به کاررفته علیه چنین طغیانهایی شد. اما ضدانقلابیون خود میتوانند شورشی باشند. معروفترین مثال البته کنتراهای نیکاراگوئه[77] هستند، اما شورش ضدانقلابی تاریخی طولانی دارد. اولین جنگ چریکی را دهقانان اسپانیایی به طرفداری از سلطنت علیه تهاجم ناپلئون در اوایل سدهٔ نوزدهم انجام دادند.[78] پس ضدانقلاب و ضدشورش اغلب با هم همراهند، همانطور که در شرایطی خاص انقلاب و شورش با هم همراهند، اما یکی نیستند.
پدیدهٔ خویشاوند دیگری نیز در جوار ضدانقلاب است، اما به هر روی آن هم فرقهایی دارد. منظور پدیدهٔ «انقلاب از بالا» یا «انقلاب منفعل» است. چنان که دیدیم پذیرفتهترین تعریف انقلاب متکی به تلاقی دو عنصر است که حدودوثغور مفهوم را مشخص میکنند: یعنی فرآیند خیزش انقلابی منتهی به نتایج انقلابی. در حالی که انقلاب از پایین به «شوریدگی الهامبخش تاریخ» اشاره دارد، انقلاب از بالا بیشتر بازتاب دیدگاه مارکس از انقلاب به عنوان «لوکوموتیو تاریخ» است که نیروی پیشبرنده به سوی آینده در جامعهای دیگرگون به شمار میرود و لابد رانندهای هدایت سکان آن را بر عهده دارد. این دو وجه انقلاب همیشه با یکدیگر متحد نیستند. اگر انقلابهای اجتماعی دگرگونی بنیادین فرهنگی، اقتصادی و نهادی را در خود دارند، آنگاه شاید چنین دگرگونیای بتواند در غیاب عصیان تودهای، به دست حاکمان صورت پذیرد؛ دستکم در دگرگونیهایی معطوف به اشکال تازهٔ جامعهٔ طبقاتی که خودگردانی فعالانهٔ طبقهٔ استثمارشده را لازم ندارند.
انقلاب از بالا شباهت بسیار زیادی با مفهوم «انقلاب منفعل» آنتونیو گرامشی دارد، مفهومی که در تحلیل انقلاب مصر نیز به کار گرفته شده است.[79] انقلاب منفعل نزد گرامشی معنای «انقلاب-بازسازی[80]» دارد که اجازه میدهد «بورژوازی قدرت را بدون تکانههایی شدید و بدون ماشین ترور فرانسه [در ۱۷۹۲] قدرت را به دست آورد». طبقات فئودال حاکم سابق در این وضع خود را در مرتبهٔ یک «کاست» یافتند (یعنی از امتیازات خاص فرهنگی و سیاسی بهره میبردند، اما کنترل اقتصادی و اجتماعی نداشتند) و انقلاب از پایین بالقوه خطرناک نیز رخ نمیدهد.[81] بر حسب شرایطی که تاکنون طرح شد، هم انقلاب منفعل و هم انقلاب از بالا معرف دستیابی به نتایج انقلابیاند، بیآنکه لزومی به وضعیت انقلابی باشد. مثالهای کلاسیک انقلاب از بالا را میتوان در وحدت و صنعتیسازی آلمان به دست بیسمارک و جنبش نوسازی میجی در ژاپن و «سوسیالیسم عربی» ناصر در مصر یافت.[82] هرچند این پدیده به هیچ وجه استثنایی نیست و اغلب کشورها به کمک انقلاب از بالا به «دگرگونیهای سیاسی دولت... [که] انباشت سرمایه و سلطهٔ طبقهٔ سرمایهدار را تسهیل میکند» دست یافتهاند.[83]
همین واقعیت است که انقلاب از بالا و انقلاب منفعل را از ضدانقلاب متمایز میکند. مرزشان خیلی سفتوسخت نیست: یکی از خصلتهای رایج انقلاب از بالا این است که پس از طغیانهای انقلابی از پایین یا برای پیشگیری از آنها انجام میشوند، مثل همان مورد آلمان در ۱۸۴۸. انقلاب منفعل در نمونهٔ ایتالیا نزد گرامشی نشاندهندهٔ «واکنش طبقات مسلط به شورش پراکنده و نامنسجم تودههای مردمی به کمک «بازسازیهایی» بود که بخشی از مطالبات مردمی را پاسخ میدادند».[84] جذب بخشهایی از ائتلاف انقلابی در شورای عالی نیروهای مسلح[85] مصر پس از ۲۰۱۱ نیز نمونهای است که با انقلاب منفعل گرامشی شباهتهایی دارد. با اینحال آنها از این جنبهٔ اساسی با هم تفاوت نیز دارند: انقلابهای منفعل و انقلابهای از بالا پروژههایی انقلابیاند که دولت و جامعهای که بر آن حکم میراند، طی این پروژه دگرگون میشود و اغلب هم هدفشان مبارزه با تهدیدات از پایین است که در پی همین نوع دگرگونیها هستند و یا تهدیدات از بیرون (یعنی دیگر کشورها) که قبلاً به سبب دگرگونی خودشان قدرت گرفتهاند. اما ضدانقلابها در پی ممانعت یا واژگونی چنین دگرگونیهایی هستند؛ حتی اگر به قول دَن اسلتر و نیکلاس راش اسمیت فقط هم خواستار بازگشت به گذشته نباشند.[86] انقلابهای منفعل از جنبشهای تودهای بسیجزدایی میکنند یا آنها را در خود جذب میکنند؛ ضدانقلابها آنها را در هم میکوبند. وقتی انقلاب از پایین قاطعانه درهم کوبیده شد، شاید انقلاب از بالا آزموده شود، اما به هر حال این دو با هم متفاوتند.
به همین دلایل است که انقلاب منفعل یا انقلاب از بالا متعلق به عصر تاریخی خاصی است: عصری که طبقات حاکم پیشاسرمایهدار میخواهند عقبماندگی خود را از دولتهای سرمایهداری مستقر را جبران کنند. چنان که در ادامهٔ کتاب بحث خواهم کرد، این برنامه در جمهوریهای عربی به کمک انقلابهای پسااستعماری از بالا اجرا شد، حتی اگر دولتهای سرمایهداری مستقل حاصل این انقلابها سرکوبگر و فقیر بودند و جایگاه اقتصادی و ژئوپلتیکی فرودستی در سلسلهمراتب جهانی داشتند. به تعبیر دیگر چنین انقلابهایی را میتوان از حیث «پیامدگرایانه»[87] قضاوت کرد. «پیامدگرا» اینجا بدین معناست که انقلابهای اروپایی سدهٔ هفدهم تا نوزدهم را میتوان در این دیدگاه انقلابهای «بورژوایی» نامید و آن هم نه به دلیل عاملیت خودآگاه بورژواژی در صورت گرفتن این انقلابها، بلکه به دلیل نتایجشان در ایجاد مراکز مستقل انباشت سرمایه بر پایهٔ استثمار نیروی کار مزدی. این موضع علیه یک ادعا مطرح میشود، ادعایی که با مکاتب مارکسیسم سیاسی و نیز «تجدیدنظرطلب» تاریخی پیوند دارد و میگوید انقلابهای اروپایی سدهٔ هفدهم تا نوزدهم نه به دست بورژوازی انجام شدند و نه اساساً بورژوازی آن دوران سرمایهدار بود.[88]
اگرچه من استدلال نخست را قدرتمندتر میدانم، نکتهام در اینجا آن است که این مناقشهٔ مشخص بر سر فرآیند در برابر پیامد در انقلابها را نباید در تاویل بهار عربی به کار برد. تمامی رژیمهای عربی که انقلابهای ۲۰۱۱ علیه آنان بروز یافت به جز یکی از آنها، خاستگاهشان در انقلابهایی از بالا بود که ساختارهای اجتماعیِ استعماری و زراعی را دگرگون کرده بود، ساختارهایی که خود آنان در میانهٔ سدهٔ بیستم به میراث برده بودند. بنابراین پیامدهای اجتماعی انقلابهای بورژوایی پیشتر به دست آمده بود، حتی اگر عاملین این پیامدها خاستگاه و ایدئولوژی کاملاً متفاوتی از قهرمانان داستان انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه داشتند. بنابراین هر انقلاب اجتماعی که علیه آن پیامدها صورت میگیرد، فقط میتواند از پایین باشد، نه سیاستی از بالا: همانطور که بِرِکت دیاِسمِت و جمال بوراک تانسِل ذکر میکنند، خیزشهای انقلاب عربی «معرف تلاشی برای "جبران" عقبماندگی از مرکز توسعهٔ سرمایهدارانه نبود، بلکه تجسم نقدی عملی به سرمایه در شکل "عریانش" به شمار میرفت».[89] در زمینهٔ تاریخی اوایل سدهٔ بیستویکم، میراث انقلابهای ملیگرایانه از بالا دیگر برنامهای برای دگرگونی اجتماعی نبود، بلکه ابزاری برای گره زدن جنبشهای مردمی به طبقات حاکم ضدانقلاب شد.
موضوعیت این بحث برای درک ضدانقلاب آن است که ضدانقلابیون میخواهند تا به نحوی وضعیت انقلابی را پایان دهند، به طوری که به نفع «رژیم کهن» به معنای محدود سیاسیاش باشد یا به نفع آن نظم اجتماعی که آن رژیم از دلش برخاسته بود. تعیین حدودوثغور اشکال مختلف انقلاب -اجتماعی، سیاسی، از بالا، از پایین- به ما اجازه میدهد تا اشکال مختلف ضدانقلاب را هم درک کنیم و نیز، ائتلافهای سیاسی معمول و سازوکارهایی که این اشکال را به بار میآورند. این کار چگونه صورت میگیرد؟
ساختن ضدانقلاب از بالا و پایین
انقلاب معضلی پیش روی ضدانقلابها قرار میدهد. کسانی که در هستهٔ رژیم قدیم و طفیلیها و ذینفعان آن بودهاند، پیشفرض وضعیت انقلابی دقیقاً سقوط مشروعیت حکومتشان است، فرآیندی که جان چالکِرَفت «سقوط هژمونیک» مینامد.[90] اگر به گفتهٔ لنین، انقلاب زمانی باشد که فرمانروایان دیگر نتوانند به شیوهٔ قدیم فرمانروایی کنند و فرمانبرداران دیگر نخواهند به شیوهٔ قدیم فرمان ببرند، ضدانقلابیون ناچار باید شالودهای تازه برای حکومت سابق خود برپا کنند. باید یک سوژهٔ سیاسی ضدانقلاب بسازند تا با سوژهٔ انقلابی هماوردی کند. برای اینکه بیشترین احتمال موفقیت را داشته باشند، باید بین انقلابیون تفرقه بیاندازند و بخشی از آنها را به خود جلب کنند یا دستکم پایگاه بالقوهٔ پشتیبانشان را به طرف خود بکشند. از اینرو، ضدانقلاب حتماً مستلزم سیاستورزی از بالا و از پایین است و همچنین از بیرون، چرا که ضدانقلابیون در پی متحدانی بیرون مرزها هستند و آنها را مییابند.
اما «بالا» و «پایین» در اینجا به چه معناست؟ محض یادآوری، انقلابها «از پایین» هستند تا آنجا که شامل بسیج تودهای جمعیتی باشند که موقعیت طبقاتی و سیاسی فرودست را داشته باشند یا «از بالا» هستند وقتی به شکل «سیاستگذاری» رخ میدهند، هرچند غالباً سیاستی محل نزاع از سوی بخشی از طبقهٔ حاکم. بنابراین وضعیتهای انقلابی تا حدی محصول شورش علیه نظم سیاسی موجود و آپاراتوس قهری آن هستند و مسالهٔ حکومت را لاجرم پیش میکشند. چنین شورشهایی نمایندهٔ لحظاتی هستند که اعضای تا آن زمان خاموش و پابرهنهٔ توده در شماری کثیر گرد هم میآیند تا سرنوشت خود را رقم بزنند. گشودگی تاریخی وضعیت انقلابی در همین انکار تبعیت مرسوم نهفته است و لذا، انکار قواعد مرسومِ بازتولید سیاسی و اجتماعی به دست بخشی قابلتوجه از جمعیت در یک دولت و جامعهٔ مشخص.
از اینرو، وضعیتهای انقلابی که با چنین انقلابهایی از پایین برانگیخته میشوند غالباً نهادهای سیاسی بدیل (کمونها، شوراها، انجمنهای مردمی و امثالهم) و اشکالی از تجربهٔ فردی و جمعی ایجاد میکنند که معطوف به ترسیم آینده است. چنین نهادها و تجاربی به وفور در انقلابهای عربی وجود داشتند.[91] در واقع وجود آنها بود که انقلابهای غربی را در پیوند با سنت دیرپای انقلابی قرار داد، سنتی که دستکم تا «توافق مردم»[92] امتداد مییابد که « آژیتاتورهای» «ارتش الگوی نوین»[93] با پارلمان انگلستان در ۱۶۴۹ بستند.[94] غلبهٔ انقلابهای سیاسی در فاصلهٔ سالهای ۱۹۷۵ تا ۲۰۱۰ که به طور محدودی در پی دموکراسی بودند، با افول انقلاب از پایین در وضعیتهای انقلابی همراه نشد، بلکه گسترش بیش از پیش دامنهٔ آن را به خود دید. دلا پورتا بار دیگر نشان میدهد که در انقلابهای اروپای شرقی و مرکزی در ۱۹۸۹، درست مثل خیزش عربی ۲۰۱۱، وضعیتهای انقلابی آکنده از «سرخوشی خیابانها» بود و «برداشتی از دموکراسی را ترویج میکرد که... اجتماعی، مشارکتی و مشورتی بود» تا اینکه مطلقاً متکی به رویهها باشد.[95] چنان که بعدتر بحث خواهد شد، بیشتر خشونت زیادیِ ضدانقلاب برآمده از نیاز به زدودن ردپای روانی، عاطفی و حتی فیزیکی همین تجربه بود.
ضدانقلاب از بالا هم به معنای از میان بردن هرگونه تغییر ساختاری است که جنبش انقلابی به آن دست یافته و هم به معنای سرکوب دوچندان برای درهم کوبیدن هر چالشی بر سر راه این کار. ضدانقلاب از بالا معمولاً به دست هستهٔ باقیماندهٔ دولت انجام میشود، خصوصاً آپاراتوس قهری آن و نخبگان سیاسی و اقتصادی حول این آپاراتوس گرد میآیند. این نخبگان از طریق کادرهای میانی اداری و نظامی به پایین امتداد مییابند تا خاکریزی آماده برای نظم قدیم فراهم آورند.[96] میتوان به آنها نه فقط افسران پایینرده پلیس سیاسی و آژانسهای اطلاعاتی و خانوادههایشان، بلکه قشر خاکستری گستردهتر مخبران و شبهمأموران را هم افزود که از این دست آدمها در دولتهایی مثل مصر، سوریه و یمن اصلاً کم نیستند.
با اینهمه ضد انقلاب را نباید فقط پدیدهای از جنس سیاستگذاری صرف در سطح دولت دید که به دست گروهی انجام میگیرد که از حیث جامعهشناختی قابلتعریفند. کارکرد ضدانقلاب دفاع از قدرت طبقات حاکم مشخص علیه تهدیدات انقلابی از پایین است، اما همچون خود انقلاب بُعد عاطفی قدرتمندی دارد. اریک سِلبین اهمیت روایت سیاسی را در جنبشهای انقلابی نشان داده است؛ شکلی که در خیل ضدانقلابیون هم ابداً کمتر حائز اهمیت نیست.[97] پس ضدانقلابها معمولاً با اشکالی از سرکوب خشونتبار همراهند که به ظاهر فراتر از حد لازم برای پراکندن تظاهراتها، بسیجزدایی سازمانها یا غلبه بر دشمنانی با سلاحهای ناچیز است: « عجب تمدن باشکوهی که معضل بزرگش آن است که چطور از شر انبوه اجسادی که در پی پایان نبرد بر جای مانده، رها شود».[98]
از آنجا که وضعیتهای انقلابی اشکال جدیدی از امکان سیاسی و شخصی را برای مشارکتکنندگانشان میگشایند، ضدانقلاب موثر باید هر گونه احساسِ امکان را محو کند. چنان که ویوین مَتیسبون و نائومی هِد در مورد مصر گفتهاند «در هم شکستن مردم» بخشی ضروری از ضدانقلاب است که از طریق ضربهٔ روانی وحشیانه و عمیقاً شخصی محقق میشود.[99] با وام گرفتن از محمد بامیه میتوان گفت ضدانقلاب از همینرو شامل دو جنبه است: یکی در مورد «کسب قدرت و نفوذ در جامعه» است و دیگری میخواهد «توقعات، امیدها و تخیلاتی» را که انقلاب فراخوانده نابود کند.[100] پس سیاست ضدانقلاب از بالا به هم معنای از میان بردن هرگونه تغییر ساختاری است که جنبش انقلابی به آن دست یافته و هم به معنای سرکوب دوچندان برای درهم کوبیدن هر چالشی بر سر راه این کار.
اما در هر حال، ضدانقلاب برای موفقیت باید به ورای هستهای صرفاً استراتژیک بسط یابد تا بتواند سوژهای سیاسی از آنِ خود بسازد. این بسط همان فرآیند ساختن ضدانقلاب از پایین است. ضدانقلابها را نیز همچون خصم انقلابیشان نمیتوان موجودیتی واحد تلقی کرد. وقتی بحرانهای انقلابی از راه میرسند، ناگزیر موجب تصفیه و تفکیک مواضع و گروههای سیاسی میشوند که لزوماً در چارچوب طبقات اجتماعی از پیش موجود یا حتی سایر اشکال تقسیمات اجتماعی نمیگنجند. بلکه این بحرانها معرف فرآیند شکلگیری سوژهٔ سیاسی انقلابی هستند که هویتش در خود فرآیند انقلابی جعل میشود: در همان تجربهٔ مشترک درگیریها با دولت یا در معنایی که در شعارهایی مثل «آزادی، برابری، برادری» یا «نان، آزادی، عدالت اجتماعی» متبلور میشود. هرچند همانقدر که سوژههای انقلابی بر مبنای روابط اجتماعی از پیش موجود شکل میگیرند، سوژههای ضدانقلابی نیز بر همین سیاقند. در قلب این فرآیند شکلگیری اغلب بخشی از آپاراتوس دولتی سابق و فراکسیونهایی از طبقهٔ سابقاً مسلط هستند که هدفشان اعادهٔ نظم سابق است و موفقیت و شکست چنین فرآیندی در تعیین تکلیف نتیجهٔ وضعیت انقلابی حیاتی است.
ترکیب سوژههای سیاسی مشخصاً ضدانقلابی موضوعی است که چندان مورد مطالعه قرار نگرفته است. کالین بِک در مطالعهای برای شناسایی مسیرهایی که از وضعیت انقلابی به نتایج انقلابی منتهی میشوند، این نتایج را مبتنی بر غلبهٔ کنشگرانی خاص در ائتلاف انقلابی دستهبندی میکند. غلبهٔ «جامعهٔ مدنی» یا بسیجکنندگان «میانهرو» به نتایج متفاوتی میانجامد، حال آنکه غلبهٔ «کنشگران دولتی» و «بسیجکنندگان رادیکال» به اقتدارگرایی محافظهکارانه یا «آنوکراسی» (یعنی اقتدارگرایی ناقص) ختم میشود و البته این سناریو میتواند به تمامیتخواهی نیز منجر شود. برتری هر یک از بسیجکنندگان شبهنظامی، نیروهای قهری دولت یا مقامات رسمی محلی به نتایجی تا حدی فرعیتر از قبیل تجزیه یا کادیوئیسم[101] منتهی شوند.[102] جان فوران نیز نقشهٔ مشابهی از مسیرهای انقلابی ترسیم میکند، اما تمرکز بیشتری بر عوامل بیرونی دارد؛ یعنی تمرکز بر انقلابهای «واژگون» که حاصل تداوم اثرِ نیروهای «توسعهٔ وابسته»، تجزیه یا انحطاط فرهنگ اپوزیسیون و انسداد «پنجرهٔ نظامِ جهانی» است، همان پنجره که در وهلهٔ نخست بروز انقلاب را ممکن کرده بود.[103]
کاستی این روایتها در آنجاست که با ضدانقلاب یا به مثابهٔ نیرویی مطلقاً فرعی مواجه میشوند یا آن را صرفاً مجموعهای دیگر از «بسیجکنندگان» در وضعیت انقلابی میانگارند. حال آن که ضدانقلابیون با مشکل خاص خودشان در بسیج روبهرو هستند: اینکه چطور باید با «سقوط هژمونیک» خود کنار بیایند؟ رژیم قدیم که از وضعیت انقلابی به تزلزل افتاده است، نمیتواند سیاست ضدانقلاب را بیتغییر پی بگیرد و بدون پذیرش برخی خصلتهای انقلابی، بختی برای موفقیت ندارد: منظور یک جهانبینی مفصلبندیشده و سطحی از پشتیبانی تودهای است. همین پدیدهٔ دومی است که مایِر «پادانقلاب» مینامد یا من با عنوان ضدانقلاب از پایین از آن یاد میکنم: یعنی دفاع مردمی از نهادهای نظم قدیم یا دستکم مخالفت با نهادهای نظم جدید.[104] انقلابها و مخالفتهایی که برمیانگیزند، در میان عامهٔ گستردهتر مردم جنگ به پا میکنند؛ از این روست که چهرهٔ کارگران، دهقانان و فقرای شهری در هر دو سوی سنگرها در طول تاریخ دیده میشود.[105] اما آنجا که چنین کنشگرانی دیده نمیشوند، در میان رهبری ضدانقلاب است. هرجا که رژیم قدیم دستنخورده میماند یا دستکم تعداد کافی طرفدار دارد تا جمع شوند و برنامهٔ استراتژی منسجمی را بریزند، ضدانقلاب آگاهانه سیاست سرکوب، خرابکاری و توطئهچینی خارجی را دنبال میکند.[106]
ابزار گره خوردن ضدانقلاب از بالا و ضدانقلاب از پایین و مولفه های خاص این اتحاد در مکانهای مختلف و طی زمانهای گوناگون متفاوت است. صرفنظر از آنان که سهم مستقیمی در حفظ رژیم کهن دارند و معمولاً شمارشان بسیار بیشتر از چیزی است که در مخیلهٔ انقلابیون بگنجد، سنگر تاریخی ضدانقلاب، منجمله مخالفت سرراست با برابری سیاسی و اجتماعی معمولاً در روستا و خصوصاً در بین زمینداران یا استعمارگران مهاجر است. زمینداران از زمان انتشار اثر درخشان برینگتون مور به عنوان بزرگترین مخالفان اصلاح دموکراتیک و سرسختترین حامیان ضدانقلاب شناخته میشوند، خصوصاً زمیندارانی که از اشکال اشتغال سرکوبگر نیروی کار، یعنی اشکالی بر پایه قدرت شخصی و اجبار فرااقتصادی بر کارگرانشان بهره میبرند.[107] چنین شیوههایی در کنترل کار مستلزم «آزادی دوگانهٔ» نیروی کار نیست، یعنی آزادی از سلطهٔ فردی مالک زمین و آزادی یا بلکه به بیان دقیقتر، اجبار فروش توان نیروی کار به بهای دستمزد. هرچند ادعای مور مورد تردید هم قرار گرفته و بعداً چنین اصلاح شد که کشاورزی وابسته به نیروی کار است که به جای کشاورزی وابسته به سرکوب نیروی کار بیشتر با مخالفت زمینداران با دموکراسی همراه میشود.[108] در هر صورت اما زمیندارانی که به جای نوآوری تکنیکی یا سرمایهگذاری، بر گسترش بیرحمانهٔ نیروی کار و زیاد کردن کار آنان تکیه دارند، قرابت خاصی با دولتهای قهری و غیردموکراتیک دارند، همان دولتهایی که به آنان اجازه میدهند تا این امکان را تامین کنند. میتوان مقامات مسئول امپریالیستی و استعمارگران مهاجر را هم به زمینداران افزود که بر «سلسلهمراتب اجتماعی روستایی» فرمان میراندند و نشان دادند ثابتقدمترین ضدانقلابیون به شمار میروند و اغلب انقلابهای ضداستعماری سدهٔ بیستم دقیقاً علیه آنان به راه افتاد.[109]
چنین تشخیصی را البته باید با درک ماهیت «مرکب و ناموزون»[110] توسعهٔ سرمایهداری یا به تعبیر ارنست بلوخ با درک «همزمانی ناهمزمانها»[111] تعدیل کرد.[112] استدلال آرنو مایر مبنی بر اینکه ضدانقلاب سدهٔ بیستم مبتنی بر پایاییِ قدرتِ طبقات و نهادهای پیشاسرمایهدار بود، در واقع تکرار و تعمیم همان تز کذایی مسیر ویژه است، مسیری که آلمان از سلطهٔ یونکرهای زمیندار به شامگاهِ خدایانِ نازیها[113] پیمود.[114] با اینحال دیدیم که آن «مسیر ویژه» ابداً ویژه نبود، بلکه مسیر انقلاب از بالا برای تحقق مدرنیتهٔ سرمایهدارانه مسیری عام بوده است، گو اینکه به اشکالی متمایز در ترکیب طبقات و روابط پیشاسرمایهدارانه واقع شده است.
به هرحال، چنین طبقاتی بودند که ثابتقدمترین و منسجمترین ضدانقلابیون را از سدهٔ هجدهم تا سدهٔ بیستم شکل دادند، همانگونه که کارکنان بدنهٔ آپاراتوسهای قهری و اداری دولت هم به شمار میرفتند و برای سرکوب هرگونه تهدید کلی علیه نظم اجتماعی فراخوانده میشدند. رهبران نیروهای سیاسی که تا آن زمان لیبرال و حتی سوسیال دموکرات بودند، در وضعیتهای انقلابی اتحاد تاجوتخت و محراب را فرامیخواندند تا جلوی آرمانهای برابریخواهانهٔ -مادی یا حقوقی- انقلابیون را بگیرند، اتحادی که صلابتش به واسطهٔ منش نظامی افسران عالیرتبه تقویت میشد. از همینرو در معروفترین مثال تاریخی انقلاب فرانسه، ضدانقلاب بر دفاع از سلسلهمراتبها و نابرابریهای نظم پیشین زراعی متمرکز بود، حتی در خیل کسانی که در پایینترین مرتبهٔ این سلسلهمراتب جای داشتند؛ چون مسالهٔ مقاومت در برابر حملهٔ انقلابی به بافتار موجودِ اجتماعی جوامع روستایی مطرح بود، به خصوص کلیسا و خانوادهٔ پدرسالار.[115] در نمونهٔ بارزِ وانده[116]، شورشهای گسترده علیه رژیمهای انقلابی فرانسه در دههٔ ۱۷۹۰ ناشی از مقاومت دهقانان در برابر دخالت دولت جدید در جوامع روستایی بود که تا آن زمان نسبتاً مستقل بودند و مهمترین عامل تحریکشان نیز حملات انقلابیون علیه اقتدار کلیسای محلی بود.[117]
جهان سلسلهمراتب اجتماعی روستایی و فرهنگهای بهرهکشی مستقیم و قهری ملازم با این سلسلهمراتب، حتی وقتی در دل چارچوبهای وسیعتر سرمایهداری ملی و جهانی قرار میگیرند نیز در تضاد با ایدئولوژیهای آزادی لیبرال و لذا، انقلاب دموکراسیخواهانه واقع میشوند. وقتی این آزادی مربوط به مسالهٔ نژاد شود که این موضوع شاید به طور ویژه صادق است. مانیشا سینها نشان میدهد که ایدئولوگهای مزرعهدار کارولینای جنوبی پیش از جنگ داخلی آمریکا، چطور دفاعی سختگیرانه و ضدانقلابی از کار غیرآزاد تدوین کردند که «هنجار عام نابرابری» را در برابر «ایدهآلهای جهانشمول آزادی، برابری و دموکراسی» قرار دادن و آنها را به چالش کشید.[118]
اعقاب این جهانهای اجتماعی همچنان بدنهٔ آپاراتوس نظامی و اداری دولتهای اروپایی را تا جنگ جهانی دوم و در برخی موارد حتی پس از آن شکل میدادند؛ آنها سنگری دائمی در برابر دگرگونی انقلابی بودند که شاید جز به زور اسلحه کنار نمیرفت و از همینرو، موجهای مکرر جنگ داخلی انقلابی-ضدانقلابی آفریدند که مشخصهٔ تاریخ قارهٔ اروپا در سراسر سدهٔ نوزدهم و بیستم را رقم زد.[119] در جوامع مستعمره و مهاجرنشین، حتی در جاهایی که استعمارگران و مسئولین اداری خود برآمده از چنین پیشزمینهای نبودند هم اشکال قابلمقایسهای از قدرت شخصی، قیممآبانه و مستقیم بر جمعیت بومی اعمال شد.
همانطور که روشِمایِر، استفانز و استفانز نشان دادهاند در وضعیتهایی انقلابی که به دموکراسی ختم میشود، سرکوبگرترین ائتلاف طبقاتی در طول تاریخ ائتلاف زمینداران زراعی و سرمایهداران شهری بوده است.[120] اما دموکراسی پارلمانیِ محدود به مذاق سرمایهداران مزدبده بیشتر خوش میآید تا زمینداران «وابسته به نیروی کار»؛ چون -اغلب اوقات- آزادی حقوقی و جسمانی کارگر از سویی پیامد همان «آزادی دوگانهٔ» کارگران برای فروش یا عدمفروش توان نیروی کارشان است و از سوی دیگر باعث میشود درجهای از ثبات به وسیلهٔ مذاکره با سازمانهای کارگری رسمی و غیررسمی حاصل شود. البته این رابطه فاقد قدرت قهری نیست و در لحظات بحران حتی همان بورژوازی که از جنبش های انقلابی حمایت کرده، وقتی در معرض تهدید کنش مستقل کارگران قرار میگیرد، معمولاً به سوی اردوگاه ضدانقلابی بازمیگردد.[121] چنین اتحادی حتی رهبران اصلاحطلب جنبشهای کارگری را هم در برمیگیرد: شبهنظامیان فرایکور[122] که انقلاب آلمان در ۱۹۱۸-۱۹۱۹ را سرکوب کردند و توانستند کاست نظامی-آریستوکرات را در قلب دولت امپریالیستی حفظ کنند، این کار را به دستور رهبران سوسیالدموکرات انجام دادند که به نفرات خود حمله کردند.[123]
چیرگی طبقات زارع قدیمی در جلوداری ضدانقلاب، اگرچه با متحدانی از طبقهٔ متوسط شهری همراه است، اما خصلتی ویژه به چرخههای انقلابی سدهٔ هجدهم تا سدهٔ بیستم داد. تهدیدِ برابریِ حقوقی یا مادی میان زمینداران، رعایا و دهقانان، تقابلی خونین میان کسانی شکل داد که بیش از همه ابزار خشونت را در دست داشتند. چنان که جک گلدستون اشاره کرده، انقلابهای اجتماعی که چنین اشکالی از برابرسازی و بازتوزیع را ترویج میکردند، «فشارهای ضدانقلابی بیشتری برانگیختند».[124] از واکنش به همین تهدیدات بود که ایدئولوژیهای مدون نابرابری و سلطه سر برآوردند، ایدئولوژیهایی که تا آن زمان نیاز به توجیه صریحی نداشتند. به تعبیر کوری رابین: «در حالی که پیشینیانشان در رژیم قدیمی به نابرابری به مثابهٔ پدیدهای مینگریستند که وجودش طبیعی است»، ضدانقلابیون دریافتند که «از قضا حق با انقلابیون است: نابرابری آفریدهای بشری است»، چیزی که اگر درهم شکسته میشود، میتواند بازساخته هم شود.[125] از اینرو میانپردهٔ بین انقلابهای فرانسه و روسیه پدیدهای تازه به خود دید: ظهور ایدئولوژیها و جنبشهای تودهای ضدانقلابی که اغلب خصلتی نژادی و ملیگرایی افراطی داشتند و به «ضدانقلاب مردمی از پایین دامن زدند تا ضدانقلاب از بالا را احیاء و با آن همکاری کند».[126] این جنبشها نوعاً از مناطق روستایی نیرو میگرفتند و از روابط اجتماعی سلسلهمراتبی از پیش موجود دفاع میکردند، اگرچه خود این روابط داشتند طی سدههای نوزدهم و بیستم دگرگون میشدند. آنها همچنین دیدگاهی ویژه نسبت به جامعهٔ ملی را اشاعه میدادند که معمولاً از دل ایماژ خیالی پیشاافول برمیآمد؛ یعنی جامعهای زراعی، مذهبی و دارای زبان و مذهب همگن که سلسلهمراتبی پایدار از قدرت بر آن فرمان میراند. همانطور که اریک سِلبین نشان داده، روایت انقلابی «قصههایی مجابکننده» ارائه میدهد که سوژهٔ انقلابی در این قصهها قهرمان داستان است و ضدانقلابی آدم ارتجاع، پسروی و پاسداری از وضع موجود.[127] قهرمان روایت ضدانقلابی تقریباً همیشه دولت است، آن هم به شکل خشن و قهرآمیزش.
اگر زمینداران متکی به سرکوب نیروی کار و مدیران استعماری ثابتقدمترین نیروی ضدانقلاب و ضددموکراتیک در وضعیتهای انقلابی هستند -اگرچه با متحدانی در میان طبقهٔ متوسط شهری-، کدام نیروی اجتماعی نقش معکوس آنها را بازی می کند؟ برخلاف تصورات غالب ادبیات گذار به دموکراسی که بیشتر به نحوی مبهم «طبقهٔ متوسط» را مولدِ نتایج لیبرال دموکرات تعریف میکنند -تعریفی میراثدار آن ایده که دموکراسی سیاسی نتیجهٔ انقلابهای بورژوایی است-، مطالعات تطبیقی نمونههای گسترده نشان میدهد که منسجمترین نیروی پیشبرندهٔ دموکراسی، طبقهٔ کارگر شهری سازمانیافته بوده است.[128] کارگران سازمانیافته هم از ادغام عمومیِ اقشار اجتماعی پایینتر که خود به آنها متعلقند نفع میبرند و هم از ظرفیتی برای بسیج برخوردارند تا مطالبهای موثر برای این ادغام داشته باشند.
اما برعکس آنان، طبقهٔ متوسط رو به پایین، چنان که آرنو مایر معرفی میکند، میان مواضع انقلابی و ضدانقلابی در نوسانند. طبقهٔ متوسط (شهری) رو به پایین به گفتهٔ مایر اساساً گروهی نامتجانس است که به هر روی «طیفی از استقلال تا وابستگی» را در برمیگیرد: از صنعتگران سنتی، دکانداران، مشاغل آزاد و فنی، حقوقبگیران بخش دولتی و خصوصی، مدیران میانی و خدماتدهندگان پایینردهتر از هر نوع. طبقهٔ متوسط رو به پایین به دلیل منفعت اقتصادی متحد نیست، بلکه (در خوانش مایر) اتحادش بیشتر ناشی از تجربهٔ روانی وضعیتی متزلزل، اما دارای منزلت به نسبت کارگران یدی و بیکاران به شمار میرود. اعضای این گروه به خصوص وقتی در معرض تهدید شرایط اقتصادی ناپایدار قرار میگیرند که مشخصهٔ وضعیت انقلابی است، آمادهاند تا از قطب انقلابی به قطب غیرانقلابی نوسان پیدا کنند.[129]
برشمردن خصائل طبقهٔ متوسط رو به پایین به عنوان مخزن نامنسجم بسیج ضدانقلابی توسط مایر، مثالهایی آشکار مییابد، خصوصاً در نمونههای بسیج ضدانقلابی در مصر و تونس. هرچند آرایش این اقشار نسبت به زمان و مکان فرق دارد. چنان که بعداً بحث خواهد شد، ضدانقلابیون دههٔ نوزده و بیست اروپا (یا حتی جهان استعمارزدهای که برای رهایی میجنگید)، همان ضدانقلابیون اوایل سدهٔ بیستویک نیستند. طرح کلی مایر از «مثلث ضدانقلابیِ» مرتجعین، محافظهکاران و ضدانقلابیون به همین ترتیب نیازمند تنظیم مجدد است. مرتجعین (که معمولاً در اشرافیت زمیندار و روشنفکران ملازمشان متمرکزند) میخواهند تا «به جهان [فئودال] عقب بنشینند که هم از دست رفته و هم در حسرت آنند»، در حالی که محافظهکاران در پی حفظ یا بهبود نسبی وضع موجودند.[130] اما برخلاف این دو، ضدانقلابیون با اتخاذ روشهای انقلاب، محتوای ارتجاع را انقلابی میکنند: آنها که خود شورشی و بیرون از سیستم هستند، فعالانه میخواهند پایگاهی تودهای در میان راندگان از طبقهٔ خود[131] و اقشار رو به افول اقتصادی داشته باشند.[132] افزایش جنبشهای انقلابی نزد مایر تجسم سازمانیابی فزایندهٔ کارگران و اشاعهٔ ایدههای سوسیالیستی و کمونیستی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است که این سه عنصر پادانقلابی را به سوی هم سوق داد و در این بین بیشترین ابتکار عمل به دست ضدانقلابیون پویاتر افتاد.
همین همگرایی ناگزیر نیروهای پادانقلابی نمونهٔ دیگری از چیزی است که آبوت «قاعدهمندیها... در خیل الگوهای محلی» در تاریخ متغیر انقلاب مینامد.[133] عصارهٔ وضعیت انقلابی آن دگرگونی بنیادین، اعم از اجتماعی یا سیاسی است که زمانی در مخیله نمیگنجید و حال رخ دادنش خیلی هم ممکن به نظر میرسد. وضعیتهای انقلابی معمولاً دینامیکی قطبیکننده میان عامهٔ تازهبسیجشده حول این امکان ایجاد میکنند، حال خواه حول این مساله که باید این امکان را تسریع کنند یا متوقف سازند یا روند انقلابی را واژگون کنند. طیفهای گسترده و پیچیدهٔ اختلافات سیاسی سابق، معمولاً در یکی از قطبهای انقلابی یا ضدانقلابی متراکم میشوند و به شکلگیری سوژهٔ ضدانقلابی از بالا و پایین یاری میرسانند.
همین ایده دربارهٔ دینامیک رادیکال شدن در وضعیتهای انقلابی البته در قلب ایدههایی قدیمیتر در باب انقلاب به مثابه آسیبی مرضی جای دارد که کرین برینتون مطرح کرده است: او انقلاب را به تبی تشبیه میکند که در کالبد سیاست بالا میگیرد و سپس رفع میشود.[134] برای مارکس و انگلس که از انقلابهای اروپایی ۱۸۴۸ مینوشتند، این دینامیک بستری برای «انقلاب مداوم»[135] فراهم میکند: سال ۱۸۴۸ انقلاب را فرای مرزهایی خواهد راند که حتی رادیکالترین بورژواها تعیین کرده بودند.[136]
همان جا که مارکس و انگلس «انقلاب مداوم» را با فشار واردشده از سوی طبقات مورد بهرهکشی به بورژوازی جبون آلمانی یکی میدانستند، نیرویی مشابه در سویهٔ ضدانقلاب در کار بود: «ضدانقلاب شرط پیوسته تکرارشوندهٔ موجودیتِ تاجوتخت پس از هر انقلاب است». مضاف آنکه این گرایش به ضدانقلاب نه فقط بازتابِ منطق رویارویی بلافصل با انقلابیون -غریزهٔ صیانت از نفس-، بلکه حاصل «جامعهٔ قدیمی فئودال بوروکراتیکی بود که پشتیبان دولت سلطنتی است» و از همینرو، آن دولت را «وامیداشت تا امتیازات اعطاشده را پس بگیرد» و «خصلت فئودالش را حفظ کند».[137]
وضعیتهای انقلابی در این خوانش همانقدر که ضدانقلاب متکثر، بلکه ائتلافهای انقلابی را هم رادیکال میسازند. این فرآیند را مارکس به تفصیل در تاریخ کودتای لوئی بناپارت شرح داده که مفهوم «بناپارتیسم» از دل آن بیرون آمد، مفهومی که دیاِسمِت مشخصهٔ انقلاب مصر میدانست.[138] نیروی مرکزگرای ایجادشده به سبب تهدید انقلاب پرولتری، گروههای سابقاً متفرق مالکان زمین را در قالب «حزب نظم» گرد هم آورد: ملاکان سلطنتطلب و مالیهچیهای طرفدار خاندان اورلئان که از پشتیبانی منفعلانه و موقت دکانداران مقروض و صنعتگران خرد پاریس و دیگر شهرها برخوردار شدند، کسانی که «نظم» برایشان به معنی بازگشت به وضعیت توان پرداخت بدهیها بود.[139]
مواجههٔ اساسی، اما غیرنظاممند مارکس و انگلس با ضدانقلاب در طرح چند ایده سهم داشت: انقلاب و ضدانقلاب هر دو پدیدههایی مافوق نهادها هستند، آنها نیروی متقابل قطبیسازی بر هم اعمال میکنند که انقلابیون را رادیکالتر و و ضدانقلابیون (بورژوا) را مرتجعتر میسازد، تا جایی که با طبقاتی متحد میشوند که تا آن زمان با حکومتشان مخالف بودند؛ بنابراین ضدانقلابها از فراکسیونهایی متفاوت و رقیب از ملاکان تشکیل شدهاند و حتی شکل سیاسیِ جمهوری در انقلاب میتواند به عنوان ضدانقلاب علیه شکلِ اجتماعی انقلاب به کار گرفته شود.
همانگونه که مارک مالهالند نشان داده، چنین نظری دربارهٔ جذب بورژوازی سابقاً انقلابی و لیبرال در ضدانقلاب (که اغلب ضدلیبرال و ضددموکراتیک و مرتجع است) صرفاً تخیل مارکس و انگلس نیست، بلکه مستندانی تاریخی دارد.[140] همچنین این پدیده محدود به تاریخ قرن نوزدهم انقلاب در اروپا هم نیست. انقلابهای مشروطهٔ طلیعهٔ قرن بیستم -همچون انقلاب ۱۹۰۸ عثمانی، انقلاب مشروطهٔ ایران در ۱۹۰۶ و انقلابهای چین و مکزیک که در ۱۹۱۰ آغاز شدند- از الگوی مشابهی پیروی میکردند. رهبری این انقلابها بدواً به دست اعضای قشر روشنفکر جدید در اتحاد با برخی زمینداران و (در صورت وجود) بورژوازی نوپا بود، اما بعد در برابر موج تازهٔ ضدانقلاب، مشتمل بر افراد فقرای شهری، دهقانان و کارگران تسلیم شدند که کمکم برای مطالبات اجتماعی خودشان فشار آوردند.[141]
در هرحال، ضدانقلابیون در ضدانقلابهای اروپایی از مناطق روستایی نیرو میگرفتند و از سلسلهمراتب روابط اجتماعی از پیش موجود دفاع میکردند، حتی وقتی این روابط خود در سدههای نوزده و بیست دگرگون شد. ضدانقلابیون همچنین نظری ویژه از جامعهٔ ملی را ترویج کردند که معمولاً در ایماژ خیالی گذشتهای پیشاافول جمع میشد: گذشتهای زراعی، مذهبی و جامعهای همگن در زبان و مذهب که سلسلهمراتب پایداری از قدرت بر آن فرمان میراند. اگر روایتهای انقلابی همانطور که اریک سلبین گفته، «قصههایی مجابکننده» ارائه میدهند که سوژهٔ انقلابی در آنها قهرمان داستان است، روایت ضدانقلابی، روایت ارتجاع، پسروی و پاسداری از وضع موجود است.[142] قهرمان داستان ضدانقلاب کمابیش همیشه دولت در شکل خشن و قهرآمیزش است. همان دولتی که با پیداییِ وضعیت انقلابی معلوم میشود ترتیبات اجتماعیِ جامعهٔ پیوسته، ارگانیک و خدشهناپذیرش محتاج نظارت دائمی برای حفظ نظم اجتماعی است.
در حالی که ضدانقلابیون اروپایی سدههای هجده تا بیستم میتوانستند به گذشتهٔ نسبتاً اخیرِ زراعی و پیشاسرمایهداریشان تکیه کنند تا پایگاه اجتماعیشان را بسازند، ضدانقلابیون عرب با زمینهٔ کاملاً متفاوتی مواجه بودند که باید همین مشکل را در آن حل میکردند. جمهوریهای عربی که در ۲۰۱۱ با وضعیت انقلابی رودررو شدند -بهجز بحرین-، باید به دورهٔ توسعهٔ ملیِ دولتمحور و پسااستعماری بازمیگشتند. جاذبهٔ ضدانقلاب از بالا برای ضدانقلاب از پایین، جاذبه ای سهوجهی بود: جاذبهٔ پیشرفت به مثابهٔ توسعهٔ سرمایهداری دولتیِ ملی، جاذبهٔ حاکمیت در قالب استقلال دولت از سرپرستان پیشین استعمارگرش و ادامهٔ مبارزه علیه اسرائیل و دست آخر سکولاریسم که به معنای فقدان دین در حیات عمومی تلقی نمیشد، بلکه شکلی از انحصار رژیم در حیات عمومی بود و پیامدهای فرقهگرایانهٔ این انحصار هم شاملش میشد. این سه وجه از کشوری با کشور دیگر تفاوت داشت، چه از حیث تجربهٔ تاریخی و چه از نظر خاطرهٔ آن تجربه، اما ساختاری جاندار به آن جهانبینی داد که میتوانست ضدانقلابها و پادانقلابیون را به هم وصل کند. وحدتی که بایستی از آن دفاع میشد، «ملت حاکم» بود، ملتی که به سختی در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ به دست آمده بود؛ ادعایی که نه فقط نمادین، بلکه مادی هم بود، چرا که طبقات فرودست در همین دههها هم گسترش یافته و هم در دولت ادغام شده بودند. سارا سالم به «زندگیهای پسامرگِ»[143] ضداستعماری در دورهٔ ناصر در مصر به عنوان مثالی از این ادغام اشاره میکند؛ نظری که من به سایر جمهوریهای عربی بسط خواهم داد که در سال ۲۰۱۱ با وضعیت انقلابی مواجه شدند.[144] تهدیدی که متوجه این وحدت شد و در رخدادهای آشوبناکِ انقلابها مجسم گشت، گویا توطئهای بود مشتمل بر همپیمانی دشمنان خارجیِ ملت مستقل با اغتشاش داخلی که آن حاکمیت را به مخاطره میانداخت: سنت سکولاریسمِ دولتی اغلب شکلی انضمامی به این توطئه میداد و آن را کار اسلامگراها از هر رستهای میدانست.[145]
پس ضدانقلابیون اگر بخواهند موفق باشند، نمیتوانند بدون شکلی از پشتیبانی تودهای کار کنند. آنها باید مشکل بازسازی نظمی قدیمی را حل کنند، نظمی که سقوط کرده یا رو به سقوط است و در این کار لاجرم آن نظم را بر مبنایی عوامانهتر[146] رادیکال و بازآرایی میکنند. شیوههای وحدتبخشی به سیاست ضدانقلاب از بالا (با تمامی سرکوب و خشونتی که مستلزم آن است) با پشتیبانی جنبشی ضدانقلابی از پایین، در زمانها و مکانهای گوناگون فرق دارد. آن مخزن پشتیبانی که در میان «جمعیتهای بزرگ زراعی» وجود داشت و در سلطهٔ زمینداران متکی به سرکوب نیروی کار و روحانیون ملازمشان بود و در ضدانقلابهای اروپایی نقشی محوری داشت، در جهان عرب اوایل قرن بیستویکم بسیار کمرنگتر بود. بنابراین راز ضدانقلابهای عربی را باید در میراث مجموعهای پیشین از انقلابها جست: انقلابهای پسااستعماری از بالا. این انقلابها با مبارزه برای تاسیس دولتهای مستقل گره خوردهاند و از همینرو، با مسالهٔ ماهیت بینالمللی انقلاب و ضدانقلاب درهمتنیدهاند.

ضدانقلاب از بیرون: انقلاب، ضدانقلاب و دگرگونی جهانی
ضدانقلاب از همان بدو پیدایش، همانقدر از مرزها دفاع کرده که از آنها عبور کرده است. این مطلب تا حدی ناشی از اهداف (اغلب) جهانشمولگرایانهٔ انقلابیون است. مثلاً اعلامیهٔ سفیر الیور کرامول به اسپانیا را در دوران انقلابی جمهوری انگلستان به یاد بیاورید: «به پیروی از الگوی لندن، تمامی پادشاهیها ستم و استبداد را نابود کرده و جمهوری خواهند شد».[147] آیتالله خمینی سه قرنونیم بعدتر به همین صورت «مستضعفان جهان» را فراخواند تا «به پا خیزید و خود را از چنگال ستمکاران شریر نجات دهید».[148] جای تعجب ندارد که ادموند برک، بلیغترین سخنگوی ضدانقلاب در جهان انگلیسیزبان، جهادی جهانی علیه رژیم شاهکش فرانسه به راه انداخت: تمامی اروپا باید «نه با رفتار این رژیم، که با نفس وجودش بجنگد».[149]
مبنای خصومت برک البته تاسیس موفق دولتی انقلابی بود که جبههٔ متحد قدرتهای ضدانقلابی باید علیهاش گرد میآمدند: یعنی نتیجهای انقلابی، نه وضعیتی انقلابی. این الگو بازتاب تجارب انقلابی از اواخر سدهٔ هجدهم تا اواخر سدهٔ بیست است. تجربهٔ انقلابهای فرانسه و روسیه -و حتی بیشتر انقلابهای ضداستعماری دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ علیه امپراطوری رو به احتضار پرتغال یا دولت دستنشاندهٔ آمریکا در ویتنام جنوبی- ما را وا می دارد تا به جستجوی محوری واحد برای رویارویی میان انقلاب و ضدانقلاب برآییم. انقلاب نیروهای خود را جمع میکند، خواه انقلاب منبع الهام دیده شود، خواه منشاء مرض، حاکمان تا آن وقت متفرقِ رژیم کهن را وامیدارد تا متحد شوند و تهدید را برطرف کنند. انقلابها معمولاً ایدهها و آپاراتوسهایی تازه در باب دولت خلق میکنند که بعد طنینانداز میشوند و نظام دولتهای حاکم را دگرگون میسازند.[150] از آنجا که انقلابیون اغلب مشروعیت نه فقط حاکمان خود، بلکه نفس اصول موجود حکومت را نفی میکنند، «قدرت انقلابی از حیث روانی و اخلاقی همواره در نبرد با همسایگانش است».[151] اگر دعاوی انقلاب جهانشمول باشند، آنگاه واکنش دشمنانش نیز بر همین سیاق خواهد بود.
پس انقلابها حاکمیت را از عاملی برای پاسداری از ثبات، بدل به عاملی برای تضعیف آن می کنند، چرا که انقلابیون تهدیدی پیشبینیناپذیر پیش پای همسایگانشان و البته کل نظام بینالمللی در کلیتش میگذارند. آن وقت است که جنگِ حاصل از رویارویی انقلاب و ضدانقلاب، تنظیم سطح دقیق تهدید را ممکن میکند، تا وقتی که انقلابیون در هنجارهای موجود نظام بینالمللی ادغام شوند.[152] آنگاه ضدانقلابها برای اینکه در روابط بینالملل به چشم بیایند و شناسایی شوند، باید علیه انقلابها جهتگیری کنند، یعنی علیه آن انقلابهایی که با معیار گذار به نظم حاکم جدید، موفق ارزیابی میشوند.
این دیدگاه مبنای گزارشهایی است که پژوهشگران روابط بینالملل از ضدانقلاب دادهاند.[153] برخلاف آن ادعای معروف و تکراری، این رشته هیچ کمبودی در پژوهش در موضوع انقلاب ندارد. طرح اصلی ادبیات این رشته معتقد است که هم روابط بینالملل و هم رقابت بینادولتی برای فهم خاستگاههای انقلاب حیاتیاند و در ضمن، انقلابها نظم بینالمللی را تغییر میدهند.[154] ضدانقلابها در این تغییر نمایندهٔ واکنش دولتهای مستقل به انقلابیون محسوب میشوند که دیگر قدرت را در دولت مستقل دیگری تصاحب کردهاند. پس ضدانقلابیون بیرون از دولت انقلابی، خود همان اصل حاکمیت را زیر پا میگذارند که باور داشتند جنبش انقلابی تهدیدی برای آن است: یعنی دینامیکی رادیکالکننده و جهانشمولساز بیرون از دولت، درست به اندازهٔ درون آن در کار است. نیک بیزلی سیاههٔ سودمندی از روشهای بهکاررفته به دست مداخلهگرایان ضدانقلاب به دست داده است: اقدام نظامی مستقیم از طریق حمله یا به شیوههای دیگر، پشتیبانی به وسیلهٔ «اسلحه، آموزش، لجستیک و تامین مالی» و محاصره و فشار به انقلابیون.[155]
ضدانقلابیون در واکنش به انقلاب اغلب مجموعهای تازه از ائتلافها یا نهادها طراحی میکنند تا کمربندی حائل پیرامون دولت انقلابی شکل دهند. کنسرت اروپا، شورای همکاری خلیج و شورای همکاری آسیایی که همه در واکنش به انقلاب ایران شکل گرفتند، نمونههایی از همین معماری بینالمللی هستند که حول ضرورت ضدانقلاب ساخته شدهاند.[156] از آنجا که ضدانقلابها معمولاً الهامبخش انقلابهایی دیگر در سایر نقاط هستند و موجی انقلابی شکل میدهند، ضدانقلابیون نگران ایجاد سدی در برابر آن هستند و در نهایت میخواهند تا این موج را پس برانند. همانطور که کِرت وِیلَند اشاره کرده، ضدانقلابیون بیرون از مقر اصلی خیزش انقلابی از مزیت زمان و یادگیری برخوردارند: آنان که شاهد قیام انقلابی در جای دیگر بودهاند، حالا بهتر میتوانند دوباره سازماندهی کنند و تلاشهایشان برای ممانعت از اشاعهٔ انقلاب را هماهنگ کنند.[157]
به هر روی، این ملاحظات در سطحی عمدتاً تاکتیکی کار میکنند. ضدانقلاب بینالمللی، خصوصاً وقتی به مداخله در وضعیتهای انقلابی بسط یابد، «گسست روششناختی بنیادین» ژرفتری را در این رشتهای برملاء میکند، گسستی که اشکال تبیینیِ اجتماعی داخلی را از اشکال ژئوپلتیک خارجی جدا میکند.[158] ضدانقلاب فقط آنگاه رخ نمیدهد که مبارزهٔ اجتماعی «داخلی» با تسخیر قدرت دولت، بدل به مبارزهای «بینالمللی» شود. بلکه انقلاب و ضدانقلاب هر دو «در تمامی مسیر بیناجامعهای[159] هستند».[160] آن روابط اجتماعی که انقلابها از دلشان برمیخیزند و ضدانقلاب قصد محافظتشان را دارند، در سطحی جهانی عمل میکنند و نظمهای سیاسی که انقلابها مختل میکنند، صرفاً داخلی نیستند، بینالمللی نیز هستند. از اینرو، سایر دولتها -و بازیگران غیردولتی- همواره از پیش درگیر مبارزات انقلابیاند که ظاهراً داخلی به نظر میرسند.
این درهمتنیدگی همانند تمامی ابعاد انقلاب، بسته به بزنگاه رخ دادنش شکل و ساختاری متفاوت خواهد داشت. انقلابهای قرن هجدهم تا بیستم در دل گسترش توسعهٔ ناموزون و مرکب نظامهای بههمپیوستهٔ انباشت سرمایهداری و رقابت دولتهای مستقل جای داشتند. این توسعهٔ مرکب و ناموزون منجر به تلاش طبقات حاکم برای «جبران» عقبماندگی در همان کشورهایی شد که توسط دولتهای مسلط بر روابط اجتماعی جدید (سرمایهدارانه) تهدید میشدند: این تلاشها به نوبهٔ خود به خاطر تعارضات میان طبقات حاکم، شکست نظامی یا ورشکستگی، بحرانهایی انقلابی خلق کرد. فاتحان انقلابی برآمده از دل این بحرانها، حتی اگر نخست با مخالف خارجی مواجه شدند، در درازمدت تا آنجا به موفقیت دست مییابند که بتوانند دولت را به شکل رقبای خود بازبسازند.[161]
مثلاً ضدانقلاب علیه انقلابهای فرانسه و روسیه هر دو هم در ساحت اجتماعی و هم ساحت سیاسی انقلاب پدیدار شدند. نیروهایی که مهاجران [سلطنتطلب] و رژیم کهن پروس، روسیه و هابسبورگ علیه انقلاب فرانسه به کار گرفتند -و بدینترتیب رادیکالشان کردند-، بعدتر در بازگشت ترمیدور منعکس شد؛ اما همین قدرتها بودند که خود ناگزیر شدند از طریق انقلاب از بالا در میانهٔ سدهٔ نوزدهم، با شکل دولتی که انقلاب فرانسه بنیان گذاشته بود، تطبیق بیابند. مداخلهٔ خارجی مستقیم برای منکوب کردن انقلاب روسیه و حمایت از گارد سفید در جنگ داخلی پس از انقلاب شکست خورد، اما رژیم شوروی تحت فشار رقابت نظامی با دشمنانش خود دست به ضدانقلابی اجتماعی از طریق صنعتیسازی شتابان برنامههای پنجساله زد.
اصلیترین مطلب در چنین برداشتی و نیز نکتهٔ اصلی دربارهٔ ظهور قطبهای متعدد ضدانقلاب پس از ۲۰۱۱ در این ایده نهفته است که نظام بینالمللی صرفاً سلسلهمراتبی نیست، بلکه رقابتی نیز است. هم کسانی که خیزشهای عربی را ستایش میکنند و هم کسانی که به عنوان انقلابهایی لیبرال منتقدش هستند، معمولاً برتری کوتاهمدت ایالات متحده پس از جنگ سرد را در زمان پسوپیش میکنند: آنها از نظام رقابتی «امپریالیسم» سخن نمیگویند، بلکه از آن «امپراطوری» گویی یگانه حرف میزنند.[162]با اینهمه، جنگ سرد نظامی رقابتی بود. وقتی جنبشهای ضداستعماری انقلابی با نیروی ضدشورشی به رهبری واشنگتن مواجه شدند، میتوانستند بر پشتیبانی مسکو یا پکن حساب کنند، البته به این شرط که نیازهای استراتژیک گستردهتر این حامیان را به خطر نمیانداختند. تنها در دو دههٔ آخر سدهٔ بیستم و دههٔ نخست سدهٔ بیستویک بود که انقلابهای محدود دموکراسیخواه (دموکراسیای که برای جهان امن تلقی شود) توانستند در نظم لیبرال ظاهراً مبتنی بر همکاری جایی بیابند، اگرچه در نهایت این نظم بر قدرت نظامی آمریکا استوار بود.[163] چنان که خواهیم دید، این شکل از دموکراتیکسازی مبتنی بر شالودهٔ مادی خاصی برآمده از دل دگرگونیِ زندگی زراعی در جهان بود.
بخشی از این دگرگونی ناشی از انقلابهای از بالا بود که جمهوریهای مستقل عربی را از دههٔ ۱۹۵۰ تا دههٔ ۱۹۷۰ برقرار کردند. این انقلابها -که نمونهٔ پارادایمی آن ناصریسم بود- متعلق به ماتریس تاریخی انقلابهای ضداستعماری نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم بودند که جهتگیریشان علیه سلطهٔ قدرتهای استعماری قدیم، سلطهٔ امپریالیستی جدید ایالات متحده و برتری منطقهای متحد او، اسرائیل بود. همانطور که در فصلهای جداگانه توضیح میدهم، انقلابهای واقعاً دگرگونکننده از بالا هم سلطهٔ امپریالیستی را به چالش کشیدند و هم اشکال قدرت زمینداری که به طور سنتی ضدانقلابی بودند و با آن سلطه درهمتنیده.
انقلابهای ملیگرای عربی از این حیث نمونهٔ نوعی انقلابهای سدهٔ بیستم بودند. این انقلابها اغلب معطوف به دو قسم دشمن بودند: زمینداران و مدیران استعماری که اغلب هم در عمل یکی بودند. به جز انقلاب روسیه که تا حدی استثنا بود، انقلابهای دگرگونکنندهٔ سدهٔ بیستم -چین، کوبا، مکزیک، الجزایر و ویتنام- همگی «جنگهای دهقانی» بودند: شورشهایی علیه سلطهٔ ارضی و خواستار توزیع گستردهتر زمین.[164] اصلیترین منبع الهام این منازعات رهایی از قدرت قهری زمینداران بزرگ بود، قدرتی که یا مستقیم بر مستاجران یا زارعین سهمبر اعمال میکردند، یا غیرمستقیم از طریق تمرکز زمینهای اجارهای در دستان گروهی خاص، مثلاً تمایزات نژادی استعماری میان استعمارگران و مسلمانان در الجزایر تحت حکومت فرانسه حول دسترسی به زمین میچرخید.
زمینداران در جنگهای دهقانی باختند، اگرچه ابداً نمیتوان با قطعیت گفت که دهقانان برنده شدند. در حالی که جنبشهای ملیگرای ضداستعماری در پی این جنگها قدرت گرفتند، عموماً به تصفیهٔ رژیم کهن زراعی اعم از رژیم بومی یا خارجی منتهی شدند. تولیدکنندگان مستقیم روستایی از قیدوبندهای پیشین برای مشارکت در کار مزدی صنعتی رها گشتند، اگرچه میزان این صنعتیشدن در کشورهای گوناگون فرق داشت. به هرحال، اصلاح ارضی در جهان پسااستعماری قطعهٔ اصلی پازل غالب استراتژیهای توسعهٔ ملی گشت.[165] برنامههای اصلاحات ارضی در نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم بر زندگی حدود ۱.۵ میلیارد نفر در جهان تاثیر گذاشت. خواه به واسطهٔ پیروزی انقلابی، خواه سازش اصلاحگرایانه برای ممانعت از این پیروزی، جهان سلطه بر زمین تا حد زیادی به تاریخ پیوست. اصلاحات ارضی بعداً تحت الگوهای توسعهٔ نئولیبرال دنبال شد: با مالیسازی جهانی داراییهای ارضی که منافع زمینداران را نقدیتر کرد و از همین رو مصادرهشان دشوارتر شد.[166] نه زمینداران ناپدید شدند و نه فقرای روستایی، بلکه روابطی که به این دگرگونی اجتماعی خشونتبار ختم شد (روابطی که زمینداران اعمال کردند و روستاییان در برابرش مقاومت کردند) دیگر در جنوب جهانی غالب نبود: مطمئناً منازعه بر سر زمین هنوز وجود داشت، اما «اهمیت نظاممند» خود را در مسالهٔ ارضی از دست داد، این امر به معنای سلبمالکیت از «طبقات چپاولگر مالک زمین پیشاسرمایهداری» بود.[167]
تا پایان سدهٔ بیستم، آشناترین بازیگران ضدانقلابی، یعنی زمینداران موروثی یا نیمهموروثی که بهکارگیرندهٔ قدرت قهری فرااقتصادی بودند تا حدود زیادی محو شده بودند. انقلابهای عربی از بالا عامل این نتیجه در منطقه بودند. «مسالهٔ ارضی» -این مساله که باید دربارهٔ دهقانان و «مالکان زمین چپاولگر» چه کرد- حل شده بود یا دستکم مسائلی دیگر در باب نابرابری زمین، کمبود سرمایهگذاری در مناطق روستایی و امثالهم جایش را گرفته بود.[168] چنین تغییری پیامدهایی عظیم برای انقلاب و ضدانقلاب داشت. مقرهای کلاسیک انقلابهای اجتماعی اسکاچپول، یعنی امپراطوریهای زراعی نیمهپیرامونی دیگر وجود نداشتند: دوسوم جمعیت جهان در ۱۹۶۱ روستایی و یکسوم شهرنشین بود، اما در طلیعهٔ سدهٔ بیستویکم این نسبتها برابر شده بود و تازه بسیاری از کشورها دههها پیشتر به این نقطه رسیده و از آن گذشته بودند.[169] بر اساس پایگاه دادهٔ تاریخی مارک بایسینگِر دربارهٔ برهههای انقلابی، قرارگاه ۶۱ درصد انقلابها در اصل «روستایی» بود و پس از ۱۹۷۹، قرارگاه ۶۱ درصد آنها شهری شد.[170]
این روند شهریشدن در خیلی کشورها و اگرچه نه در همهٔ آنها با پرولتاریاسازی فزایندهٔ جمعیت همراه شد و پایگاهی اجتماعی برای انقلابهای لیبرالی و دموکراسیخواهانه در اواخر سدهٔ بیستم فراهم کرد. حضور «زمینداران وابسته به نیروی کار» تا پیش از ۱۹۷۵ همبستگی مستقیمی با رژیمهای غیردموکراتیک و با سقوط و سرنگونی دموکراسیها داشت. پس از ۱۹۷۵ این رابطهٔ همبستگی ناپدید یا معکوس شد و بدل به تاثیرگذاری اندکی مثبت بر دموکراتیکسازی شد. چنین تغییری مثالی عینی از محدود شدن افقهای بسیج اجتماعی میدهد: زمیندارها مایل بودند به عنوان اقدامی احتیاطی هم که شده از دموکراسیهایی حمایت کنند که ثبات و مالکیتشان را تضمین میکرد، نه آنکه آن را در معرض تهدید قرار دهد و ضمناً میخواستند این دموکراسیها را بهگونهای شکل دهند که چنین تضمینهایی فراهم آورد.[171] زیستجهانهای مهاجران شهری که پیوندی متقابل با هم داشتند و حال دیگر درجات خیلی بالاتری از سواد داشتند و نزدیک مقرهای قدرت حکمرانی متمرکز شده بودند، به مخزن ذخیرهٔ کنش «مدنی-شهری» اعتراضی ارتقاء یافت که با انقلابهای دموکراسیخواهانه در ارتباط بود.[172] منبع قدرت مردمی حتی نیرومندتری در رشد طبقات کارگر و توان سازمانیابی آنان نهفته بود، چرا که اتحادیههای کارگری و سایر سازمانها کارگری داشتند همان راهی را میپیمودند که اسلاف اروپاییشان در مطالبهٔ حقوق دموکراتیک در کنار مطالبهٔ افزایش حقوق پیموده بودند.[173] البته تمامی نمونههای انقلاب دموکراتیک مورد مطالعه بههیچوجه واجد این خصلت نیستند که نیروی کار سازمانیافته نیروی پیشبرندهٔ آنباشد، اما «موجهای» مختلف دموکراسیخواهی از اوایل دههٔ ۱۹۷۰ تا پایان قرن اغلب حول مواردی شکل گرفتند که چنین نیرویی در آنها حضور داشت.[174]
چنین تغییراتی مشخصهٔ «انقلابهای لیبرالی» اواخر سدهٔ بیستم بود. چنان که جورج لاوسون اشاره کرده، از آنجا که حاصل این انقلابها «دولتهای ضعیف» بود که به جای دگرگونی اجتماعی و اقتصادی، در پی دگرگونی «سیاسی و نمادین» بودند، نه با خصومت ضدانقلابی، بلکه با استقبالی مشتاقانه از سوی دولتهای مسلط در نظام بینالمللی و بیش از همه از سوی ایالات متحده مواجه میشدند.[175] پیروزی آمریکا بر رقیبش شوروی تا حدی بازتابی از همین دگرگونی بود. جهان عرب در ظاهر به تنهایی در برابر این موج لیبرال دموکرات ایستاد، تمردی که دولت بوش بدواً به عنوان توجیهی برای دکترین تغییر رژیم قهری از آن بهره برد. به همین دلیل بود که خیزشهای ۲۰۱۱ در بدو امر یا به برداشتی از تغییر رژیم تحت تداوم تسلط آمریکا بر منطقه تعبیر میشدند یا مطابق با الگوی انقلاب لیبرال دموکراسیخواهانه (به جای سقوط به دام ضدانقلاب اقتدارگرای رقیب).
برای فهم نقش ضدانقلاب بینالمللی در اینجا لازم است تا زمینهٔ تاریخی پیش از ۲۰۱۱ را بازسازی کنیم. چنان که پیشتر ذکر شد، انقلاب و ضدانقلاب همواره از مرزهای میان سیاست داخلی و بینالمللی عبور میکنند. وضعیتهای انقلابی اغلب -یا دستکم حتماً تا اواخر سدهٔ بیستم- از دل بحرانهایی زاده شدهاند که برآمده از جنگ یا رقابت بینالمللی بودهاند. انقلابیون هم به برنامههای الهامبخش جهانی برای رهاییبخشی تکیه میکنند و هم در پی تحقق آنها هستند، دستکم تا وقتی که تهدید قدرتهای ضدانقلابی ناچارشان کند تا قالبی دیگر به آمال و آرزوهایشان بدهند و دولتهای متمرکزتر و اقتصاد رقابتی بنا کنند. رقابت بینالمللی و ضدانقلاب از این حیث موجب دگرگونی حکومتهای مطلقه و امپراطوریهای زراعی شدند (در فرانسه، روسیه و چین) و دولتملتهای قدرتمندتر و متمرکزتری ایجاد کردند.[176]
انقلابهای پسااستعماری از بالا در تونس، سوریه، مصر و به شکلی دنکیشوتوار در لیبی و یمن همین تاریخ را تکرار کردند. انقلابهای ملیگرای عربی پسااستعماری میخواستند دولتهایی بسازند که هم از قید قدرتهای استعماری و تحتالحمایگیهای پیشین مستقل باشند و هم از سلطهٔ ایالات متحده. این انقلابها که کمابیش همیشه به رهبری افسران جزء رخ دادند، در بدو امر روشهای توسعهٔ دولتمحور را در پیش گرفتند. آنها در این فرآیند تا حد زیادی موفق شدند تا نیروهای تاریخیِ ضدانقلاب، یعنی زمینداران و (در صورت وجود) استعمارگران مهاجر را خلعید یا حداقل مهار کنند. تاسیس اسرائیل در منطقه که دولت استعماری مهاجرنشین تازهواردی بود و حمایت بریتانیا، فرانسه و سپس آمریکا از او، موجب تداوم دینامیک منازعهٔ استعماری شد و شکست کوبندهٔ اعراب در ۱۹۶۷ نقطهٔ عطفی در این روند بود؛ آن هم در حالی که این دینامیک در دیگر نقاط رنگ باخته بود. از اواخر دههٔ ۱۹۶۰ به بعد فرآیند رادیکالشدن متقابلی در کشورهایی همچون سوریه در جریان بود که مبارزه برای آزادی ملی فلسطین را با مطالبهٔ براندازی رژیمهای موجود طرفدار غرب (مثلاً در اردن و لبنان) یا دگرگونیهای رادیکالتر اجتماعی در کشورهایی پیوند میزد که این رژیمها پیشتر سقوط کرده بودند.
این فرآیند رادیکالشدن دو راه بیشتر پیشرو نداشت، یا تا منتهای خود برود یا عقبگرد کند. رهبران کشورهایی که حال بورژوازی دولتی در جمهوریهای عربی بودند، با شدت و سرعتهای متفاوتی مسیر دوم را در پیش گرفتند. «انفتاح» انورسادات در مصر نشان از نقش بیشتر بخش خصوصی و چرخش به سوی ایالات متحده داشت؛ معادل آن در سوریه، «نهضت تصحیحی» حافظ اسد آرامتر پیش میرفت و تغییری در اتحادهای ژئوپلتیکی ایجاد نکرد، اما نشانهای از عقبنشینی مشابهی از رادیکالیسم میانهٔ دههٔ ۱۹۶۰ بر خود داشت. اشاعهٔ چنین سیاستهایی در سراسر جمهوریهای عربی که در بهترین حالت با اقداماتی بزککننده در جهت پلورالیسم سیاسی همراه میشد، خود ملازم با نفوذ بیش از همیشه فزایندهٔ آمریکا در منطقه تا زمان حمله به عراق در ۲۰۰۳ گشت. توسعه در جمهوریهای عرب از این حیث با روند توسعه در سطح جهانی همسو بود: مراکز تولید صنعتی به منطقهٔ اقیانوس آرام و دیگر نقاط جنوب جهانی (اما نه خاورمیانه) منتقل شد، در حالی که سیاستهای نئولیبرال خصوصیسازی و مالیسازی بدل به الگوی اصلی توسعه گشت.
در دل این نظام و در نقطهٔ اوج سلطهٔ ایالات متحده و ادعای نظم جهانی لیبرال -یعنی حدوداً از ۱۹۷۹ تا ۲۰۱۰- خطوط کلی ضدانقلاب بینالمللی رقابتی در حال شکلگیری بود. تا اوایل دههٔ نخست قرن دیگر رژیمهای عربی به تعبیر لیزا وِدین بدل به اشکالی از «استبدادهای نئولیبرالی» شده بودند و ادامهٔ قدرت قهریشان را با «میل به بازار آزاد، تحرک اجتماعی صعودی و لذت مصرف» درآمیختند.[177] این رژیمها در الگویی نئولیبرال شهرنشینی را گسترش دادند، اما به ندرت صنعتی گشتند و میلیونها مهاجر را در حالی جذب شهرها کردند که در بهترین حالت میتوانستند برایشان کار مزدی بیثبات فراهم کنند. هستهٔ حاکم این رژیمها دیگر متشکل از افسران نظامی انقلابی نبود که غالباً ریشه در طبقهٔ متوسط رو به پایین داشتند و انقلاب از بالای پسااستعماری را پی گرفته بودند، بلکه ترکیبی تازه از نخبگان مالی-امنیتی بود. این طبقهٔ حاکم جدید نه از بازارهای جهانی جدا بود و نه در حاشیهٔ آن قرار داشت، بلکه در بسیاری موارد مستقیماً در سرمایهٔ حوزهٔ خلیج ادغام شده بود. آنها به جای ائتلافهای طبقهمتوسطی زمیندار-بورژوایی سدهٔ نوزدهم اروپا، هستهٔ پروژهٔ ضدانقلابی را شکل میدادند.
این دگرگونیهای جهانی در اقتصاد سیاسی زیربنای دورهٔ انقلابهای دموکراسیخواهانهٔ لیبرالی و غلبهٔ ایالات متحده بود که از سر تصادف نیست که حولوحوش ۱۹۷۵ آغاز شد. در نقطهٔ عطف این لحظات، یعنی حوالی پایان سده تا زمان حملهٔ آمریکا به عراق، دیگر سلطهٔ آمریکا بر منطقه در لوای پرچم «تغییر رژیم» کمابیش تماموکمال به نظر میرسید: رابطهای سلسلهمراتبی که حتی کشورهای ملیگرایی با داعیهٔ ضدامپریالیستی مانند سوریه و لیبی نیز ناگزیر باید خود را با آن تطبیق میدادند و برنامههای موثرتری از اصلاحات نئولیبرالی را به کار میگرفتند. با اینهمه در ذیل این چتر فراگستر سلطهٔ آمریکا، شکافهایی در حال پیدایی بود. اشغال عراق به جای تقویت موقعیت آمریکا در منطقه، نقش بیشتری را برای ایران هم در مقام همسایه و هم در حوزهٔ وسیعتر خاورمیانه ممکن کرد. در همین حین، طبقهای از سرمایهٔ حوزهٔ خلیج به واسطهٔ پیوند با بازارهای جهانی از طریق رانت نفتی، شروع به نفوذ در تمامی طبقات حاکمهٔ کشورهای غربی کرد.[178]وقتی خیزش ۲۰۱۱ آغاز شد، این تغییرات منجر به بروز ضدانقلابهایی رقیب به جای شکلی تکین از ضدانقلاب شد، ضدانقلابی که منحصراً متکی به ایالات متحده هم نبود.
همین زمینهٔ تاریخی ما را به درک اهمیت ماهیت رقابتی ضدانقلاب بینالمللی رهنمون میسازد. خصوصاً در مواردی که وضعیتی انقلابی هنوز باید به سوی نتیجهای انقلابی حلوفصل شود، این میدان گشوده به مداخلهٔ مخالفان خارجی چنین نتیجهای است، مداخلهای نه فقط برای ممانعت از انقلاب، بلکه برای ناکام کردن برنامهٔ سایر کشورها. نمونههای کلاسیک «انقلابهای کبیر» در فرانسه، روسیه و چین گرایش به ایجاد جبهههای ضدانقلابی یکپارچهتر در داخل داشتند، اما قضیه در مورد مثلاً انقلابهای مشروطهٔ سالهای ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۱ بر این منوال نبود.[179] برخلاف برداشتی از امپریالیسم آمریکا که آن را شکلی از «امپراطوری» یا «برتری تکقطبی» میپندارد، چشمانداز این کتاب امپریالیسم را نظامی از دولتهای در حال رقابت، متکثر، اما در عینحال دارای سازمان سلسلهمراتبی میداند که قدرتهای منطقهای در آن از دامنهٔ آزادی عمل گستردهای برخوردارند.
نتیجهگیری
درک ضدانقلاب متضمن شیوهٔ متفاوتی از درک انقلاب است. به جای تمرکز انحصاری بر نتایج انقلابی -که ضدانقلاب خود یکی از همین نتایج است-، فهم ضدانقلاب مستلزم توجه به وضعیتهای انقلابی و امکانات بالقوه در آنهاست. اگرچه ضدانقلاب شاید از میانهٔ صفوف انقلابیون پدیدار شود و در عین حفظ شکل بیرونی و ظاهری انقلاب، محتوای اجتماعیاش را بیاثر سازد، اما نوع مربوطتر ضدانقلاب در خاورمیانهٔ پس از ۲۰۱۱، آن نوعی بود که نقطهٔ پایانی بر وضعیتهای انقلابی نهاد و نسخهای با ترکیب و توان تازه از نظم قدیم به جایش گذاشت.
ضدانقلابیون برای تحقق چنین پروژهای و اجرای سیاست سرکوب انقلابیون نمیتوانند تنها به نیروی «از بالا» اتکا کنند. در واقع پیشفرض وضعیت انقلابی اصلاً این است که دیگر نمیتوان چنین فرمانی را به امید اطاعت قطعی صادر کرد. بلکه ضدانقلابیون باید به متحدانی ورای نخبگان حاکم در هستهٔ حاکمیت بنگرند و سوژهٔ ضدانقلابی «از پایین» را بسازند. آنها درست مثل انقلابیون برای انجام چنین کاری باید به چیزی فرای منافع مادی صرف تکیه کنند و در عوض، روایتی از کشور در نبرد با توطئهای درست کنند که در انقلاب تجسم مییابد و همچنین باید به گذشتهای پیش از افول تمسک بجویند. چنین روایاتی اغلب و البته نه همیشه، اشکالی از اختلافات هویتهای انتسابی مانند فرقهگرایی را برای استحکام بخشیدن به ائتلاف ضدانقلابی به خدمت میگیرند.
ضدانقلابیون همچنین ناگزیرند تا به بیرون از مرزهای کشور خود نظر کنند و متحدانی برای پیگیری ضدانقلاب از بیرون بجویند. با توجه به اینکه انقلابها نظمهای سیاسی بینالمللی را هم درست مثل نظمهای سیاسی داخلی بر هم میزنند، چنین اتحادهایی معمولاً دور از انتظار نیست. ضدانقلابیون هر قدر از جذب حمایت کافی «از پایین» ناتوان باشند، شاید بیشتر در پی آن از بیرون بگردند. باز هم اما این جنبه از ضدانقلاب و همچنین اصلاً خود این پدیده در کلیتش در اواخر سدهٔ بیستم دستخوش دگرگونی شد. در حالی که ایالات متحده و قدرتهای امپریالیستیِ قدیمیتر در مقطع اولیهٔ سدهٔ بیستم نقش ضدانقلاب را رویاروی انقلابیون سوسیالیست و ضداستعماری بازی کرده بودند، در ربع نهایی این قرن بدل به حامیان پذیرای موجهای انقلاب سیاسی لیبرال و دموکراسیخواه گشتند. چنین گذاری متکی به تحولی جهانی بود، چرا که تا آن زمان دیگر قابلاعتمادترین گروههای ضدانقلابی، یعنی زمینداران متکی به نیروی کار یا استعمارگران مهاجر شکست خورده بودند یا در شبکههای جهانی مالیشده ادغام شده بودند و دموکراتیکترین نیروی اجتماعی، یعنی طبقهٔ کارگر سازمانیافته، اگرچه در سراسر جنوب جهانی پخش شده بود، اما عمدتاً رهبری انقلابی نداشت. در فضای این شرایط نامعمول در تاریخ بود که انقلابهای لیبرالِ دموکراسیخواه شکل گرفتند و انتظار میرفت خیزشهای عربی نیر در همان مسیر قدم بگذارند. حال به تحلیل مشخصی میپردازیم که این خیزشها و ضدانقلابها چگونه واقعاً پدیدار شدند و کار را با مطالعهٔ وضعیتهای انقلابی آغاز میکنیم.
[1] Quoted in Chalcraft, Popular Politics, p. 174.
[2] Cem Uzun, Reclaiming Turkey’s Hidden Revolution: The Revolution of 1908 and the Struggle for Democracy Today (Istanbul: Yon Matbaacilik, 2008), pp. 40 41.
[3] The discrepancy in the date is due to the later adoption of the Gregorian calendar under Ataturk.
[4] Charles Kurzman, Democracy Denied, 1905 15: Intellectuals and the Fate of Democracy (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2008).
[5] Nader Sohrabi, Revolution and Constitutionalism in the Ottoman Empire and Iran (Cambridge: Cambridge University Press, 2012), pp. 259 61.
[6] Arno Mayer, The Furies: Violence and Terror in the French and Russian Revolutions (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2000), p. 7.
[7] popular and populist
[8] Chalcraft, Popular Politics, p. 176.
[9] [inter-social] George Lawson, ‘Revolutions and the International’, Theory and Society, 44.4
(2015a), 299 319.
[10] Kurzman, Democracy Denied, pp. 8 9.
[11] Anti-revolution from below
[12] counter-revolution from above
[13] انقلابها را نباید همچون «موضوعاتی ثابت برای تحلیل» در نظر گرفت، بلکه باید آنها را فرایندهایی دانست که در گذر زمان و در بسترهای مکانی گوناگون، دگرگون میشوند و اشکال متفاوتی به خود میگیرند؛ see George Lawson, Anatomies of Revolution (Cambridge: Cambridge University Press, 2019), p. 2.
[14] Perry Anderson, ‘Modernity and Revolution’, New Left Review, 1.144 (1984) 96 113.
[15] Skocpol, States and Social Revolutions, p. 4; در مورد مدرنیتهٔ انقلابها که قیام و دگرگونی را با هم ترکیب میکنند, see Halliday, Revolution and World Politics, pp. 36 40; Lawson, Anatomies of Revolution, pp. 1 7; Steve Pincus, 1688: The First Modern Revolution (New Haven, CT: Yale University Press, 2011), p. passim.
[16] Peter Calvert, Revolution and Counter Revolution (Milton Keynes: Open University Press, 1990), p. 18.
[17] Jack Goldstone, ‘Theories of Revolution: The Third Generation’, World Politics, 32.3 (1980), 425 53; ‘Toward a Fourth Generation of Revolutionary Theory’; ایدهٔ این نسلبندیها از ارزیابیها و مرورهای دورهای این حوزه اخذ شده است؛ مرورهایی که معمولاً هر یک دهه یا حدود آن یکبار منتشر میشوند, see John Foran, ‘Theories of Revolution Revisited: Toward a Fourth Generation’, Sociological Theory, 11.1 (1993), 1 20; Lawson, ‘Within and Beyond the “Fourth Generation”’; Maryam H. Panah, ‘Social Revolution: The Emergence of an Agenda in International Relations’, Review of International Studies, 28.2 (2002); برای نمونهای اولیه از این ژانر, see Lawrence Stone, ‘Theories of Revolution’, World Politics, 18.2 (1966), 159 76, https://doi.org/10.2307/2009694 و برای بحثی دربارهٔ کاربرد این روش مرور ادبیات Allinson, Jamie, ‘A Fifth Generation of Revolutionary Theory?’, Journal of Historical Sociology, 32.1, 142 51 and ‘On Generations of Revolutionary Theory: A Response’, Journal of Historical Sociology, Colin Beck and Daniel Ritter, ‘Thinking Beyond Generations: The Future of Revolutionary Theory’, Journal of Historical Sociology, 34.1 (2021), 134 41; Benjamin Abrams, ‘A Fifth Generation of Revolutionary Theory is Yet to Come’, Journal of Historical Sociology, 32.3, 378 86.
[18] در آثار کلاسیکِ هر یک از این دو پژوهشگر، دامنهٔ روایت تجربیِ خودِ پدیده بسیار محدود است: Skocpol در States and Social Revolutions در مجموع تنها ۱۹ صفحه را به روایت تجربی این پدیده اختصاص میدهد و Goldstone در Revolution and Rebellion in the Early Modern World تنها چهار صفحه را به آن میپردازد.
[19] Revolution: Critical Concepts in Political Science, ed. by Rosemary O’Kane, Critical Concepts (London: Routledge, 2000).
[20] Jack Goldstone, ‘Revolutions’, in The Social Science Encyclopedia, 3rd ed. (London: Routledge, 2009), pp. 874 76 (pp. 119 20).
[21] the revolutionary episode
[22] Donatella Della Porta, Where Did the Revolution Go? Contentious Politics and the Quality of Democracy (Cambridge: Cambridge University Press, 2016), pp. 4 20.
[23] eventful democratisation
[24] Walter Benjamin, ‘Theses on the Philosophy of History’, in Illuminations, ed. by Walter Benjamin (London: Pimlico, 1999), p. 252.
[25] Massimiliano Tomba, Marx’s Temporalities, Historical Materialism (Leiden: Brill, 2012), p. xi.
[26] revolutionary situation
[27] Vladimir Illyich Lenin, ‘The Collapse of the Second International’, Marxists Internet Archive, 1915, www.marxists.org/archive/lenin/works/1915/csi/ii.htm (accessed 5 February 2021).
[28] Leon Trotsky, History of the Russian Revolution (London: Pluto Press, 1997), p. 224.
[29] Karl Marx, ‘The Trial of the Rhenish District Committee of Democrats, Speech by Karl Marx in His Own Defence’, in The Revolutions of 1848 (London: New Left books, 1973), pp. 245 52 (p. 246).
[30] Tilly, European Revolutions 1492 1992, p. 9; see also Timothy Wickham Crowley, Guerillas and Revolution in Latin America (Princeton, NJ: Princeton University Press, 1992), p. 155.
[31] Mona El Ghobashy, Bread and Freedom: Egypt’s Revolutionary Situation (Stanford, CA: Stanford University Press, 2021).
[32] Skocpol, States and Social Revolutions, pp. 4 5.
[33] Neil Davidson, How Revolutionary Were the Bourgeois Revolutions? (New York: Haymarket, 2012), p. 492; see also John Foran, Taking Power: On the Origins of Third World Revolutions (Cambridge University Press, 2005), pp. 16 17; Goldstone, Revolution and Rebellion in the Early Modern World, pp. 142 43; Goodwin, No Way Out, pp. 8 9; Parsa, Misagh, States, Ideologies and Social Revolutions: A Comparative Analysis of Iran, Nicaragua and The Phillipines (Cambridge; Cambridge University Press 2000), pp. 6 10.
[34] Pincus, Modern Revolution, p. 32.
[35] Della Porta, Where Did the Revolution Go?, pp. 4 20.
[36] Quoted in Della Porta, Where Did the Revolution Go?, p. 338.
[37] MERIP Editors, ‘Editorial’, Middle East Report, Fall/Winter (2019).
[38] Lawson, Anatomies of Revolution, p. 2.
[39] Goldstone, ‘Fourth Generation of Revolutionary Theory’, p. 142.
[40] Cihan Tuğal
[41] Tugal, Fall of the Turkish Model, p. 56.
[42] Patrick Cockburn, ‘After IS’, London Review of Books, 4 February 2021, 8 9 (p. 9).
[43] Robert Brenner and Chris Harman, ‘The Origins of Capitalism’, International Socialism Journal, 111 (2006).
[44] Tugal, Fall of the Turkish Model, p. 61.
[45] Marc Mulholland, ‘Revolution and the Whip of Reaction: Technicians of Power and the Dialectic of Radicalisation’, Journal of Historical Sociology, 30.2 (2016), 369 402, https://doi.org/10.1111/johs.12118 .
[46] collective selfhood
[47] Vivienne Matthies Boon and Naomi Head, ‘Trauma as Counter Revolutionary Colonisation: Narratives from (Post)Revolutionary Egypt’, 2017, https://doi.org/10.1177/1755088217748970 ; Donatella Della Porta, Where Did the Revolution Go?.
[48] Neil Davidson, ‘Far Right Social Movements as a Problem for Capital’, in Nation States, Consciousness and Competition (Chicago, IL: Haymarket, 2016), pp. 247 91 (p. 272).
[49] conjuncture
[50] Tithi Bhattacharya, ‘How Not to Skip Class: Social Reproduction of Labor and the Global Working Class’, in Social Reproduction Theory: Remapping Class, Recentering Oppression (London: Pluto, 2017), pp. 68 93.
[51] Sheila Rowbotham, Women, Resistance and Revolution: A History of Women and Revolution in the Modern World, Radical Thinkers (London: Verso, 2014).
[52] See for example, Nermin Allam, Women and the Egyptian Revolution: Engagement and Activism during the 2011 Arab Uprisings (Cambridge: Cambridge University Press, 2017); Razan Ghazzawi, ‘Decolonising Syria’s so Called “Queer Liberation”’, Al Jazeera, 2017, www.aljazeera.com/opinions/2017/8/5/decolonising syrias so called queer liberation (accessed 10 February 2021); Razan Ghazzawi, ‘Seeing the Women in Revolutionary Syria’, Open Democracy, 2014, www.opendemocracy.net/en/north africawest asia/seeing women in revolutionary syria/ (accessed 10 February 2021); Razan Ghazzawi, Afra Mohammad and Oula Ramadan, ‘Peacebuilding Defines Our Future Now’: A Study of Women’s Peace Activism in Syria (Istanbul: Badael Foundation, 2015); Amel Grami, ‘Women, Feminism and Politics in Post Revolution Tunisia: Framings, Accountability and Agency on Shifting Grounds’, Feminist Dissent, 3 (2018), 23 56; Maha El Said, Lena Meari and Nicola Pratt, Rethinking Gender in Revolutions and Resistance: Lessons from the Arab World (London: Zed Books, 2015).
[53] پدیدهای که اینجا به طور گسترده و غمانگیزی مستند شده است: Klaus Theweleit, Male Fantasies: Male Bodies: Psychoanalyzing the White Terror (Cambridge: Polity, 1989); see also Mayer, The Furies, pp. 56 59.
[54] Valentine M. Moghadam, ‘Gender and Revolutionary Transformation: Iran 1979 and East Central Europe 1989’, Gender & Society, 9.3 (1995), 328 58, https://doi.org/10.1177/089124395009003005 .
[55] Maha El Said, Lena Meari and Nicola Pratt, ‘Introduction’, in Rethinking Gender in Revolutions and Resistance in the Arab World (London: Zed Books, 2015), p. 5.
[56] chronological distinction
[57] revolutionary epoch
[58] Jeffery R. Webber, ‘Rebellion to Reform in Bolivia. Part II: Revolutionary Epoch, Combined Liberation and the December 2005 Elections’, Historical Materialism, 16.3, 55 76 (p. 58).
[59] Lawson, Anatomies of Revolution, p. 40.
[60] Andrew Abbott, Time Matters: On Theory and Method (Chicago, IL: University of Chicago Press, 2001), p. 143.
[61] A.J.P. Taylor, The Course of German History: A Survey of the Development of German History since 1815 (London: Routledge, 2001), p. 71.
[62] Sonderweg به معنای همان مسیر ویژه در آلمانی
[63] Dan Slater and Nicholas Rush Smith, ‘The Power of Counterrevolution: Elitist Origins of Political Order in Postcolonial Asia and Africa’, American Journal of Sociology, 121.5 (2016), 1472 516 (p. 1472).
[64] Halliday, Revolution and World Politics, p. 207.
[65] Bisley, ‘Counter Revolution’ (p. 51); A similar conception is found in Lee Jones, ‘Sovereignty, Intervention and Social Order’.
[66] امکان سومی نیز وجود دارد: ضدانقلابهایی در سطح سیاسی که در عین حال، دستاوردها یا تحولات انقلاب را در سطح اجتماعی حفظ میکنند؛ به بیان دیگر، همان آرایش معمولِ «انقلاب منفعل» یا «انقلاب از بالا». با این همه، به دلایلی که پیشتر بیان شد، این گونه از ضدانقلاب امروزه صرفاً واجد اهمیتی تاریخی است.
[67] Amadeo Bordiga, ‘Lessons of the Counter revolutions’ (presented at the Meeting of the International Communist Party, 1st of September 1951, Naples, 1951), https://libcom.org/library/lessonscounterrevolutionsamadeobordiga (accessed 20 June 2017); David Camfield, ‘From Revolution to Modernising Counter Revolution in Russia, 1917 1928’, Historical Materialism (2020), 133; Tony Cliff, State Capitalism in Russia (London: Pluto Press, 1973); Gilles Dauve, ‘When Insurrections Die 1917 1937’, Endnotes, 2008, https://endnotes.org.uk/issues/1/en/gillesdauve when insurrections die (accessed 20 June 2017); Gareth Dale, ‘After 1917: Civil War and “Modernising Counter revolution”’, 2017; Loren Goldner, Revolution, Defeat and Theoretical Underdevelopment: Russia, Turkey, Spain, Bolivia (Chicago, IL: Haymarket, 2017).
[68] Burkean اشاره به ادموند برک
[69] Lawson, ‘Negotiated Revolutions’, p. 486.
[70] Dauve, ‘Insurrections’.
[71] Regime of Historicity
[72] Neil Davidson, ‘Is Social Revolution Still Possible in the Twenty First Century?’, Journal of Contemporary Central and Eastern Europe, 23.2 3 (2015), 105 50 (p. 109), https://doi.org/10.1080/0965156X.2015.1116787.
[73] Counter-action
[74] Karl Korsch, ‘State and Counterrevolution’, Modern Quarterly, (2009), 1939, www.marxists.org/archive/korsch/1939/state counterrevolution.htm (accessed 23 June 2017).
[75] Bernard Harcourt, The Counterrevolution: How Our Government Went to War Against Its Own Citizens (New York: Basic Books, 2018).
[76] Laleh Khalili, Time in the Shadows: Confinement in Counterinsurgencies (Stanford, CA: Stanford University Press, 2012); Patricia Owens, Economy of Force: Counter Insurgency and the Historical Rise of the Social, Cambridge
Studies in International Relations (Cambridge: Cambridge University Press, 2015).
[77] Contras گروههای شورشی مختلف دستراستی و مورد حمایت آمریکا بودند که از سالیان ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۰ علیه حکومت نظامی سوسیالیستی ساندینیستا موسوم به دولت بازسازی ملی در نیکاراگوئه فعال بودند.
[78] Davidson, ‘Far Right Social Movements’.
[79] Neil Davidson, ‘Birthplace of Passive Revolution?’; De Smet, Gramsci on Tahrir; Adam David Morton, ‘The Continuum of Passive Revolution’, Capital & Class, 34.3 (2010), 315 42, https://doi.org/10.1177/0309816810378266 .
[80] revolution-restoration
[81] Antonio Gramsci, ‘The Concept of Passive Revolution’, in Selections from the Prison Notebooks, 1st ed. (London: Lawrence & Wishart, 1971), Q22§6, 289 301 (p. 302).
[82] Allinson and Anievas, ‘Meiji Restoration’; Ellen Kay Trimberger, Revolutions from Above (New Brunswick: Transaction Press, 1978).
[83] Colin Mooers, The Making of Bourgeois Europe: Absolutism, Revolution and the Rise of Capitalism in England, France and Germany (London: Verso, 1991), p. 176; Neil Davidson, How Revolutionary Were the Bourgeois Revolutions?, pp. 618 21.
[84] Gramsci in Peter Thomas, The Gramscian Moment: Philosophy, Hegemony and Marxism, Historical Materialism, 24 (Leiden: Brill, 2009), p. 147.
[85] Supreme Council of the Armed Forces
[86] Slater and Rush Smith ‘The Power of Counter revolution’, pp. 1472 3.
[87] Consequentialist
[88] Alexander Anievas, ‘Revolutions and International Relations: Rediscovering the Classical Bourgeois Revolutions’, European Journal of International Relations, 21.4 (2015), 841 66; Alex Callinicos, ‘Bourgeois Revolutions and Historical Materialism’, International Socialism, 143 (1989), 112 71; Davidson, How Revolutionary Were the Bourgeois Revolutions?, pp. 428 93; Mooers Bourgeois Europe; for the contrary argument see Benno Teschke, ‘Bourgeois Revolution, State Formation and the Absence of the International’, Historical Materialism, 13.2 (2005), 3 26.
[89] Cemal Burak Tansel and Brecht De Smet, ‘Introduction: Revolution and Counter Revolution in Egypt’, Review of African Political Economy, 45.155 (2018), 85 90 (p. 88), https://doi.org/10.1080/03056244.2017.1391764.
[90] Chalcraft, Popular Politics, pp. 36 39
[91] Mathjis Van De Sande, ‘The Prefigurative Politics of Tahrir Square an Alternative Perspective on the 2011 Revolutions’, Res Publica, 19 (2013), 223 39.
[92] Agreement of the Peopleسندی برای تغییر قانون اساسی رادیکالی که آژیتاتورهای ارتش الگوی نوین انگلستان به پارلمان ارائه دادند و خواستار حق رای همگانی (برای مردان)، آزادی مذهب و برابری در برابر قانون شدند که اگرچه در آن زمان اجرا نشد، اما الهامبخش جنبشهای دموکراتیک و انقلابی در جهان گشت. [م.]
[93] New Model Armyارتش حرفهای پارلمان انگلستان به فرماندهی الیور کرامول که در نخستین جنگ داخلی انگلیس علیه شاه چارلز یکم تشکیل شد. این ارتش از سربازان عادی و افسران نخبه تشکیل میشد که شوراهای منتخب سربازان (آژیتاتورها، در اینجا به معنی تحریککننده نیست) نقش سیاسی مهمی در آن داشتند. [م.]
[94] Brian Manning, Aristocrats, Plebians and Revolution in England (London: Pluto Press, 1996), p. 110.
[95] Della Porta, Where did the Revolution Go?, pp. 294 5.
[96] Mulholland, ‘Revolution and the Whip of Reaction’, p. 371. 76 Eric Selbin, Modern Latin American Revolutions (Boulder, CO: Westview Press, 1990).
[97] Eric Selbin, Modern Latin American Revolutions (Boulder, CO: Westview Press, 1990).
[98] Karl Marx, ‘The Civil War in France’, in Karl Marx and Frederick Engels on the Paris Commune, 3rd ed. (Moscow: Progress Publishers, 1980), pp. 48 102 (p. 91).
[99] Matthies Boon and Head, ‘Trauma’, p. 18.
[100] Mohammed Bamyeh, ‘Ma Hiya Al Thawra al Muddada? [What Is the Counter Revolution?]’, Jadaliyya, 2014 (accessed 30 January 2018).
[101] Caudillismo حکومتِ شخصی و اقتدارگرایانهٔ مبتنی بر رهبر کاریزماتیک
[102] Colin J. Beck, Revolutionaries, Radical and Terrorists, (Cambridge: Polity, 2015), p. 128.
[103] Foran, Taking Power, p. 202.
[104] Mayer, The Furies, pp. 58 60.
[105] Goldstone, ‘Fourth Generation’, pp. 151 52; see also Killian Clarke, ‘Social Forces and Regime Change: Beyond Class Analysis’, World Politics, 69.3 (2017), 569 602.
[106] Weyland, ‘Crafting Counterrevolution’; see also Dan Slater, Ordering Power, 2010, p. 12.
[107] Barrinton Moore, Social Origins of Dictatorship and Democracy: Lord and Peasant in the Making of The Modern World (London: Penguin, 1967).
[108] Michael Albertus, ‘Landowners and Democracy: The Social Origins of Democracy Reconsidered’, World Politics, 69.2 (2017), 233 76 (p. 237), https://doi.org/10.1017/S0043887116000277 .
[109] Slater and Smith, ‘Power of Counterrevolution,’ pp. 1482 83.
[110] uneven and combined capitalist development
[111] The simultaneity of the un-simultaneous
[112] See Alexander Anievas and Kerem Nisancioglu, How the West Came to Rule: The Geopolitical Origins of Capitalism (London: Pluto Press, 2015); Barry Buzan and George Lawson, The Global Transformation: History, Modernity and the Making of International Relations (Cambridge: Cambridge University Press, 2015).
[113] Gotterdammerung اشاره به اسطورهٔ اسکاندیناویایی نبرد نهایی و آخرالزمانی میان خدایان کهن و مخلوقات و برآمدن جهانی نو، همچنین نام اپرایی از واگنر است و به فروپاشی فاجعهبار رایش سوم در پایان جنگ جهانی دوم اشاره دارد. [م.]
[114] Arno Mayer, The Persistence of the Old Regime: Europe to the Great War, 2nd ed. (London: Verso, 2010); An argument echoed in Sandra Halperin, War and Social Change in Modern Europe: The Great Transformation Revisited (Cambridge: Cambridge University Press, 2003).
[115] Mayer, The Furies, pp. 58 60.
[116] Vendée
[117] Charles Tilly, The Vendée (Cambride, MA: Harvard University Press, 1976), pp. 101 5.
[118] Manisha Sinha, The Counterrevolution of Slavery: Politics and Ideology in Antebellum South Carolina (Raleigh: University of North Carolina Press, 2000).
[119] Mulholland Marc, ‘Revolution and the Whip of Reaction’, pp. 369 71, https://doi.org/10.1111/johs.12118 .
[120] Rueschemeyer, Stephens, and Stephens, Capitalist Development, p. 58.
[121] Kurzman, Democracy Denied, pp. 173 97.
[122] Friekorps به معنی سپاه آزاد، نیروهای داوطلب شبهنظامی آلمانی ضدکمونیستی
[123] Sebastian Haffner, Failure of a Revolution: Germany 1918 1919, trans. By Georg Rapp (Chicago, IL: Banner Press, 1973), pp. 11 13.
[124] Goldstone in Della Porta, Where did the Revolution Go?, p. 360.
[125] Mayer, The Furies, p. 52.
[126] Mayer, The Furies, p. 52.
[127] Selbin, ‘Stories of Revolution’, pp. 136 39
[128] Geoff Eley, Forging Democracy: The History of the Left in Europe 1850 2000 (Oxford: Oxford University Press, 2002); Rueschemeyer, Stephens, and Stephens, Capitalist Development; Elisabeth Jean Wood, Forging Democracy
from Below: Insurgent Transitions in South Africa and El Salvador (Cambridge: Cambridge University Press, 2000); Daron Acemoglu and James A. Robinson, Economic Origins of Dictatorship and Democracy (Cambridge: Cambridge University Press, 2005).
[129] Arno J. Mayer, ‘The Lower Middle Class as Historical Problem’, The Journal of Modern History, 47.3 (1975), 409 36 (pp. 427 36).
[130] Arno Mayer, Dynamics of Counterrevolution in Europe, 1870 1956: An Analytic Framework (New York: Harper and Row, 1971), pp. 44 47.
[131] déclassé
[132] Mayer, Dynamics of Counterrevolution, pp. 61 64.
[133] Abbott, Time Matters, p. 241.
[134] Crane Brinton, The Anatomy of Revolution (London: Jonathan Cape, 1953); see also Bailey Stone, The Anatomy of Revolution Revisited: A Comparative Analysis of England, France and Russia (Cambridge: Cambridge University Press, 2014).
[135] revolution in permanence
[136] Marx in Michael Lowy, The Politics of Uneven and Combined Development: The Theory of Permanent Revolution, Abridged (Chicago, IL: Haymarket, 2010), p. 14.
[137] Marx, ‘The Trial of the Rhenish District Committee of Democrats, Speech
by Karl Marx in His Own Defence’, p. 246.
[138] Brecht De Smet, Gramsci on Tahrir.
[139] Karl Marx, The 18th Brumaire of Louis Bonaparte (Marxists Internet Archive, 1999), www.marxists.org/archive/marx/works/1852/18th brumaire/ .
[140] Marc Mulholland, Bourgeois Liberty and the Politics of Fear: From Absolutism to Neo Conservatism (Oxford: Oxford University Press, 2012).
[141] Charles Kurzman, Democracy Denied, pp. 105 39.
[142] Selbin, ‘Stories of Revolution’, pp. 136 39.
[143] afterlives
[144] Sara Salem, Anticolonial Afterlives in Egypt: The Politics of Hegemony (Cambridge: Cambridge University Press, 2020).
[145] «نمایش پر زرقوبرق ناصریستی» دوران سیسی، نمونه بارزی از این دست است Amr Adly, ‘“Egypt’s National Conservatism”’, Jadaliyya, 2014, www.jadaliyya.com/pages/index/19628/egypt%25E2%2580%2599s conservative nationalism discourse and pra (accessed 20 March 2014); but also Bashar al Assad, ‘Speech to the People’s Assembly’, 2011, www.albab.com/arab/docs/syria/basharassadspeech110330.htm> .
[146] plebeian
[147] Quoted in Peter Calvert, Revolution and International Politics, 2nd ed. (London: Bloomsbury, 2016), p. 83.
[148] Quoted in Halliday, Revolution and World Politics, p. 91.
[149] Burke, Reflections.
[150] Mlada Bukovansky, Legitimacy and Power Politics: The American and French Revolutions in International Political Culture (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2002).
[151] MartinWight, Power Politics (Leicester: Leicester Univeristy Press, 1978), p. 91.
[152] David Armstrong, Revolution and World Order: The Revolutionary State in International Society (Oxford: Clarendon Press, 1993), pp. 4 10; Jeff D. Colgan, ‘Domestic Revolutionary Leaders and International Conflict’, World Politics, 65.4 (2013), 656 90 (pp. 656 90); Maximilian Terhalle, ‘Revolutionary Power and Socialization: Explaining the Persistence of Revolutionary Zeal in Iran’s Foreign Policy’, Security Studies, 18.3 (2009), 557 86 (pp. 557 61), https://doi.org/10.1080/09636410903133076 ; Walt, Revolution and War, pp. 4 12; Wight, Power Politics, pp. 90 94.
[153] چنانکه Alexander Anievas خاطرنشان میکند، میتوان خودِ رشتهٔ روابط بینالملل (IR) را برآمده از نوعی «ضدانقلاب دائمی» تلقی کرد; Alexander Anievas, ‘Rediscovering the Classical Bourgeois Revolutions’, p. 842.
[154] Anievas, ‘Revolutions and International Relations’; Colin Beck ‘Reflections on the Revolutionary Wave in 2011’, Theory and Society, 43.2 (2014), pp. 192 223; Beck, Radicals, Revolutionaries and Terrorists; Neil Davidson, How Revolutionary Were the Bourgeois Revolutions? (New York: Haymarket, 2012); John Foran, Taking Power: On the Origins of Third World Revolutions (Cambridge University Press, 2005); Goldstone, Revolution and Rebellion in the Early Modern World; ‘Toward a Fourth Generation of Revolutionary Theory’; Goodwin, No Other Way Out; Halliday, Revolution and World Politics; Lawson, Negotiated Revolutions; ‘Revolutions and the International’; ‘Revolution, Nonviolence, and the Arab Uprisings’, Mobilization, 20.4 (2015b), pp. 453 70; Daniel Ritter, The Iron Cage of Liberalism: International Politics and Unarmed Revolutions in the Middle East (Oxford: Oxford University Press, 2015).
[155] Bisley, ‘Counter Revolution’, pp. 49 69.
[156] Jones, ‘Intervention and Social Order’, p. 1151.
[157] Weyland, ‘Crafting Counterrevolution’, p. 220.
[158] Justin Rosenberg, ‘Why Is There No International Historical Sociology?’, European Journal of International Relations, 12.3 (2006), 307 40 (p. 311).
[159] inter-societal
[160] Lawson, ‘Revolutions and the International’, (p. 316).
[161] Anievas, ‘Classical Bourgeois Revolutions’, pp. 845 47; Justin Rosenberg, ‘Isaac Deutscher and the Lost History of International Relations’, New Left Review, I.125 (1996), 3 15; Skocpol, States and Social Revolutions, pp. 23 30; Walt, Revolution and War, pp. 40 45.
[162] Michael Hardt and Antonio Negri, Empire (Harvard: Harvard University Press, 2000); Antonio Negri and Michael Hardt, ‘Empire, Twenty Years On’, New Left Review, 120, 2019, 67 92.
[163] Leslie Paul Thiele, ‘Making Democracy Safe for the World: Social Movements and Global Politics’, Alternatives: Global, Local, Political, 18.3 (1993), 273 305.
[164] Eric Wolf, Peasant Wars of the Twentieth Century, 2nd ed. (Norman: Oklahoma University Press, 1999), pp. ix x.
[165] Henry Bernstein, ‘Land Reform: Taking a Long(Er) View’, Journal of Agrarian Change, 2.4 (2004), 433 63.
[166] Albertus, Landowners and Democracy, pp. 235 68.
[167] Henry Bernstein, ‘Is There an Agrarian Question in the 21st Century?’, Canadian Journal of Development Studies/Revue Canadienne d’études Du Développement, 27.4 (2006), 449 60 (p. 449), https://doi.org/10.1080/02255189.2006.9669166.
[168] Bernstein, ‘Agrarian Question’, p. 454.
[169] Hannah Ritchie and Max Roser, ‘Urbanization’, World Bank ‘Our World in Data’ Series, 2018.
[170] Beissinger, The Changing Face of Revolution 1900 2014.
[171] Albertus, ‘Landowners and Democracy’, p. 236, pp. 269 70.
[172] Mark Beissinger, ‘Work in Progress: The Urban Advantage in Revolution’, Mark R. Beissinger Webpage, 2020, https://scholar.princeton.edu/mbeissinger/home (accessed 15 June 2020).
[173] See for example Geoff Eley, Forging Democracy: The History of the Left in Europe 1850 2000 (Oxford: Oxford University Press, 2002); Beverly J. Silver, Forces of Labor: Workers’ Movements and Globalization since 1870 (Cambridge: Cambridge University Press, 2003).
[174] Silver, Forces of Labor, pp. 164 65.
[175] Lawson, Anatomies of Revolution, pp. 201 12; Lawson, Negotiated Revolutions, p. 277; Lawson, ‘Revolution, Nonviolence, and the Arab Uprisings’ (p. 465).
[176] بحث کلاسیک اینجا مطرح شده: Skocpol, States and Social Revolution. See also; Lawson, ‘Prospects for Radical Change’; George Lawson, ‘A Global Historical Sociology of Revolution’, in Global Historical Sociology (Cambridge: Cambridge University Press, 2017), pp. 76 99.
[177] Lisa Wedeen, Authoritarian Apprehensions: Ideology, Judgment and Mourning in Syria (Chicago, IL: Chicago University Press, 2019), p. 20.
[178] Adam Hanieh, Lineages of Revolt: Issues of Contemporary Capitalism in the Middle East (Chicago, IL: Haymarket, 2013), pp. 36 41.
[179] Kurzman, Democracy Denied, p. 9.