حیات غیرمزدی: از بیکاری تا اقتصاد غیررسمی

مایکل دنینگ

بازار محلی فروش پرندگان در زابل، عکس: عطا رنجبر، ایرنا©
بازار محلی فروش پرندگان در زابل، عکس: عطا رنجبر، ایرنا©

در روزگاری که کار غیرمزدی، کار موقتی، بی‌ثبات و ناپایدار نه استثناء، که هستهٔ تجربهٔ زیستهٔ طبقات فرودست جوامع پیرامونی است، در ایامی که ناامنی شغلی و بیکاری مقدم بر اشتغال و اقتصاد غیررسمی فراگیرتر از اقتصاد رسمی است، شاید نظریه‌ای انتقادی در باب سرمایه‌داری نباید از انباشت سرمایه، که از انباشت نیروی کار آغاز شود؛ چرا که به تعبیر مارکس انباشت سرمایه همان تکثیر پرولتاریاست. مایکل دنینگ، مورخ و محقق فرهنگی مارکسیست در این متن استدلال می‌کند که باید از کار مزدی تمرکززدایی کرد. «پرولتاریا» معادل «کارگر مزدی» نیست، بلکه دلالت بر سلب مالکیت و وابستگی بنیادین به بازار دارد. لازم نیست برای پرولتاریا بودن، شاغل باشید: حیات غیرمزدی است که نقطهٔ عزیمت در فهم بازار آزاد به شمار می‌رود، نه کار مزدی. این گزاره در فضایی که بخش بزرگی از جمعیت میان کار موقتی، اشتغال ناقص و بی‌مزدی در نوسان است، اما همچنان از طریق بدهی، اجاره، مالیات و مقررات روزمرهٔ شهری و پلیسی منضبط می‌شود، اهمیتی مضاعف دارد. او با تبارشناسی دو بازنمایی اصلی حیات غیرمزدی در قرن بیستم، یعنی بیکاری و اقتصاد غیررسمی، معتقد است این مفاهیم دیگر توان توضیح شکل‌های کنونی کار و بیکاری را ندارند. مفهوم بیکاری در قرن نوزدهم از دل بهنجارسازی کار مزدی در متروپل‌های امپریالیستی زاده شد و در قرن بیستم در جوامع پیرامونی به اقتصاد بخش غیررسمی ترجمه گشت. به همین سیاق نامگذاری‌های مارکسیسم کلاسیک برای بی‌مزدان، یعنی «ارتش ذخیرهٔ صنعتی» مارکس و «لمپن‌پرولتاریا» به معنایی که فانون در دوزخیان زمین اعاده کرده است، دیگر مفهوم‌پردازی‌هایی بسنده به شمار نمی‌روند. این مفاهیم دیگر قادر نیستند بیکاران جهان شمال و ساکنان زاغه‌ها و حلبی‌آبادهای شهرهای جهان جنوب را توضیح دهند. او به چرخش‌های مفهومی به نظریات مبتنی بر حق و شهروندی و همچنین مرگ‌سیاستِ حیات برهنه نیز بدبین است؛ این نظریات یا در دام‌های فانتزی‌های حاکمیت گرفتار می‌مانند یا ایدهٔ انسان‌های دورریختنی و زاید را طبیعی جلوه می‌دهند. در نهایت، دنینگ در برابر خوانش‌های بدبینانه‌ای مانند زیگمونت باومن مبتنی بر مازادبودگی آدم‌های بی‌مزد، پیشنهاد می‌کند که وضعیت کنونی را باید از خلال دو مفهوم دیگر از مارکس فهمید: «اضافه‌جمعیت نسبی» و «بینوای بالقوه». در این چارچوب، مسئله نه حذف کامل کار، بلکه فرایند دائمی جذب و دفع نیروی کار در منطق انباشت سرمایه است، فرایندی که مرزهای کار رسمی و غیررسمی را درهم می‌شکند. متن مایکل دنینگ در شمارهٔ ۶۶ New Left Review و در سال ۲۰۱۰ منتشر شده است، در زمانی که پس‌لرزه‌های بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸، شبح حیات غیرمزدی را در کشورهای جهان شمال نیز گستراند. مهم‌تر از همه آن‌که دنینگ با ارجاع به تجربهٔ سازماندهی فمینیستی بخش غیررسمی در احمدآباد هند، مدلی عملی از شکستن مرز میان کار رسمی و غیررسمی ارائه می‌دهد.

 

تنها چیزی که تحت لوای سرمایه‌داری از استثمار شدن بدتر است، استثمار نشدن است. از همان سرآغاز اقتصاد مبتنی بر کار مزدی، حیات غیرمزدی همواره برای کسانی که از مالکیت زمین، ابزار و وسائل معاش محرومند، فلاکت‌‌بار بوده است. آدم بی‌مزد و رانده از حیطهٔ اشتغال، نزد علم هم رویت‌ناپذیر می‌شود: همان‌طور که مارکس در نخستین صورت‌بندی‌ها از نقدش به اقتصاد سیاسی ذکر کرد، این رشته «کارگر بیکار را به رسمیت نمی‌شناسد»: «اوباش، کلاش‌ها، متکدیان، بیکارها، گرسنگان، مفلوک‌ها و زحمتکشان سابقه‌دار -چهره‌هایی که برای اقتصاد سیاسی وجود ندارند و تنها به چشم دیگران می‌آیند، به چشم پزشکان، قضات، گورکن‌ها، آژان‌ها و امثالهم؛ این چهره‌ها اشباحی خارج از حیطهٔ اقتصاد سیاسی‌اند».[1] مارکسیسم و دیگر تحلیل‌های مبتنی بر کار نیز این روزها با چنین اعتراضی مواجهند، مارکسیسمی که بیشتر نمونه‌ای از اقتصاد سیاسی پنداشته می‌شود تا منتقدش. گفته می‌شود که درک مبتنی بر کار مزدی نمی‌تواند واقعیت زیستهٔ کثیرترین و مفلوک‌ترین جمعیت جهان را توضیح دهد: آنان که مزدی ندارند، آن‌ها که در واقع امیدی به یافتن دستمزد هم ندارند. حیات برهنه، حیات پسمانده، حیات دورریختنی، حیات بی‌ثبات، حیات زاید: همه واژگانی‌اند که برای توصیف ساکنان سیارهٔ زاغه‌ها به‌ کار رفته‌اند. کودک در حال بیگاری در کارخانه‌ها دیگر سرشت‌نماترین چهرهٔ زمانهٔ ما نیست، بلکه کودک در خیابان‌هاست، کودکی که به نوبت در نقش شکارچی و طعمه در نوسان است.

رویاروی چنین وضعیتی است که هیچ‌یک از نام‌گذاری‌های مارکسیسم کلاسیک برای بی‌مزدان -ارتش ذخیرهٔ کار یا لمپن‌پرولتاریا- بسنده به نظر نمی‌رسد. برخی فقط نظریه‌‌ای در باب شهروندی و طرد از آن، یا نظریه‌ای در باب حق و غیاب حق را برای شرح این واقعیت کافی می‌دانند: صحبت از نیروی کار به زعم آنان صحبت از کسانی است که پیش‌تر حق شهروندی را کسب کرده‌اند. دیگرانی به زیست‌سیاست یا مرگ‌سیاستِ حیات برهنه رو آورده‌اند. هیچ‌یک از این بدیل‌ها مجاب‌کننده نیستند. اگرچه مبارزه برای شمول اجتماعی و فرهنگی و نیز برای شهروندی سیاسی، در جهانی مملوء از آدم‌های غیرقانونی[2] حیاتی است، اما منازعات نظری بر سر شهروندی و حقوق بشر غالب اوقات در فانتزی‌های حاکمیت گرفتار می‌مانند. از سوی دیگر، رتوریک مرگ و حیات نیز گاه فوریت کاذبی دارد و آن‌چه را متاسفانه وضعیتی بهنجار است، وضعیتی استثنایی یا اضطراری جا می‌زند. سخن گفتن مکرر از حیات برهنه و حیات زاید می‌تواند راه به جایی برد که تصور کنیم واقعاً آدم‌هایی دورریختنی وجود دارند، نه این‌که ببینیم آن‌ها صرفاً به چشم دولت و بازار دورریختنی‌اند.

مضاف آن‌که حیات برهنه نیز عاری از فعالیت عملی نیست. روایتی انتقادی از زیستن و گذران زندگی در سایهٔ استلزامات سرمایه‌داری به نظرم نباید از انباشت سرمایه آغاز شود، بلکه باید از سوی دیگر، یعنی از انباشت نیروی کار شروع کند. آن‌ها از نظر دیالکتیکی یکسانند: به تعبیر مارکس «انباشت سرمایه از همین رو، تکثیر پرولتاریاست».[3] اما نزدیک شدن به این موضوع از نقطه نظر سرمایه به نظر مارکس و هگل هم رویکردی یک‌سویه خواهد آمد. شماری از منتقدان معاصر اقتصاد سیاسی به این عدم‌توازن اشاره کرده‌اند. مایکل لبوویتز می‌گوید که اثر مارکس دربارهٔ سرمایه بنا بوده با کتابی دیگر دربارهٔ کار مزدی همراه شود؛ دیوید هاروی در کتاب حدود سرمایه از «ناکامی چه بسا شگفت‌آور مارکس در مطالعهٔ نظام‌مند فرآیندهایی که بر خود تولید و بازتولید توان نیروی کار حاکمند» حرف می‌زند و آن را «یکی از بزرگترین خلاءها در خود نظریهٔ مارکس» می‌داند.[4]

پیشنهادم در متن پیش رو آن است که ما در مورد کار مزدی نیز به وارونه‌سازی مشابهی نیازمندیم. حیات غیرمزدی تقریباً همیشه وضعیتی دچار به فقدان و فضای طرد تلقی شده است: بی‌کاران، غیررسمی‌ها. من مدعی حل این مشکل معنایی نیستم: واژگان کار خودم نیز برساختی مشابه است -غیرمزدی. هرچند مصرم که بایست از کار مزدی در مفهوم‌پردازی حیات تحت لوای سرمایه‌داری تمرکززدایی کنیم. بت‌وارگی مزد شاید به همین اندازه سرچشمهٔ ایدئولوژی‌های سرمایه‌دارانهٔ آزادی و برابری هم باشد، اما قرارداد اشتغال نبایست نقطهٔ آغازگر باشد. چرا که سرمایه‌داری نه با پیشنهاد کار، بلکه با لزوم کسب درآمد برای گذران زندگی آغاز می‌شود. سلب مالکیت و خلع تصرف و در پی آن، تحمیل مالیات‌های پولی و  اجاره: سرود دل‌انگیز «کار آزاد» از این قرار است. مردمان آزاد در آن لحظات نادر رهاییِ مدرن -از بردگی، رعیتی و سایر اشکال کار اجباری- هرگز انتخاب نکردند تا کارگر مزدبگیر باشند. شاید چنان که آدام اسمیت می‌گوید «گرایش به معامله، تهاتر و دادوستد یک چیز با چیز دیگر» وجود داشته باشد، اما روشن است که گرایشی به یافتن شغل وجود ندارد.

به جای دیدن کارگر کارخانهٔ نان‌آور را در مقام پایهٔ مولدی ببینیم که روبنای بازتولید بر او استوار است، خانوارِ پرولتاریای سلب مالکیت‌شده‌ای را پایهٔ غیرمزدی کار معیشتی تصور کنید -«کار زنانهٔ» پخت‌وپز، تمیزکاری و مراقبت- که پشتیبان روبنای مهاجران جویای کار مزدی است، کسانی که سفیران یا شاید گروگان‌های اقتصاد مزدی به شمار می‌روند. این مهاجرت‌ها شاید در فواصل زمانی و مکانی کوتاه‌تری رخ دهند -اتوبوس یا تراموا‌سواری روزانه از خانه تا کارخانه، از محل زندگی تا دفتر، هر آن‌چه که بعدها «رفت‌وآمد روزانه» نام گرفت- یا شاید به این در و آن در زدن‌های سالانهٔ پرولتاریایی کارگران فصلی در سطح جهان بیانجامد که با خودرو، قطار یا کشتی بخار صورت می‌گیرد و البته با جدایی‌های تازهٔ مهاجرت‌های هوایی همراه است که سال‌ها پیوند به واسطهٔ حوالهٔ پول و تماس تلفنی را به دنبال دارند. هم بیکاری از حیث تاریخی و از حیث مفهومی از اشتغال پیشی می‌گیرد و هم اقتصاد غیررسمی از اقتصاد رسمی. باید تاکید کنیم که «پرولتاریا» معادل «کارگر مزدی» نیست، بلکه دلالت بر سلب مالکیت، خلع تصرف و وابستگی بنیادین به بازار دارد. لازم نیست برای پرولتاریا بودن، شاغل باشید: حیات غیرمزدی است که نقطهٔ عزیمت در فهم بازار آزاد به شمار می‌رود، نه کار مزدی.

ظهور بیکاری

در این جستار می‌خواهم صفات مشخصهٔ حیات غیرمزدی را در سدهٔ گذشته بکاوم و این کار را با با تبارشناسی دو بازنمایی اصلی‌اش انجام خواهم داد که نه فقط در پی نامیدن و تنظیم این حیاتند، بلکه مرزی چشم‌گیر میان مفهوم‌پردازی آن در متروپل‌های امپریالیستی سرمایه‌داری و پیرامونش می‌کشند: این دو بازنمایی صور بیکاری و بخش غیررسمی است. اولی شالودهٔ استعاری سوسیال دموکراسی قرن بیستم بود که در بحبوحهٔ بحران‌هان‌ عظیم اقتصادی اختراع شد؛ بحران‌هایی که گریبان سرمایه‌داری‌های صنعتی منطقهٔ حول اقیانوس اطلس شمالی را گرفت و طنینش در سراسر قلمروهای استعماری‌شان پیچید. «بیکاری» مجموعه‌ای از مفهوم‌پردازی‌های پیشین مربوط به فقرا، کاهلان و آدم‌های خطرناک را کنار زد و بدل به بخش اصلی گفتمان مردمی و دولتی در سدهٔ بعدی‌اش و به‌خصوص در لحظات بیکاری‌های توده‌ای شد، یعنی در دوران رکود بزرگ دههٔ ۱۹۳۰ و رکود اقتصادی بزرگ دههٔ ۱۹۷۰. از سوی دیگر، واژهٔ «بخش غیررسمی» در اوایل دههٔ ۱۹۷۰ برای رویارویی با تودهٔ عظیم حیات غیرمزدی در جهان سوم‌ تازه‌استقلال‌یافته ابداع شد که گویی به یک‌ اندازه در مقولات اشتغال و عدم‌اشتغال نمی‌گنجید. این واژه نیز مفهوم‌پردازی‌های پیشین را کنار زد -شاخص‌ترینشان شاید مفهوم لمپن‌پرولتاریا باشد که فرانتس فانون در دوزخیان زمین تصویر کرده بود- و هنوز که هنوز است، بخشی از گفتمان رسمی و غیررسمی به شمار می‌رود. 

تاریخِ نهادیِ قدیمی‌تر شاید بگوید که دولت رفاه در واکنش به بیکاری ایجاد شد: شبح آدم‌های بیکار با هر رکود و سکون اقتصادی بازمی‌گردد، چنان که طراحان و عکاسان می‌کوشند تا این فقدان کار را با تصاویری بازنمایی کنند، از طراحی «گردهمایی بیکاران» تام مری، کاریکاتوریست ویکتوریایی گرفته تا عکس «صف نان فرشتهٔ سفید» اثر دوروتیا لَنگ. اما تاریخ زیست‌سیاسی متاخرتر می‌گوید که دولت سوسیال در حال تکوین بود که بیکاری را در فرآیند بهنجارسازی و تنظیم بازار کار اختراع کرد.[5] سروکلهٔ خود واژه فقط وقتی پیدا شد که این پدیده موضوع تولید دانش دولتی در دورهٔ طولانی رکود اقتصادی دههٔ ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ گشت. واژهٔ «بیکاری» نخستین بار در زبان انگلیسی در ۱۸۸۷ به‌کار رفت، وقتی رئیس ادارهٔ آمار کار ایالت ماساچوست، کارول دی. رایت[6]، خواست تا تعداد بیکاران را محاسبه کند و مسبب ایجاد رویه‌ای آماری شد که به زودی در دولت مدرن محوریت به دست آورد و در دهه‌های آتی کاربردی عام یافت. نخستین مواجههٔ نظری با بیکاری، مقاله‌ای است در ۱۸۹۵ با عنوان «معنا و سنجهٔ بیکاری» از اقتصاددانان لیبرال، جان اتکینسون هابسون[7] (که بیشتر به دلیل تحلیل‌های اثرگذارش دربارهٔ امپریالیسم شهره است) که دستور کار یک سده مناقشه را تعیین کرد: چطور باید بیکاری را تعریف کرد و سنجید؟ واژهٔ فرانسوی برای بیکار، یعنی «chômeur» نیز از همین دوران می‌آید و معادل آلمانی‌اش «Arbeitslosigkeit» به ندرت پیش از ۱۸۹۰ استفاده می‌شده است. در واقع همان‌طور که جان گَراتی، نویسندهٔ کتاب بیکاری در تاریخ (کتابی که هنوز مرجع است) اشاره کرده، خود مارکس هیچ‌گاه ازین واژه استفاده نکرده است. مارکس در سرمایه و در عبارتی در دست‌نوشته‌های ۱۸۴۴ که پیش‌تر نقل شد، از die Unbeschäftigen سخن می‌گوید -آدم بی‌مشغله یا در ترجمه‌ای، آدم دارای وقت فراغت- و از واژهٔ die Arbeitslosen استفاده نمی‌کند، یعنی از همان معادل امروزی بیکار.[8]

Dorothea Lange. White Angel Breadline, San Francisco, 1932.

مفهوم مدرن بیکاری متکی بر بهنجارسازی مفهوم اشتغال بود، در فرآیندی پیچیده که مشارکت در بازار کار را عادی کرد. در حالی که کارفرماها قاعده وضع می‌کنند، کارگران بر انجام اعمال متعارف مصرند و در همین‌حال، محاکم، قانون‌گذاران و بازرسان کارخانه معیار تعیین می‌کنند. مارکس می‌گوید «لذا خلق روز کاری معمول [ein Normalarbeitstag] محصول جنگ داخلی متمادی و کمابیش پنهانی بود میان طبقهٔ سرمایه‌دار و طبقهٔ کارگر». در واقع او مصر است که «"منشور کبیر"[9] بی‌ادعای روز کاری محدودِ قانونی به جای فهرست پرطمطراق "حقوق لاینفک بشر" آمده است».[10]

بهنجارسازی اشتغال بود که بهنجارسازی بیکاری را دست‌کم به سه معنا ممکن کرد. نخست، بیکار شدن به معنای از دست دادن شغل معمول بود -و در واقع نخستین اشکال سیاست‌های حمایتی در قبال بیکاری برآمده از اتحادیه‌های کارگری بود که می‌خواستند نرخ مزد جاری را با دادن مزایای ایام بیکاری به اعضایشان حفظ کنند. ویلیام والترز در بحث خود دربارهٔ بیکاری و دولت مطرح کرده که «وضعیت "بیکار شدن" به واقع اختراع اتحادیه‌های کارگری بود». دومین شکل بهنجارسازی وقتی پدید آمد که آدم‌های بی‌مزد شروع به گرد آمدن و تظاهرات در نقش «بیکار» کردند. نقطهٔ آغاز کلاسیک این شکل، شورش مشهور فوریهٔ ۱۸۸۶ لندن است. اتحادیهٔ تجارت منصفانه[11] به رهبری توری‌های محافظه‌کار، فراخوانی برای گردهم‌آیی بیکاران در میدان ترافالگار داد که ۲۰ هزار کارگر اسکله و ساختمان‌سازی بیکار به آن پیوستند؛ وقتی فدراسیون سوسیال دموکراتیک[12] بخشی از جمعیت را به سوی خیابان پال‌مال هدایت کرد، شیشه‌ها شکسته شد، مغازه‌ها غارت گردید و به گفتهٔ نشریهٔ تایمز، لندن در وحشت فرو رفت. تظاهرات‌های مشابهی در ۱۸۸۷ ادامه و گسترش یافت که اوجش در یکشنبهٔ خونین نوامبر این سال بود، اعتراضی علیه خشونت‌ها در ایرلند که پلیس به تظاهرات‌کنندگان حمله کرد و سه نفر به قتل رسیدند.[13]

دست‌آخر، بیکاری در آثار نظریه‌پردازان اواخر سده، هم‌چون هابسون و ویلیام بِوریج[14] وارد شد، کسانی که استدلال می‌کردند بیکاری مسالهٔ دنائت فردی یا کاهلی نیست، بلکه جنبهٔ اجتناب‌ناپذیر و بهنجار جامعهٔ صنعتی است. هابسون می‌گفت «بی‌تردید عوامل فردی تا حد زیادی توضیح‌دهندهٔ کسانی است که نمایندهٔ ۱۰ درصد «بیکاران» به شمار می‌روند. اما این عوامل حتی به معنای حقیقی در علل «بیکاری» سهم هم ندارند». این تحلیل‌ها مبتنی بر مفاهیمی مسبوق به سابقه بودند که سرمایه‌داری ارتش ذخیرهٔ بیکاران را آفریده، مفهومی که اغلب مشخصاً مارکسیستی محسوب می‌شود، چرا که در مباحث کتاب سرمایه دربارهٔ اضافه‌جمعیت نسبی[15] در سرمایه‌داری آمده است. با این‌حال، مارکس داشت صرفاً رتوریک جنبش کارگری بریتانیا را اقتباس می‌کرد. رادیکال‌ها، به‌خصوص اعضای انجمن‌های منشورگرا[16] و طرفداران نظریات فوریه[17]، کارگر جدید کارخانه را لشکریان بزرگ صنعتی تصور می‌کردند و همین استعارهٔ متعارف باعث شد رهبر منشورگرایان، برونتِر اوبریان[18]، در روزنامهٔ ستارهٔ شمال[19] در ۱۸۳۹ از ارتش ذخیرهٔ کارگران بنویسد. انگلس جوان از این ایماژ در کتاب وضعیت طبقهٔ کارگر انگلستان در ۱۸۴۴ استفاده کرد و مارکس نیز از این استعاره گهگاه بهره برد تا میان ارتش فعال و ذخیرهٔ طبقهٔ کارگر تمایز قائل شود. این استعاره تا پایان قرن نوزدهم دیگر بخشی از فهم عقل‌سلیمی از بیکاری شد: حتی ادارهٔ آمار کار ماساچوست نیز دیگر در ۱۹۱۱ می‌توانست نتیجه بگیرد «هرقدر هم وضعیت پررونق باشد، همواره "ارتشی ذخیره" از بیکاران وجود دارد».[20] 

خطر و اعانه

بهنجارسازیِ بیکاری شالودهٔ تکنیک‌های سوسیال‌دموکراتیکی است که می‌خواستند شبح حیات غیرمزدی را مهار کنند. مشخصهٔ نخستین جزء این بهنجارسازی، مفهوم‌پردازی اولیهٔ بیکاری در قالب خطری است که می‌توان بیمه‌اش کرد، حادثه‌ای همچون بیماری، آتش‌سوزی، دزدی یا مرگ. بنیان «قانون بیمهٔ ملی بریتانیا»[21] در ۱۹۱۱، یعنی نخستین برنامهٔ دولتی از این دست، بر همین امر استوار بود. دولت اسکویت با تقلید از برنامهٔ قوانین رفاهی رژیم بیسمارک، بودجه‌ای دولتی ایجاد کرد تا کارگران را در برابر بیکاری بیمه کند. هرچند در نهایت منطق بیمه در مواردی مثل بلایای جمعی از کار می‌افتد، یعنی آن وقت که کثیری حادثه به‌یکباره رخ می‌دهند. بدین‌سان، بیکاری توده‌ای طی رکود بزرگ دههٔ ۱۹۳۰ حد و حدود چنین تضمیناتی را روشن کرد. نسل جدیدی از جنبش‌های بیکاری پدیدار شد که رهبری‌شان غالباً به دست مبارزین جوان کمونیست بود، جنبش‌هایی مثل «کمیته‌های بیکاران» [Comités des Chômeurs] در فرانسه و «شوراهای بیکاران» [Unemployed Councils] در ایالات متحده که آن‌زمان یک‌سوم جمعیتش از کار بیکار شده بودند. باشکوه‌ترین راهپیمایی‌هایی خیابانی و تظاهرات‌ها در اعتراض به اخراج‌ها در همین کانون‌های صنعتی رخ داد: شورش وال‌استریت در ۱۹۳۰، تظاهرات گرسنگان کارخانهٔ فورد دو سال بعدتر، راهپیمایی گرسنگان از لیل به پاریس در اواخر ۱۹۳۳؛ اما تجمعات مشابهی هم در مستعمرات در جریان بود، مثلاً تظاهرات گرسنگان جامائیکایی در ۱۹۳۳.

بدین نحو بود که مفهوم‌پردازی مجدد کینزی از بیکاری، یعنی شاخصی اقتصادی که تابع بهینه‌سازی اقتصاد کلان ملی است، بدل به شالودهٔ دولت‌های رفاه پساجنگ‌جهانی دوم شد که اقتصادی با اشتغال کامل در تصورشان بود. حدود دو دهه چنین می‌نمود که گویی بیکاری توده‌ای به تاریخ پیوسته است. هرچند رکود بزرگ دههٔ ۱۹۷۰ در اروپا و آمریکای شمالی نشان از بازگشت شبح حیات غیرمزدی داشت: این بار زیر عَلَمِ مازادبودگی[22] [کارگران]؛ یعنی تعطیلی دائمی کارخانه‌ها در حالی که کل مناطق در معرض انقلاب ضد صنعت قرار می‌گرفت. موج تازه‌ای از جنبش‌ها به پا خواست، خصوصاً در فرانسه و در زمستان ۱۹۹۷-۹۸. صنعت‌زدایی درست مثل دههٔ ۱۹۳۰ به عنوان پدیده‌ای جهان اولی فهمیده می‌شود، اما چنان که خواهیم دید، افول رونق صنعت در مناطق گسترده‌ای در سراسر جهان رخ داد، مثلاً در احمدآباد یا همان منچستر هند.

صنعت‌زدایی اما نزد برخی نظریه‌پردازان به معنای پایان بیکاری به مثابه ابزاری سیاسی و مفهومی بود. اولریخ بک، نظریه‌پرداز «جامعهٔ خطر» نئولیبرالیسم در خیل کسانی بود که می‌گفتند ما به پایان کار رسیده‌ایم؛ او به گذار از «سیستم یکپارچهٔ کار تمام‌وقت و مادام‌العمر که در موقعیت صنعتی واحدی سازمان یافته و بدیل بنیادینش بیکاری است» به «سیستم پرخطر اشتغال ناقصِ[23] انعطاف‌پذیر، غیرمتمرکز و متکثر» اشاره می‌کرد، هرچند که به زعم او چنین سیستمی «دیگر مشکل.. کاملاً بیکار شدن را ایجاد نخواهد کرد».[24] اقتصاددانان نئولیبرال مصرند که بیکاری غیرارادی حتی وجود هم ندارد؛ بیکاری یا انتخابی است با فایدهٔ حداقلی برای سرگرمی یا انسداد موقت بازار کار ناشی از دستمزدهای بالا؛ البته عامل بالا ماندن دستمزد‌ها هم انحصارگرایی اتحادیه‌های کارگری و تعیین حداقل دستمزد به دست دولت است.

همچنین باید به ایراد بزرگ بهنجارسازی سوسیال‌دموکرات از کار و بیکاری نیز اشاره کرد. چنین روندی به سوژه‌ای بهنجار شکل داد: سوژهٔ مزدبگیر. در نتیجهٔ این روند، جنبش کارگری کثیری از انبوه مردم در سرمایه‌داری را به رسمیت نشناخت، جنبشی که آپاراتوس‌های دولتی به آن قالب جنبشی کاری داده بودند و عاملین مزدبگیران در آن به واحدهای جمعی چانه‌زنی تقسیم می‌شدند. کثیری از مردم در سراسر جامعه بودند که خارج از حیطهٔ کار و بیکاری متعارف زندگی می‌کردند -زنانی که در خانه‌های خود کار می‌کردند، اجتماعات صنعت‌زدایی‌شده و مواجه با خروج سرمایه که دیگر دستمزدی نداشتند، کسانی که در معرض قواعد نژادی بودند و حتی مزدبگیرانی که که در صنایع و محیط‌های کاری غیررسمی کار می‌کردند (مثلاً هیأت ملی روابط کاری ایالات متحده کارگران خانگی، زراعی و دانشگاهی را تحت پوشش خود قرار نمی‌دهد). همان‌طور که یک نسل از منتقدان فمینیست دولت رفاه استدلال کرده‌اند، همین موضوع به انشعابی ناعادلانه و جنسیتی در تامین اجتماعی منجر شد. خانوارها و محلات طبقهٔ کارگر بین سوژه‌های مستقل و مشخصاً مذکر تامین اجتماعی و سوژه‌های وابسته و مشخصاً مونث اعانهٔ اجتماعی تقسیم شد. یک بازوی آپاراتوس دولتی مرد نان‌آور هنجارین را در برابر خطر بیکاری ناخواسته بیمه و تضمین می‌کرد و بازوی دیگرش پیش از آن‌که با بی‌آبرویی اعانه‌ای جلوی زنان بیاندازد، راه‌ها و شیوه‌های معاش زنان پرورندهٔ کودکان را در معرض آزمایش می‌گذاشت. اگرچه برداشت سوسیال‌دموکرات بیکاری از رتوریک قرن نوزدهمی «قانون فقرا» گسسته شد، چرا که برداشتی مبتنی بر سیستم به جای افراد بود و بیکاران را پسماند نیروی کار اجتماعی می‌دید، نه ناشی از تمارض کاهلان و بی‌بندباران، اما در عین‌حال مرزی روشن و ایدئولوژیک نیز میان انبوه مردم کارگر رسم کرد.

زاغه‌ها و حلبی‌آبادها

اگرچه بیکاری تخیل دولت‌های سرمایه‌داری غربی را تسخیر کرد، اما هرگز مفهوم حاکم در گفتمان توسعهٔ دولت‌های پسااستعماری نشد. شبح حیات غیرمزدی در این کشورها، در زاغه‌ها و حلبی‌آبادهای آسیا، آفریقا  و آمریکای لاتین گسترده بود که هر شکافی میان شاغل و غیرشاغل را درهم می‌شکست. حیات غیرمزدی واقعه‌ای موقتی نبود که شاید می‌شد آدم‌ها را در برابرش بیمه کرد و همچنین پیامد شکست کلان اقتصادی در سطح تقاضای کل[25] هم به شمار نمی‌رفت، بلکه گویی شیوهٔ اصلی هستی در اقتصادی مستقل و کمابیش خودکفا بود.

ایدهٔ بخش غیررسمی در پی دو دهه مهاجرت فوق‌العادهٔ جهان‌سومی‌ها به شهر پدیدار شد و جمعیت کارگر شهری را از ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ دو برابر کرد. رژیم‌های استعماری و استعمارهای سکنی‌گزین و البته اقتصادهای کشت‌وزرعی آمریکای شمالی و جنوبی مهاجرت به شهر را محدود و حتی جرم‌انگاری کردند؛ لذا بسیاری از شورش‌های میانهٔ قرن متکی به قیام دهقانان و کارگران زراعی روستایی بود. اما به تعبیر مایک دیویس، در اثر آزادی‌خواهی‌های ملی «فقرا مشتاقانه "حق خود به شهر" را ابراز کردند، حتی اگر این حق فقط به معنای آلونکی در پیرامون شهر بود».[26] اشکال جدید معیشت و مبارزه از دل شهرهای بزرگ کوخ‌نشین در دههٔ ۱۹۵۰ پدیدار شد و حتی پیش از آن‌که اقتصاددانان و جامعه‌شناسان توسعه نامی به بخش غیررسمی بدهند، فیلم‌سازان بودند که که حیات غیرمزدی این زاغه‌های جدید را در فیلم‌هایی به تصویر کشیدند که در باقی‌ماندهٔ این قرن نماد یک پارادایم شدند: اورفهٔ سیاهِ مارسل کامو (۱۹۵۹) که نخستین سبک موسیقی در ژانر «موسیقی جهان» (بوسا نووا[27]) را از دل رمانتیک‌سازی عارفانهٔ زاغه‌های ریو دو ژانیرو آغاز کرد و نبرد الجزایر جیلو پونته‌کوروو (۱۹۶۶) که چهره‌ای ماندگار از انقلاب ضداستعماری الجزایر ترسیم کرد و آن هم نه به عنوان جنگی دهقانی که واقعاً بود، بلکه از رهگذر استعاره‌ای حماسی از شورش‌های شهری شکست‌خوردهٔ سال‌های ۱۹۵۶ و ۱۹۵۷.

نخستین درگیری نظری بزرگ با این شکل از حیات غیرمزدی نیز از دل تامل بر انقلاب الجزایر بیرون آمد: یعنی همان احیای کلمهٔ مارکسیستی «لمپن‌پرولتاریا» در دوزخیان زمین فرانتس فانون. این واژه که ابداع مارکس در دههٔ ۱۸۴۰ در میان کلماتی از یک خانواده بود -لمپن‌پرولتاریا، اوباش[28]، لاتسارونی‌[29]، کولی‌ها [بوهمی][30]، سفیدهای فقیر-، شکل‌بندی‌های طبقاتی پاریس امپراطوری دوم، ناپل دوران ریزورجیمنتو، لندن ویکتوریایی و ایالات برده‌داری آمریکای شمالی را مشخص می‌کرد. مارکس در بیشتر موارد حتی از زبان اصلی بهره برده تا به جای جایگاه نظری مفهوم، خاص‌بودگی تاریخی این شکل‌بندی‌ها را نشان دهد. چنین اصطلاحاتی برای او دو دلالت اصلی داشتند: از سویی قشری غیرمولد و انگلی در جامعه بودند، تفاله‌ها یا پس‌مانده‌هایی که از طعمه ساختن دیگران ارتزاق می‌کنند و از سوی دیگر، بخشی از فقرا که معمولاً با نیروهای نظم‌ موجود متحد می‌شوند -چنان که در روایت سربازگیری لوئی بناپارت از لمپن‌پرولتاریا در هجدهم برومر یا تحلیل مارکس از اتحاد برده‌داران با سفیدهای فقیر در ایالات جنوبی آمریکا.

مارکس در این صورت‌بندی‌ها با دو خصم رویارو بود. اول می‌خواست با این دیدگاه مستقر بجنگد که کل طبقهٔ کارگر عنصری خطرناک و غیراخلاقی است. او مرزی میان پرولتاریا و لمپن‌پرولتاریا ترسیم کرد تا از سرشت اخلاقی پرولتاریا دفاع کند. دوم در پی ستیز با کسانی بود که می‌گفتند سارقان و مجرمان نیروهای سیاسی انقلابند -خصوصاً متحد و رقیب آنارشیستش، باکونین.[31] مفهوم لمپن‌پرولتاریا تا میانهٔ قرن بیستم تقریباً به کلی از گفتمان سوسیالیستی و مارکسیستی پاک شده بود. اما ابداع دوباره‌اش در دوزخیان زمین برای توصیف جمعیت‌های بالکل جدید شهری در جهان سوم، آن را بدل به یکی از پایه‌های اصلی مباحث نظری در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ کرد. بحث لمپن پرولتاریا  در اصل در مقالهٔ دوم کتاب با عنوان «در عظمت و ضعف خودجوشی» آمده است که فانون در آن تناقض‌های ائتلاف ضداستعماری را در زمانی که پیکارجویان ملی‌گرای شهری به توده‌های دهقانی رو می‌آورند، ترسیم می‌کند. او سه دعوی قدرتمند و بحث‌برانگیز مطرح می‌کند. اولی ادعایی جامعه‌شناختی است دربارهٔ ظهور جمعیتی سلب‌مالکیت‌شده، یعنی مردم زاغه‌ها[32]: «دهقانان بی‌زمین که حال لمپن‌پرولتاریا هستند، به سوی شهرها رانده می‌شوند و در حلبی‌آبادها می‌چپند و می‌کوشند به بنادر و شهرها -زادهٔ سلطهٔ استعماری- نفوذ کنند»؛ «این مردم که با رشد جمعیت در روستا و به دلیل خلع تصرفشان به دست استعمار، از زمین‌های خانوادگی خود به قهر رانده شده‌اند، بی‌وقفه حول شهرها گرد می‌آیند و امیدوارند تا روزی مجوز ورود یابند». فانون به استعاره‌های بیولوژیکی متوسل می‌شود: «حلبی‌آباد تقدیس تصمیم زیستی استعمارشده است برای یورش به دژهای دشمن به هر بهای ممکن و اگر لازم شد، به وسیلهٔ مخفی‌ترین مسیرها»؛ حلبی‌آباد «پوسیدگی بی‌بازگشت» و «قانقاریای خورنده‌ایست که به قلب سلطهٔ استعماری می‌زند». «هرقدر [لمپن‌پرولتاریا] سخت‌تر لگدمال یا سنگسار شود، باز هم همچون دسته‌ای موش به جویدن ریشه‌های درخت ادامه می‌دهد».[33]

دوم آن که فانون نیز همچون مارکس استدلال می کند که این لمپن‌پرولتاریا خیلی راحت می‌تواند مورد دستکاری نیروهای سرکوبگر نظم استعماری قرار بگیرد؛ اگر با «قیام‌ها سازمان نیابد، همچون سربازان مزدور به قشون استعمارگران خواهد پیوست» و مثال‌هایی از ماداگاسکار، الجزایر، آنگولا و کنگو می‌آورد. سوم و از همه مشهورتر آن‌که او برخلاف خرد متعارف جنبش‌های ملی‌گرا و همچنین کمونیستی، مصّر است که:

در میان این توده‌ها، در میان مردمان حلبی‌آبادها و در خیل لمپن‌پرولتاریاست که قیام نوک پیکان شهری خود را خواهد یافت. لمپن‌پرولتاریا از دارودستهٔ انسان‌های گرسنه و بُریده از قبیله و طایفه است و یکی از خودجوش‌ترین و رادیکال‌ترین نیروهای انقلابی مردمان استعمارشده را شکل می‌دهد... این مردم بدون شغل، این دون‌انسان‌ها خود را در چشم خویش و پیش روی تاریخ رستگار می‌کنند».[34]

پیدایش عدم‌رسمیت

از آن خودسازی واژهٔ قرن نوزدهمی لمپن‌پرولتاریا به دست فانون در سراسر دههٔ ۱۹۶۰ بحث‌های سیاسی پرشوری به راه انداخت. تمامی مطالعات پیشگام در حیطهٔ کار و نیروی کار در جهان سوم، در عمل به صورت‌بندی او ارجاع داده‌اند: پیر بوردیو دربارهٔ کار و کارگران در الجزایر، کِن پُست[35] دربارهٔ قیام‌های کارگری در جامائیکای دههٔ ۱۹۳۰، چارلز فان اونسیلین[36] دربارهٔ زندگی روزمره در ویت واتِرزرَند.[37] اقتصاددانان و جامعه‌شناسان توسعه کوشیدند تا نامی بر واقعیت تازه‌ای نهند که فانون شناسایی کرده بود. پل بیروک در تاریخ‌نگاری شاخصش دربارهٔ توسعهٔ اقتصادی جهان سوم استدلال کرد که «مفاهیم بیکاری و اشتغال ناقص بدان نحو که در غرب صورتبندی شده‌اند، نمی‌توانند... به جز به نحوی خام و تقریبی [در خاورمیانه] اعمال شوند».[38] ویلیام آرتور لوئیس[39]، اقتصاددان جامائیکایی که در سنتی سوسیال‌دموکرات کار می‌کرد، مدلی اثرگذار از «اقتصاد دوگانهٔ» استعماری در اوایل دههٔ ۱۹۵۰ پروراند. مفهوم تودهٔ حاشیه‌ای[40] از اقتصاددانان مارکسیست آرژانتینی، خوزه نان[41]، تا میانهٔ دههٔ ۱۹۶۰ بحث‌هایی مهم به راه انداخت.

اصطلاحی را که سرانجام بر گفتمان رسمی مسلط شد (بخش غیررسمی)، کیث هارت، اقتصاددان توسعهٔ بریتانیایی در اوایل دههٔ ۱۹۷۰ ابداع کرد که آن زمان در حال مطالعهٔ مردم مهاجر فرافرا[42] از شمال غنا بود، مردمانی که در زاغهٔ نیما در حاشیهٔ شمالی شهر قدیمی آکرا، پایتخت غنا زندگی می‌کردند. هارت نوشته است: «بخش عمده‌ای از نیروی کار شهری، هرگز تحت پوشش کار مزدی قرار نگرفته است» و ادامه می‌دهد تا اشکال «خوداشتغالی» را توضیح دهد که وسیلهٔ معاش ساکنان زاغهٔ نیما را فراهم می‌کند: «تمایز میان فرصت‌های کسب درآمد رسمی و غیررسمی اساساً مبتنی بر تمایز میان مزدبگیری و خوداشتغالی است». سازمان بین‌المللی کار (ILO) خیلی زود این اصطلاح را اقتباس کرد و در مطالعه‌ای دربارهٔ اشتغال در کنیا در سال ۱۹۷۲ به کار برد. بیست سال بعدتر، همین سازمان معیارهایی برای سنجش آماری بخش غیررسمی تدوین کرد و مباحثات بسیاری نه فقط در آفریقای انگلیسی‌زبان، بلکه در جنوب آسیا و آمریکای لاتین هم به وجود آورد. «بخش غیررسمی» بدل به استعارهٔ عالی بازنمایی حیات غیرمزدی در شهرهای سراسر جهان شد. به گفتهٔ سازمان بین‌المللی کار «یک‌دوم تا سه‌چهارم اشتغال در بخش غیرکشاورزی در کشورهای درحال‌توسعه، اشتغال غیررسمی است»: ۴۸ درصد در شمال آفریقا، ۵۱ درصد در آمریکای لاتین، ۶۵ درصد در آسیا و ۷۲ در آفریقای جنوب صحرا. مضاف آن‌که «سه نوع کار غیرمعیار و نامعمول -خوداشتغالی، کار پاره‌وقت و کار موقت- تشکیل‌دهندهٔ ۳۰ درصد اشتغال کل در ۱۵ کشور اروپایی و ۲۵ درصد اشتغال کل در ایالات متحده است». اقتصاد غیررسمی (که امروزه به این نام خوانده می‌شد) تا پایان سده دیگر نه فقط در نایروبی و آکرا، بلکه در لس‌آنجلس و مسکو نیز رویت‌پذیر گشت.[43]

هارت در مقاله‌اش دربارهٔ آکرا باب بحث دربارهٔ حیات غیرمزدی غیررسمی را گشود که از آن وقت ادامه یافته است: «عموماً این‌طور فهمیده می‌شود که رشد ‌اشتغالِ ناقصِ باقی‌مانده[44] و بیکاری در شهرهای کشورهای درحال‌توسعه «موضوع بدی» است. اما چرا باید این‌طور باشد؟ این پدیده به چه نحو مشکلی ایجاد می‌کند؟» شاید سوال هارت سرآغاز عادی‌سازی اقتصاد غیررسمی پنداشته شود. مدل‌های قبلی اقتصاد دوگانه، اقتصاد غیررسمی را میراث «بد» مدرنیزاسیون ناتمام استعمار می‌دانستند، لحظه‌ای در گذار در مسیر اشتغال رسمی و بیکاری. این کشورها آپاراتوس‌های کاری استعماری را به میراث برده بودند که می‌خواست کار نامداوم را تنظیم کند و انضباط بخشد. فی‌الواقع استراتژی صنعتی‌سازیِ جایگزینِ واردات[45] به رشد اشتغال بخش رسمی در آمریکای لاتین و حتی در بخش‌هایی از آسیا و آفریقا در میانهٔ سده انجامید و ظهور ارتش‌های جدید کارگران صنعتی سازمان‌یافته موجب برآمدن قیام‌های کارگری عظیمی در آفریقای جنوبی، برزیل و کرهٔ جنوبی شد. اما تا دههٔ ۱۹۷۰ دیگر رشد چنین مشاغلی متوقف شد و گفتمانی که نام‌گذاری بخش غیررسمی را برعهده داشت، این مساله را  حوزه‌ای عادی در فعالیت اقتصادی تلقی کرد -و در حقیقت تحت لوای نئولیبرالیسم حوزه‌ای در حال گسترش دانست- که بخشی از منطق انباشت سرمایه‌داری پسااستعماری است.[46]

درست همان‌طور که تعریف بیکاری در اواخر قرن نوزدهم متکی به فهمی جدید از اقتصاد بود، کشف بخش غیررسمی نیز متکی به معنای آپاراتوس‌های کار مزدی رسمی و دولتی بود: آپاراتوس‌هایی که حداقل دستمزد و حداکثر ساعت کار را تعیین می کردند و بیمهٔ بیکاری و تامین اجتماعی برای بیکاران تدارک می‌دیدند. در تشخیص بخش غیررسمی اندازهٔ بنگاه مهم نیست، همچنین شکل فرآیند کار نیز نقشی ندارد، بلکه رابطه‌اش با دولت اهمیت دارد. از همین‌رو، مسالهٔ اصلی ضعف یا قدرت دولت می‌شود: اقتصاد غیررسمی به زعم برخی وقتی توسعه می‌یابد که دولت‌ها زیادی مقررات‌گذاری می‌کنند و فعالیت اقتصادی را به سوی جهان زیرزمینی، بدون مالیات و بی‌مقررات می‌رانند و به زعم برخی دیگر، همین اقتصاد غیررسمی حاصل دولت‌های ضعیف یا ناکارآمد است که نمی توانند سیاست‌های حمایت اجتماعی برای شهروندانشان فراهم کنند و قوانین را اجرا کنند یا مالیات بگیرند. منتقدان نئولیبرال مقررات‌گذاری دولت معمولاً در پی تجلیل از شور کارآفرینانهٔ بخش غیررسمی‌ و خرده‌بنگاه‌های آن هستند که برای شکوفایی فقط به اعتبارات خرد احتیاج دارد. حامیان دولت‌های رفاه سوسیال‌دموکرات از رسمی‌سازی کار غیررسمی دفاع می‌کنند: یعنی از بسط سیاست‌های حمایت اجتماعی و نمایندگی اتحادیه‌ها.

سازماندهی در احمدآباد

در همان وقت که اقتصاددانان توسعه مثل هارت در حال کشف بخش غیررسمی بودند، نخستین سازمان عمدهٔ کارگران بخش غیررسمی شکل گرفت. اِلا بِهات، فعال کارگری در «انجمن کارگران نساجی هوادار گاندی»[47] در سال ۱۹۷۲ شروع به گرد هم آوردن زنان دستفروش خیابانی و باربران دستی شهر صنعتی احمدآباد در گجرات هندوستان در اتحادیهٔ «انجمن زنان خویش‌فرما» (SEWA)[48] کرد. به او ماموریت داده شده بود تا خانواده‌های آسیب‌دیده از تعطیلی دو کارخانهٔ عمدهٔ نساجی را ارزیابی کند:

در حالی که مردها در حال اعتراض برای بازگشایی کارخانه ها بودند... زنان بودند که پول درمی‌آوردند و خرج خانواده را می‌دادند. در خیابان میوه و سبزی می‌فروختند، برای دلال‌ها در خانه کارمزدی خیاطی می‌می کردند، در بازارهای فروش کالای عمده کارگری می‌کردند، بار می‌بردند و خالی می‌کردند یا زبالهٔ قابل‌بازیافت را از خیابان‌های شهر جمع می‌کردند... مشاغلی تعریف‌نشده. من اولین بار آن‌جا معنای خوداشتغالی را فهمیدم. هیچ‌یک از قوانین کار شامل آن‌ها نمی‌شد، تربیت حقوقی من به هیچ درد آن‌ها نمی‌خورد.

او سه دهه بعد به طور «طعنه‌آمیزی» به یاد می‌آورد که «وسعت بخش غیررسمی را وقتی دریافتم که برای بخش رسمی کار می‌کردم».[49]

انجمن زنان خویش‌فرما (SEWA) طی این سی سال بدل به منظومه‌ای از سه نوع سازمان مبتنی بر عضویت تهیدستان شد: اولی اتحادیه‌ای بود که تا سال ۲۰۰۴ بزرگترین اتحادیهٔ اصلی در هند گشت؛ اتحادیه‌ای از مشاغل غیررسمی گوناگون: زباله‌گردها، خیاطان و تکه‌دوزان خانگی، سیگارپیچ‌ها، سبزی‌فروشان دوره‌گرد که همه با خریداران، واسطه‌ها و مسئولین شهرداری در مورد نرخ کارمزد و فضای پیاده‌رو چانه می‌زدند؛ دومی ائتلافی از ده‌ها تعاونی تولیدی بود که پارچهٔ لباس تولید می‌کردند، کاغذ باطله بازیافت می‌کردند یا در کار تمیزکاری دفاتر بودند و سوم، موسسات گوناگونی که در کار حمایت و همکاری متقابل بودند، مثل بانک انجمن زنان خویش‌فرما و تعاونی‌های بهداشت و سلامتِ سازمان‌یافته حول قابله‌هایی که خود جزئی از همین بخش غیررسمی بودند.

عنصری اساسی در تاریخ این انجمن، مبارزه بر سر نمایندگی بوده است. بهات می‌نویسد: «وقتی کسی از من می‌پرسد سخت‌ترین قسمت مسیری که انجمن پیموده چه بوده است؟»

می‌توانم بی‌درنگ پاسخ بدهم: حذف موانع مفهومی. بعضی از بزرگترین منازعات ما بر سر جنگیدن با ایده‌ها و نگرش‌های قبلی مقامات، بوروکرات‌ها، متخصصان و دانشگاهیان بود. تعاریف بخشی از این منازعه‌اند. مسئول ثبت‌نام اتحادیه‌های کارگری ما را «کارگر» نمی‌دانست، به همین دلیل نمی‌توانستیم به عنوان «اتحادیهٔ کارگری» ثبت شویم. تکه‌دوزان، سوزن‌کاران، گاری‌کِش‌ها، زباله‌گردها، قابله‌ها و گردآورندگان محصولات جنگلی می‌توانند در تولید ناخالص داخلی کشور سهم داشته باشند، اما خدا نکند که آن‌ها را به عنوان کارگر به رسمیت بشناسیم. بدون کارفرما در طبقه‌بندی کارگر جا نمی‌شوی و از آن‌جا که کارگر نیستی، نمی‌توانی اتحادیه تشکیل دهی. مبارزهٔ ما برای به رسمیت شناخته شدن به عنوان یک اتحادیهٔ کارگری ملی هنوز ادامه دارد![50]

انجمن زنان خویش‌فرما رتوریک بخش غیررسمی را رد کرد و بر گفتمان رسمی فائق آمد: بهات می‌گوید «تقسیم اقتصاد به بخش‌های رسمی و غیررسمی ساختگی است؛ شاید تحلیل را ساده‌تر کند یا کارهای اداری را تسهیل کند، اما در نهایت فقر را ماندگار می‌کند، جمع زدن چنین نیروی کار عظیمی در طبقه‌بندی‌هایی که "حاشیه‌ای"، "غیررسمی"، "سازمان‌نیافته"، "پیرامونی"، "نامعمول" یا "اقتصاد سیاه" تلقی می‌شوند، به نظرم مزخرف آمد. پرسیدم حاشیه‌ای و پیرامونی نسبت به چه؟... به نظرم آن‌ها صرفاً "خویش‌فرما" بودند». در واقع زن‌های دستفروش که از نخستین بنیانگذاران انجمن بودند، خود را کاسب می‌نامیدند.[51]

رتوریک خوداشتغالی متکی بر ایدئولوژی‌های جناح طرفدار گاندی در اتحادیه‌های کارگری بود که انجمن زنان خویش‌فرما از دل آن برآمد و سایر سازمان‌های کارگران غیرمزدی نیز آن را اقتباس کردند؛ از همه مهم‌تر «اتحادیهٔ زنان خویش‌فرما آفریقای جنوبی» مستقر در دوربان بود که در میانهٔ دههٔ ۱۹۹۰ تاسیس شد. به‌هرحال و در نگاهی گذشته‌نگر، انگار مفهوم خوداشتغالی جایگزینی اسمی محسوب می‌شود، چرا که انجمن زنان خویش‌فرما یکی از وظایف اصلی‌اش را نمایندگی جهان کار غیرمزدی می‌دانست که به چشم آپاراتوس‌های کار در دولت نامرئی می‌آمد. وقتی انجمن زنان تکه‌دوز -زنانی‌که تکه‌های پارچه‌های دورریز کارخانه‌های نساجی را به هم می‌دوختند- را در اواخر دههٔ ۱۹۷۰ تحت عنوان «رولحاف‌دوز» (khols) سازمان می‌داد، کار را به‌رغم تردیدهای اولیه با مستندنگاری آن‌ها آغاز کرد:

برای این‌که مشکل کارگران تکه‌دوز بهتر فهمیده شود، تصمیم گرفتیم پیمایشی در هفت محور یا خیابان انجام دهیم که بیشتر رولحاف‌دوزان آن‌جا در کار دوخت‌ودوز بودند. کاریمابِن [یکی از کارگران مبارز] برای انجام پیمایش حوصله‌ای نداشت. غر می‌زد که «همه می‌دانیم مشکل دقیقاً چیست. بگذارید به شما بگویم که من برای یک رولحافی بیشتر خرج می‌کنم تا پول دربیاورم».

به‌هرحال، انجمن اصرار داشت که «پیشروی روشمند داشته باشد و پیمایش را انجام دهد و یافته‌هایش را به کارگران تکه‌دوز گزارش دهد و از آن‌ها برای مبارزه بر سر افزایش نرخ کارمزد از سوی تاجران رولحافی و همچنین مقامات ادارهٔ کار استفاده کند. بهات می‌گوید پیمایش‌ها «در گذر سال‌ها به انجمن کمک کردند. آن‌ها برای کسب درکی جامع از مسائل، پیش از هرگونه اقدام، مفید بودند و این فرآیند به ما کمک کرد تا رهبران بالقوه در آن اجتماعات را شناسایی کنیم».[52] این مطالعات نظرگاهی بسیار پیچیده‌تر از جهان خویش‌فرمایی به ما دادند. تحقیقات انجمن زنان خویش‌فرما تا سال ۲۰۰۴ اعضایش را به بیش از ۸۰ حرفه در ۴ دستهٔ اصلی تقسیم کرده بود: دستفروشان خیابانی و دوره‌گردان، تولیدکنندگان خانگی، کارگران یدی و ارائه‌دهندگان خدمات و دست‌ آخر، تولیدکنندگان محلی.[53] جدول ۱ رشد هر یک از این دسته‌ها را از دههٔ ۱۹۷۰ نشان می‌دهد: توجه کنید که رویت‌پذیرترین گروه، یعنی دستفروشان خیابانی که دو درصد جمعیت شهری هند را تشکیل می‌دهند، بخش عمدهٔ انجمن اولیه بودند و بعداً از سهم نسبی‌شان کاسته شده است. 

سازماندهی تولیدکنندگان روستایی و کارگران ساده در بخش کشاورزی پس از آغاز کار در شهرها و در دههٔ ۱۹۹۰ آغاز شد. دوسوم اعضای این دسته آن‌قدرها هم خویش‌فرما به حساب نمی‌آیند تا به تعبیر جَن بِرِمَن «شکارچیان و گردآورندگان مزد»: کارگران یدی و خدمات‌دهندگان موقت که در هیئت پیچیدهٔ مشاغل قراردادی و کارمزدی برای دیگران کار می‌کنند.[54] تفکیک‌های جزئی‌تر (جدول ۲) در سال ۲۰۰۴ نه فقط گوناگونی این کسب‌وکارهای غیررسمی را نشان می‌دهد -از سبزی‌فروشان خیابانی، زباله‌گردها تا باربران دستی-، بلکه کثرت حیرت‌انگیز کارگران ساده در بخش کشاورزی را هم نمایان می‌کند.

از همین‌رو، سازمان‌های کارگری در بخش موسوم به غیررسمی جهانشان را بیشتر به واسطهٔ محیط کاری‌شان، به‌خصوص خانه و خیابان ترسیم می‌کنند تا رابطه‌شان با اقتصاد رسمی تنظیم شده به دست دولت. وقتی انجمن زنان خویش‌فرما پیشگام ائتلاف‌هایی فراملی میان انجمن‌های کارگران غیررسمی در دههٔ ۱۹۹۰ شد، این کار را به کمک خلق شبکهٔ خیابانی و شبکهٔ خانگی انجام داد. دو بازنمایی اصلی کار غیررسمی‌شده، هم در گفتمان رسمی و هم در فرهنگ عامه، بیش از پیش همان دستفروش خیابانی و کار از خانه است.

سرگردان در بازار

از این تبارشناسی بازنمایی‌های حیات غیرمزدی چه نتیجه‌ای می‌توانیم بگیریم؟ به نظر آشکار می‌آید که هیچ‌یک از واژگان کبیر سدهٔ بیستم -بیکاری و بخش غیررسمی- دیگر بسنده نیستند و دلیلش هم بیشتر این است که هر یک به عرصه‌های مشخصی در نظام جهانی سرمایه‌داری محدود شده‌اند و حتی ادبیات پژوهشی دربارهٔ این واژگان هم به ندرت با یکدیگر تلاقی می‌کند. فرسایش مفهومی بدین معنا در مورد همتایان قدیمی مارکسیستی‌شان نیز صدق می‌کند: اقتباس سوسیالیستی مارکس از «ارتش ذخیرهٔ کارگری» و اقتباس ضداستعماری و صورت‌بندی مجدد فانون از لمپن‌پرولتاریا. اما ما چه بدیل‌هایی در دست داریم؟

همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، به نظر می‌رسد دو نوع استعاره بر تخیل کنونی ما چیره است. اولی اشاره به ناامنی بسیاری انواع مشاغل امروزین دارد: ما از موقتی‌سازی، غیررسمی‌سازی و تکثیر مشاغل موقتی و بی‌ثبات حرف می‌زنیم. سازمان بین‌المللی کار که دیرزمانی محل مبارزه بر سر اشکال گوناگون بازنمایی کار بود و کنوانسیونش در مورد کار از خانه در سال ۱۹۹۶، حاصل منازعه‌ای طولانی بود که تا حدی انجمن زنان خویش‌فرما هدایتش می‌کرد، در ۱۹۹۹ تلاش کرد تا از این شکاف بین رسمی و غیررسمی بگذرد و چنین کارهایی را با مشخصهٔ آسیب‌پذیری تعریف کند که در برابرش خواستار کار آبرومندانه بود. چنین خواسته‌ای هم عقب‌نشینی بود و هم پیشروی: عقب‌نشینی چون به رسمیت‌ شناختن این موضوع بود که مقررات‌گذاری کار رسمی بر اکثریت افراد اثری ندارد و پیشروی، چون استدلالی به سود تامین اجتماعی و حقوق کار برای افراد آسیب‌پذیر شکل داد. در برابر فراخوان‌هایی همچنان پرطمطراق دربارهٔ حقوق لاینفک بشر، شاید بتوان ذکر کرد که ما کماکان در انتظار منشور کبیرِ بی‌ادعای کار آبرومندیم.

استعارهٔ دوم گامی فراتر می‌گذارد و می‌گوید که ما از آستانه‌ای تاریخی عبور کرده‌ایم، یعنی پایان کار به معنایی که تاکنون می‌شناخته‌ایم. به ما گفته شده کار محوریتش در زندگی را از دست داده است؛ حیات غیرمزدی حیات بدون کار و زاید است. با توجه به گسست چشم‌گیر در گفتمان عامه میان رتوریک بیکاری و رتوریک مازادبودگی، زیگموند باومن می‌نویسد که «"مازادبودگی" فضای معنایی‌ مشترک با «دورریز‌ها"، "بی‌مصرف‌ها"، "زباله"، "تفاله" و با "پسماند" دارد. مقصد بیکار یا همان "ارتش ذخیرهٔ نیروی کار" این بود که به کار فعال بازفراخوانده شود. مقصد پسماند زباله‌دانی و پشتهٔ آشغال‌هاست». «تولید "پسماند انسانی" یا به عبارت بهتر، انسان‌های زاید... محصول اجتناب‌ناپذیر مدرنیزاسیون است؛ مهاجران، پناه‌جویان و آوارگان محصولات زاید جهانی‌شدن هستند».[55]

محکومیت آخرالزمانی باومن از فرهنگ پسماند ما قدرتمند است، اما نکتهٔ اصلی را به دو دلیل مغفول می‌گذارد. اول آن‌که در پیوند لاقیدانهٔ پسماند مادی و پسماند انسانی، در کار تکرار یکی از قدیمی‌ترین استعاره‌ها دربارهٔ بی‌مزدی است؛ این‌که بی‌مزدها همانند زباله و آشغالند. چنین استعاراتی در تمامی این ادبیات مشهودند: از همان ابتدا که هابسون مشخصهٔ بیکاری را پسماندگی دانست و حتی مارکس که او نیز مصون نبود و لمپن‌پرولتاریا را در هجدهم برومر تفاله خواند. در واقع پیوندی نیز برقرار است: چرا که آنان که مزدی ندارند، دیرزمانی همچون زباله‌‌خوار کار کرده‌اند. همان‌طور که پیش‌تر ذکر کردم، نه فقط زباله‌گردها بخش عمده‌ای از انجمن خوداشتغالی بودند، بلکه بسیاری از کسب‌وکارهای این انجمن مثل تکه‌دوز‌ها، از تولیدات دورریز صنعت نساجی تامین می‌شد. نخستین کنفرانس بین‌المللی سازمان‌های زباله‌گردها در مارس ۲۰۰۸ در بوگوتای کلمبیا برگزار شد.

این گزاره که «جهانی‌شدن تولیدکنندهٔ مازادبودگی است» از طریق تصویر انضمامی فریب‌دهندهٔ زندگی‌های پسمانده بهتر درک نمی‌شود، بلکه به کمک دو مفهوم مارکس که ارتباط دیالکتیکی دارند بهتر فهمیده می‌شود: اضافه‌جمعیت نسبی و بینوای بالقوه[56]؛ یکی از این مفاهیم از سرمایه آمده و دیگری از گروندریسه. مارکس در فصل مهم «قانون عام انباشت سرمایه‌داری» در کتاب سرمایه، مساله را از منظر تفوق سرمایه می‌بیند: «خود انباشت سرمایه‌دارانه است که مدام جمعیت کاری نسبتاً مازادی تولید می‌کند و در واقع این جمعیت را در رابطه‌ای بلافصل با انرژی و گسترهٔ خود تولید می‌کند، یعنی جمعیتی که نسبت به میانگین الزامات سرمایه برای ارزش‌‌افزایی خود زاید به شمار می‌رود و از این‌رو اضافه‌جمعیت است». او ادامه می‌دهد: «این امر قانون جمعیتی مختص به شیوهٔ تولید سرمایه‌داری است و در حقیقت، هر شیوهٔ تولید تاریخی قوانین جمعیتی خاص خود را دارد». فی‌الواقع «اضافه‌جمعیت نسبی به همهٔ اشکال وجود دارد و هر کارگر طی زمانی که اشتغال جزئی دارد یا کاملاً بی‌کار است، از زمرهٔ آن است». پس ارتش ذخیرهٔ صنعتی صرفاً یکی از این اشکال است و در حقیقت، همان‌گونه که انتظار می‌رود، مثال‌های مشخص مارکس از اضافه‌جمعیت نسبی منسوخ‌ترین بخش تحلیلش به شمار می‌روند.[57]

استعارهٔ اصلی در روایت مارکس، استعارهٔ نیروهای متقابل است: این‌گونه نیست که انگار دو نوع کارگر وجود دارد: شاغل و غیرشاغل، یا دو بخش اقتصادی هست: رسمی و غیررسمی؛ بلکه فرآیندی است که «جذب بیشتر کارگران به دست سرمایه با دفع بیشتر آنان همراه می‌شود... کارگران گاه دفع می‌شوند، گاه دوباره در توده‌هایی بزرگ‌تر جذب می‌شوند». هرقدر «بهره‌وری کار بیشتر باشد، فشار کارگران بر وسایل اشتغال بیشتر می‌شود و در نتیجه، شرط وجودشان که همان فروش توان نیروش کارشان است، بی‌ثبات‌تر می‌گردد». جالب توجه است که تمامی دایرهٔ واژگان معاصر در این باب -مازاد، زاید و بی‌ثبات- را می‌توان در همین فصل یافت.[58]

اگر قطعهٔ مذکور در سرمایه، داستان را از نظرگاه انباشت سرمایه می‌گوید، قطعه‌ای متناظر در گروندریسه از نظرگاه نیروی کار زنده آغاز می‌کند: «آن‌چه در مفهوم کارگر آزاد از پیش وجود دارد آن است که او بینواست، بینوایی بالقوه... اگر سرمایه‌دار به نیروی کار اضافی او نیازی ندارد، پس کارگر نمی‌تواند کار لازم خود را انجام دهد». برخلاف تز فلاکتی‌آفرینی که معمولاً به مارکس نسبت داده می‌شود، او نمی‌گوید که همهٔ کارگران متکدی‌اند یا چنین خواهند شد. بلکه حرفش روایت او از حیات برهنه است: از آن‌جا که مبادلهٔ لازم برای تامین وسایل معاش -همان فروش توان نیروی کار- امری اتفاقی و بی‌اعتنا به حضور ارگانیک افراد است، کارگر بالقوه بینواست.[59] بینوایان بالقوه: این چهرهٔ غریب که واژه‌ای کمابیش گم‌گشته را با واژه‌ای درهم‌می‌آمیزد که امروزه دلالت‌هایی به‌کلی متفاوت دارد، قرارگاه موقت من خواهد بود. مارکس وقتی ۵۰ ساله شد، در نامه‌ای نوشت: «نیم قرن بر دوشم و هنوز بینوایی بیش نیستم». یک‌قرن‌ونیم گذشته و هنوز هم شبح حیات غیرمزدی بر فراز سر ما سایه افکنده است. 

 


[1]Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, New York 1975ff (hereafter mecw), Volume 3, p. 284. این جستار بدواً در اصل به عنوان بخشی از کارگروه دانشگاه ییل دربارهٔ جهانی‌شدن و فرهنگ نوشته شد. می‌خواهم از سایر اعضا برای پیشنهادات و انتقاداتشان تشکر کنم و خصوصاً از آشیل ممبه برای پاسخش به نسخهٔ اولیهٔ این متن در «موسسهٔ ویتس برای تحقیقات اجتماعی و اقتصادی» در دانشگاه ویت‌واترْزْرَند آفریقای جنوبی، ۲۲ فوریهٔ ۲۰۰۶.

[2]  sans-papiers خارجی‌های ساکن، بدون مدارک اقامت.

[3]  Karl Marx, Capital, vol. 1, Harmondsworth 1976, p. 764.

[4] Michael Lebowitz, Beyond Capital: Marx’s Political Economy of the Working Class, New York 2003; David Harvey, The Limits to Capital, Chicago 1982, p. 163.

[5] خوانش‌های زیست‌سیاسی از بیکاری به نحوی محصول طغیان‌‌های فکری‌اند که موج سوم بیکاری توده‌ای به راه انداخت؛ دو متن برجسته که هر دو در سال ۱۹۸۶ منتشر شده‌اند: Robert Salais, L’invention du chômage: histoire et transformations d’une catégorie en France des années 1890 aux années 1980, Paris 1986, and Alexander Keyssar, Out of Work: The First Century of Unemployment in Massachusetts, Cambridge 1986. See also Christian Topalov, Naissance du chômeur: 1880–1910, Paris 1994.  مطالعه‌ای متاخرتر که بر اثر  قبلی متکی است: William Walters, Unemployment and Government: Genealogies of the Social, Cambridge 2000.

[6]  Carroll D. Wright

[7]  John Atkinson Hobson

[8] John Garraty, Unemployment in History, New York 1978, pp. 109, 4; J. A. Hobson, ‘The Meaning and Measure of “Unemployment”’, Contemporary Review 67, March 1895.

[9]  Magna Carta

[10]  Marx, Capital, pp. 303, 307.

[11]  Fair Trade League

[12]  Social Democratic Federation نخستین حزب سوسیالیست بریتانیا.

[13] Walters, Unemployment, p. 18. See also Gareth Stedman Jones, Outcast London, New York 1984, pp. 291–6. انگلس در نامه‌هایش بسیار منتقد «چرندیات فدراسیون سوسیال‌دموکرات دربارهٔ انقلاب اجتماعی» است. توصیفات او از راهپیمایی‌های آنان به عنوان تجمعاتی متشکل از «بیعاران، جاسوسان پلیس و فرومایگان» یکی از قطعات کلاسیک دربارهٔ لمپن‌پرولتاریاست؛ mecw 47, pp. 407, 408.

[14]  William Beveridge

[15]  relative surplus population

[16]  Chartists جنبش اصلاح‌طلبی کارگری بریتانیایی از ۱۸۳۸ که نامش را از «منشور مردم» گرفت. منشوری که میلیون‌ها نفر امضا کردند و در مجلس عوام بریتانیا مطرح شد. 

[17]  Fourierist طرفداران نظریات شارل فوریه، فیلسوف و اقتصاددان سوسیالیست فرانسوی و از بنیانگذاران سوسیالیسم آرمانشهری.

[18]  James Bronterre O'Brien رهبر منشورگرایان (چارتیست‌های) ایرلند (۱۸۰۴-۱۸۶۴).

[19]  Northern Star

[20] Hobson quoted in Walters, Unemployment, p. 32. See also Stedman Jones, Languages of Class, Cambridge 1983, p. 159. Massachusetts Bureau quoted in Keyssar, Out of Work, p. 72.

[21]  Britain’s National Insurance Act of 1911

[22]  redundancy

[23]  underemployment

[24]  Ulrich Beck, Risk Society, London 1992, p. 143.

[25]  aggregate demand

[26]  Mike Davis, Planet of Slums, London 2006, p. 55.

[27]  bossa nova نوعی جَز برزیلی، خود واژه به معنای «موج تازه» است.

[28]   the mob

[29]   i lazzaroneفقیرترین طبقهٔ مردم ناپل

[30]   la bohème

[31] 1 See Hal Draper, Karl Marx’s Theory of Revolution, vol. 2, New York 1978, ch. 15 and appendix G: ‘On the Origin of the Term Lumpenproletariat’.

[32]  les bidonvilles

[33]  Frantz Fanon, The Wretched of the Earth, New York 2004, pp. 66, 81.

[34]  Fanon, Wretched of the Earth, pp. 87, 81–2.

[35]  Ken Post

[36]  Charles van Onselen

[37]  Witwatersrand منطقه‌ای در آفریقای جنوبی.

[38]  Paul Bairoch, The Economic Development of the Third World since 1900, Berkeley 1975, p. 165.

[39]  Sir William Arthur Lewis

[40]  the marginal mass

[41]  José Nun

[42]  Frafra

[43] Keith Hart, ‘Informal Income Opportunities and Urban Employment in Ghana’, Journal of Modern African Studies, vol. 11, no. 1, March 1973, pp. 62, 68; Paul E. Bangasser, The ilo and the Informal Sector, ilo Employment Paper 2000/9, p. 10; and ilo, Women and Men in the Informal Economy, Geneva 2002, p. 7.

[44]  residual underemployment وضعیتی ساختاری که بخشی از نیروی کار، علی‌رغم مشارکت در فعالیت‌های مزدی، بیرون از اشتغال مزدی رسمی و پایدار می‌ماند و باقی‌مانده جذب‌نشده در بازار کار است.

[45]  import-substitution industrialization

[46] Hart, ‘Informal Income Opportunities’, p. 81. See also Alejandro Portes and Kelly Hoffman, ‘Latin American Class Structures: Their Composition and Change during the Neoliberal Era’, Latin American Research Review, vol. 38, no. 1, February 2003.

[47]  Gandhian Textile Labour Association

[48] Self-Employed Women’s Association

[49]  Ela Bhatt, We Are Poor but So Many: The Story of Self-Employed Women in India, Oxford 2006, p. 89.

[50]  Bhatt, We Are Poor, p. 17–8.

[51]  Bhatt, We Are Poor, pp. 18, 10, 11.

[52]  Bhatt, We Are Poor, p. 63.

[53]  Martha Alter Chen, Self-Employed Women: A Profile of sewa’s Membership, Ahmedabad 2006, p. 12.

[54] Jan Breman, Wage Hunters and Gatherers: Search for Work in the Urban and Rural Economy of South Gujarat, Delhi 1994.

[55]  Zygmunt Bauman, Wasted Lives, Cambridge 2004, pp. 12, 5, 66.

[56]  virtual pauper

[57]  Marx, Capital, pp. 782,783–4, 794.

[58]  Marx, Capital, pp. 783, 794, 798.

[59] Marx, Grundrisse, trans. Martin Nicolaus, New York 1973, p. 604. For an intermediate draft of this passage in the 1861–63 manuscripts, see mecw 30, p. 40.